← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بود مردی کدخدا او را زنی — سخت طناز و پلید و رهزنی
هرچه آوردی تلف کردیش زن — مرد مضطر بود اندر تن زدن
بهر مهمان گوشت آورد آن معیل — سوی خانه با دو صد جهد طویل
زن بخوردش با کباب و با شراب — مرد آمد گفت دفع ناصواب
مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید — پیش مهمان لوت میباید کشید
گفت زن این گربه خورد آن گوشت را — گوشت دیگر خر اگر باشد هلا
گفت ای ایبک ترازو را بیار — گربه را من بر کشم اندر عیار
بر کشیدش بود گربه نیم من — پس بگفت آن مرد کای محتال زن
گوشت نیم من بود و افزون یک ستیر — هست گربه نیممن هم ای ستیر
این اگر گربهست پس آن گوشت کو — ور بود این گوشت گربه کو بجو
بایزید ار این بود آن روح چیست — ور وی آن روحست این تصویر کیست
حیرت اندر حیرتست ای یار من — این نه کار تست و نه هم کار من
هر دو او باشد ولیک از ریع زرع — دانه باشد اصل و آن که پره فرع
حکمت این اضداد را با هم ببست — ای قصاب این گردران با گردنست
روح بیقالب نداند کار کرد — قالبت بیجان فسرده بود و سرد
قالبت پیدا و آن جانت نهان — راست شد زین هر دو اسباب جهان
خاک را بر سر زنی سر نشکند — آب را بر سر زنی در نشکند
گر تو میخواهی که سر را بشکنی — آب را و خاک را بر هم زنی
چون شکستی سر رود آبش به اصل — خاک سوی خاک آید روز فصل
حکمتی که بود حق را ز ازدواج — گشت حاصل از نیاز و از لجاج
باشد آنگه ازدواجات دگر — لا سمع اذن و لا عین بصر
گر شنیدی اذن کی ماندی اذن — یا کجا کردی دگر ضبط سخن
گر بدیدی برف و یخ خورشید را — از یخی برداشتی اومید را
آب گشتی بیعروق و بیگره — ز آب داود هوا کردی زره
پس شدی درمان جان هر درخت — هر درختی از قدومش نیکبخت
آن یخی بفسرده در خود مانده — لا مساسی با درختان خوانده
لیس یالف لیس یؤلف جسمه — لیس الا شح نفس قسمه
نیست ضایع زو شود تازه جگر — لیک نبود پیک و سلطان خضر
ای ایاز استارهٔ تو بس بلند — نیست هر برجی عبورش را پسند
هر وفا را کی پسندد همتت — هر صفا را کی گزیند صفوتت