☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

واعظی بد بس گزیده در بیان — زیر منبر جمع مردان و زنان

رفت جوحی چادر و روبند ساخت — در میان آن زنان شد ناشناخت

سایلی پرسید واعظ را به راز — موی عانه هست نقصان نماز

گفت واعظ چون شود عانه دراز — پس کراهت باشد از وی در نماز

یا به آهک یا ستره بسترش — تا نمازت کامل آید خوب و خوش

گفت سایل آن درازی تا چه حد — شرط باشد تا نمازم کم بود

گفت چون قدر جوی گردد به طول — پس ستردن فرض باشد ای سئول

گفت جوحی زود ای خوهر ببین — عانهٔ من گشته باشد این چنین

بهر خشنودی حق پیش آر دست — که آن به مقدار کراهت آمدست

دست زن در کرد در شلوار مرد — کیر او بر دست زن آسیب کرد

نعره‌ای زد سخت اندر حال زن — گفت واعظ بر دلش زد گفت من

گفت نه بر دل نزد بر دست زد — وای اگر بر دل زدی ای پر خرد

بر دل آن ساحران زد اندکی — شد عصا و دست ایشان را یکی

گر عصا بستانی از پیری شها — بیش رنجد که آن گروه از دست و پا

نعرهٔ لاضیر بر گردون رسید — هین ببر که جان ز جان کندن رهید

ما بدانستیم ما این تن نه‌ایم — از ورای تن به یزدان می‌زییم

ای خنک آن را که ذات خود شناخت — اندر امن سرمدی قصری بساخت

کودکی گرید پی جوز و مویز — پیش عاقل باشد آن بس سهل چیز

پیش دل جوز و مویز آمد جسد — طفل کی در دانش مردان رسد

هر که محجوبست او خود کودکست — مرد آن باشد که بیرون از شک‌ست

گر بریش و خایه مردستی کسی — هر بزی را ریش و مو باشد بسی

پیشوای بد بود آن بز شتاب — می‌برد اصحاب را پیش قصاب

ریش شانه کرده که من سابقم — سابقی لیکن به سوی مرگ و غم

هین روش بگزین و ترک ریش کن — ترک این ما و من و تشویش کن

تا شوی چون بوی گل با عاشقان — پیشوا و رهنمای گلستان

کیست بوی گل دم عقل و خرد — خوش قلاووز ره ملک ابد

← Önceki 815 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı