☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون رسول آمد به پیش پهلوان — داد کاغذ اندرو نقش و نشان

بنگر اندر کاغذ این را طالبم — هین بده ورنه کنون من غالبم

چون رسول آمد بگفت آن شاه نر — صورتی کم گیر زود این را ببر

من نیم در عهد ایمان بت‌پرست — بت بر آن بت‌پرست اولیترست

چونک آوردش رسول آن پهلوان — گشت عاشق بر جمالش آن زمان

عشق بحری آسمان بر وی کفی — چون زلیخا در هوای یوسفی

دور گردونها ز موج عشق دان — گر نبودی عشق بفسردی جهان

کی جمادی محو گشتی در نبات — کی فدای روح گشتی نامیات

روح کی گشتی فدای آن دمی — کز نسیمش حامله شد مریمی

هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ — کی بدی پران و جویان چون ملخ

ذره ذره عاشقان آن کمال — می‌شتابند در علو هم‌چون نهال

سبح لله هست اشتابشان — تنقیهٔ تن می‌کنند از بهر جان

پهلوان چه را چو ره پنداشته — شوره‌اش خوش آمده حب کاشته

چون خیالی دید آن خفته به خواب — جفت شد با آن و از وی رفت آب

چون برفت آن خواب و شد بیدار زود — دید که آن لعبت به بیداری نبود

گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ — عشوهٔ آن عشوه‌ده خوردم دریغ

پهلوان تن بد آن مردی نداشت — تخم مردی در چنان ریگی بکاشت

مرکب عشقش دریده صد لگام — نعره می‌زد لا ابالی بالحمام

ایش ابالی بالخلیفه فی‌الهوی — استوی عندی وجودی والتوی

این چنین سوزان و گرم آخر مکار — مشورت کن با یکی خاوندگار

مشورت کو عقل کو سیلاب آز — در خرابی کرد ناخنها دراز

بین ایدی سد و سوی خلف سد — پیش و پس کم بیند آن مفتون خد

آمده در قصدجان سیل سیاه — تا که روبه افکند شیری به چاه

از چهی بنموده معدومی خیال — تا در اندازد اسودا کالجبال

هیچ‌کس را با زنان محرم مدار — که مثال این دو پنبه‌ست و شرار

آتشی باید بشسته ز آب حق — هم‌چو یوسف معتصم اندر زهق

کز زلیخای لطیف سروقد — هم‌چو شیران خویشتن را واکشد

بازگشت از موصل و می‌شد به راه — تا فرود آمد به بیشه و مرج‌گاه

آتش عشقش فروزان آن چنان — که نداند او زمین از آسمان

قصد آن مه کرد اندر خیمه او — عقل کو و از خلیفه خوف کو

چون زند شهوت درین وادی دهل — چیست عقل تو فجل ابن الفجل

صد خلیفه گشته کمتر از مگس — پیش چشم آتشینش آن نفس

چون برون انداخت شلوار و نشست — در میان پای زن آن زن‌پرست

چون ذکر سوی مقر می‌رفت راست — رستخیز و غلغل از لشکر بخاست

برجهید و کون‌برهنه سوی صف — ذوالفقاری هم‌چو آتش او به کف

دید شیر نر سیه از نیستان — بر زده بر قلب لشکر ناگهان

تازیان چون دیو در جوش آمده — هر طویله و خیمه اندر هم زده

شیر نر گنبذ همی‌کرد از لغز — در هوا چون موج دریا بیست گز

پهلوان مردانه بود و بی‌حذر — پیش شیر آمد چو شیر مست نر

زد به شمشیر و سرش را بر شکافت — زود سوی خیمهٔ مه‌رو شتافت

چونک خود را او بدان حوری نمود — مردی او هم‌چنین بر پای بود

با چنان شیری به چالش گشت جفت — مردی او مانده بر پای و نخفت

آن بت شیرین‌لقای ماه‌رو — در عجب در ماند از مردی او

جفت شد با او به شهوت آن زمان — متحد گشتند حالی آن دو جان

ز اتصال این دو جان با همدگر — می‌رسد از غیبشان جانی دگر

رو نماید از طریق زادنی — گر نباشد از علوقش ره‌زنی

هر کجا دو کس به مهری یا به کین — جمع آید ثالثی زاید یقین

لیک اندر غیب زاید آن صور — چون روی آن سو ببینی در نظر

آن نتایج از قرانات تو زاد — هین مگرد از هر قرینی زود شاد

منتظر می‌باش آن میقات را — صدق دان الحاق ذریات را

کز عمل زاییده‌اند و از علل — هر یکی را صورت و نطق و طلل

بانگشان درمی‌رسد زان خوش حجال — کای ز ما غافل هلا زوتر تعال

منتظر در غیب جان مرد و زن — مول مولت چیست زوتر گام زن

راه گم کرد او از آن صبح دروغ — چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ

← Önceki 840 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı