☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۲ - سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل‌ترست و عزیزتر و شریف‌تر و مکرم‌تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

واعظی را گفت روزی سایلی — کای تو منبر را سنی‌تر قایلی

یک سؤالستم بگو ای ذو لباب — اندرین مجلس سؤالم را جواب

بر سر بارو یکی مرغی نشست — از سر و از دم کدامینش بهست‌؟

گفت اگر رویش به شهر و دم به ده — روی او از دم او می‌دان که به

ور سوی شهرست دم‌، رویش به ده — خاک آن دم باش و از رویش بجه

مرغ با پر می‌پرد تا آشیان — پر مردم همّت است ای مردمان

عاشقی که آلوده شد در خیر و شر — خیر و شر منگر تو در همّت نگر

باز اگر باشد سپید و بی‌نظیر — چونک صیدش موش باشد شد حقیر

ور بود جغدی و میل او به شاه — او سر بازست منگر در کلاه

آدمی بر قد یک طشت خمیر — بر فزود از آسمان و از اثیر

هیچ «کرمنا» شنید این آسمان‌؟ — که شنید این آدمی پر غمان

بر زمین و چرخ عرضه کرد کس‌؟ — خوبی و عقل و عبارات و هوس‌؟

جلوه کردی هیچ تو بر آسمان‌؟ — خوبی روی و اصابت در گمان‌؟

پیش صورت‌های حمام ای ولد — عرضه کردی هیچ سیم‌اندام خود‌؟

بگذری زان نقش‌های هم‌چو حور — جلوه آری با عجوز نیم‌کور

در عجوزه چیست که ایشان را نبود‌؟ — که ترا زان نقش‌ها با خود ربود‌؟

تو نگویی من بگویم در بیان — عقل و حس و درک و تدبیرست و جان

در عجوزه جان آمیزش‌کنیست — صورت گرمابه‌ها را روح نیست

صورت گرمابه گر جنبش کند — در زمان او از عجوزه بر کند

جان چه باشد با خبر از خیر و شر — شاد با احسان و گریان از ضرر

چون سر و ماهیت جان مخبرست — هر که او آگاه‌تر با جان‌ترست

روح را تاثیر آگاهی بود — هر که را این بیش‌، اللهی بود

چون خبرها هست بیرون زین نهاد — باشد این جان‌ها در آن میدان جماد

جان اول مظهر درگاه شد — جان جان خود مظهر الله شد

آن ملایک جمله عقل و جان بدند — جان نو آمد که جسم آن بدند

از سعادت چون بر آن جان بر زدند — هم‌چو تن آن روح را خادم شدند

آن بلیس از جان از آن سر برده بود — یک نشد با جان که عضو مرده بود

چون نبودش آن فدای آن نشد — دست بشکسته مطیع جان نشد

جان نشد ناقص گر آن عضوش شکست — کان بدست اوست تواند کرد هست

سر دیگر هست کو گوش دگر — طوطیی کو مستعد آن شکر

طوطیان خاص را قندیست ژرف — طوطیان عام از آن خور بسته طرف

کی چشد درویش صورت زان زکات — معنیست آن نه فعولن فاعلات

از خر عیسی دریغش نیست قند — لیک خر آمد به خلقت که پسند

قند خر را گر طرب انگیختی — پیش خر قنطار شکر ریختی

معنی نختم علی افواههم — این شناس اینست ره‌رو را مهم

تا ز راه خاتم پیغامبران — بوک بر خیزد ز لب ختم گران

ختم‌هایی که انبیا بگذاشتند — آن به دین احمدی برداشتند

قفل‌های ناگشاده مانده بود — از کف انا فتحنا برگشود

او شفیع است این جهان و آن جهان — این جهان زی دین و آنجا زی جنان

این جهان گوید که تو رهشان نما — وآن جهان گوید که تو مهشان نما

پیشه‌اش اندر ظهور و در کمون — اهد قومی انهم لا یعلمون

باز گشته از دم او هر دو باب — در دو عالم دعوت او مستجاب

بهر این خاتم شدست او که به جود — مثل او نه بود و نه خواهند بود

چونک در صنعت برد استاد دست — نه تو گویی ختم صنعت بر تو است

در گشاد ختم‌ها تو خاتمی — در جهان روح‌بخشان حاتمی

هست اشارات محمدالمراد — کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد

صد هزاران آفرین بر جان او — بر قدوم و دور فرزندان او

آن خلیفه‌زادگان مقبلش — زاده‌اند از عنصر جان و دلش

گر ز بغداد و هری یا از ری‌اند — بی‌مزاج آب و گل نسل وی‌اند

شاخ گل هر جا که روید هم گلست — خم مل هر جا که جوشد هم ملست

گر ز مغرب بر زند خورشید سر — عین خورشیدست نه چیز دگر

عیب‌چینان را ازین دم کور دار — هم به ستّاری خود ای کردگار

گفت حق چشم خفاش بدخصال — بسته‌ام من ز آفتاب بی‌مثال

از نظرهای خفاش کم و کاست — انجم آن شمس نیز اندر خفاست

← Önceki 858 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı