☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بود امیری خوش دلی می‌باره‌ای — کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای

مشفقی مسکین‌نوازی عادلی — جوهری زربخششی دریادلی

شاه مردان و امیرالمؤمنین — راه‌بان و رازدان و دوست‌بین

دور عیسی بود و ایام مسیح — خلق دلدار و کم‌آزار و ملیح

آمدش مهمان بناگاهان شبی — هم امیری جنس او خوش‌مذهبی

باده می‌بایستشان در نظم حال — باده بود آن وقت ماذون و حلال

باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام — رو سبو پر کن به ما آور مدام

از فلان راهب که دارد خمر خاص — تا ز خاص و عام یابد جان خلاص

جرعه‌ای زان جام راهب آن کند — که هزاران جره و خمدان کند

اندر آن می مایهٔ پنهانی است — آنچنان که اندر عبا سلطانی است

تو بدلق پاره‌پاره کم نگر — که سیه کردند از بیرون زر

از برای چشم بد مردود شد — وز برون آن لعل دودآلود شد

گنج و گوهر کی میان خانه‌هاست — گنجها پیوسته در ویرانه‌هاست

گنج آدم چون بویران بد دفین — گشت طینش چشم‌بند آن لعین

او نظر می‌کرد در طین سست سست — جان همی‌گفتش که طینم سد تست

دو سبو بستد غلام و خوش دوید — در زمان در دیر رهبانان رسید

زر بداد و بادهٔ چون زر خرید — سنگ داد و در عوض گوهر خرید

باده‌ای که آن بر سر شاهان جهد — تاج زر بر تارک ساقی نهد

فتنه‌ها و شورها انگیخته — بندگان و خسروان آمیخته

استخوانها رفته جمله جان شده — تخت و تخته آن زمان یکسان شده

وقت هشیاری چو آب و روغنند — وقت مستی هم‌چو جان اندر تنند

چون هریسه گشته آنجا فرق نیست — نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست

این چنین باده همی‌برد آن غلام — سوی قصر آن امیر نیک‌نام

پیشش آمد زاهدی غم دیده‌ای — خشک مغزی در بلا پیچیده‌ای

تن ز آتشهای دل بگداخته — خانه از غیر خدا پرداخته

گوشمال محنت بی‌زینهار — داغها بر داغها چندین هزار

دیده هر ساعت دلش در اجتهاد — روز و شب چفسیده او بر اجتهاد

سال و مه در خون و خاک آمیخته — صبر و حلمش نیم‌شب بگریخته

گفت زاهد در سبوها چیست آن — گفت باده گفت آن کیست آن

گفت آن آن فلان میر اجل — گفت طالب را چنین باشد عمل

طالب یزدان و آنگه عیش و نوش — بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش

هوش تو بی می چنین پژمرده است — هوشها باید بر آن هوش تو بست

تا چه باشد هوش تو هنگام سکر — ای چو مرغی گشته صید دام سکر

← Önceki 820 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı