☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خواجه‌ای بودست او را دختری — زهره‌خدی مه‌رخی سیمین‌بری

گشت بالغ داد دختر را به شو — شو نبود اندر کفائت کفو او

خربزه چون در رسد شد آبناک — گر بنشکافی تلف گردد هلاک

چون ضرورت بود دختر را بداد — او بناکفوی ز تخویف فساد

گفت دختر را کزین داماد نو — خویشتن پرهیز کن حامل مشو

کز ضرورت بود عقد این گدا — این غریب‌اشمار را نبود وفا

ناگهان بجهَد کند ترک همه — بر تو طفل او بماند مظلمه

گفت دختر کای پدر خدمت کنم — هست پندت دل‌پذیر و مغتنم

هر دو روزی هر سه روزی آن پدر — دختر خود را بفرمودی حذر

حامله شد ناگهان دختر ازو — چون بود هر دو جوان خاتون و شو

از پدر او را خفی می‌داشتش — پنج ماهه گشت کودک یا که شش

گشت پیدا گفت بابا چیست این — من نگفتم که ازو دوری گزین

این وصیتهای من خود باد بود — که نکردت پند و وعظم هیچ سود

گفت بابا چون کنم پرهیز من — آتش و پنبه‌ست بی‌شک مرد و زن

پنبه را پرهیز از آتش کجاست — یا در آتش کی حفاظست و تقاست

گفت من گفتم که سوی او مرو — تو پذیرای منی او مشو

در زمان حال و انزال و خوشی — خویشتن باید که از وی در کشی

گفت کی دانم که انزالش کی است — این نهانست و به غایت دوردست

گفت چشمش چون کلاپیسه شود — فهم کن که آن وقت انزالش بود

گفت تا چشمش کلاپیسه شدن — کور گشتست این دو چشم کور من

نیست هر عقلی حقیری پایدار — وقت حرص و وقت خشم و کارزار

← Önceki 834 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı