☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

درک وجدانی به جای حس بود — هر دو در یک جدول ای عم می‌رود

نغز می‌آید برو کن یا مکن — امر و نهی و ماجراها و سخن

این که فردا این کنم یا آن کنم — این دلیل اختیارست ای صنم

وان پشیمانی که خوردی زان بدی — ز اختیار خویش گشتی مهتدی

جمله قران امر و نهیست و وعید — امر کردن سنگ مرمر را کی دید

هیچ دانا هیچ عاقل این کند — با کلوخ و سنگ خشم و کین کند

که بگفتم کین چنین کن یا چنان — چون نکردید ای موات و عاجزان

عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ — عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ

کای غلام بسته دست اشکسته‌پا — نیزه برگیر و بیا سوی وغا

خالقی که اختر و گردون کند — امر و نهی جاهلانه چون کند

احتمال عجز از حق راندی — جاهل و گیج و سفیهش خواندی

عجز نبود از قدر ور گر بود — جاهلی از عاجزی بدتر بود

ترک می‌گوید قنق را از کرم — بی‌سگ و بی‌دلق آ سوی درم

وز فلان سوی اندر آ هین با ادب — تا سگم بندد ز تو دندان و لب

تو به عکس آن کنی بر در روی — لاجرم از زخم سگ خسته شوی

آن‌چنان رو که غلامان رفته‌اند — تا سگش گردد حلیم و مهرمند

تو سگی با خود بری یا روبهی — سگ بشورد از بن هر خرگهی

غیر حق را گر نباشد اختیار — خشم چون می‌آیدت بر جرم‌دار

چون همی‌خایی تو دندان بر عدو — چون همی بینی گناه و جرم ازو

گر ز سقف خانه چوبی بشکند — بر تو افتد سخت مجروحت کند

هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف — هیچ اندر کین او باشی تو وقف

که چرا بر من زد و دستم شکست — او عدو و خصم جان من بدست

کودکان خرد را چون می‌زنی — چون بزرگان را منزه می‌کنی

آنک دزدد مال تو گویی بگیر — دست و پایش را ببر سازش اسیر

وآنک قصد عورت تو می‌کند — صد هزاران خشم از تو می‌دمد

گر بیاید سیل و رخت تو برد — هیچ با سیل آورد کینی خرد

ور بیامد باد و دستارت ربود — کی ترا با باد دل خشمی نمود

خشم در تو شد بیان اختیار — تا نگویی جبریانه اعتذار

گر شتربان اشتری را می‌زند — آن شتر قصد زننده می‌کند

خشم اشتر نیست با آن چوب او — پس ز مختاری شتر بردست بو

هم‌چنین سگ گر برو سنگی زنی — بر تو آرد حمله گردد منثنی

سنگ را گر گیرد از خشم توست — که تو دوری و ندارد بر تو دست

عقل حیوانی چو دانست اختیار — این مگو ای عقل انسان شرم دار

روشنست این لیکن از طمع سحور — آن خورنده چشم می‌بندد ز نور

چونک کلی میل او نان خوردنیست — رو به تاریکی نهد که روز نیست

حرص چون خورشید را پنهان کند — چه عجب گر پشت بر برهان کند

← Önceki 806 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı