← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۲ - سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضلترست و عزیزتر و شریفتر و مکرمتر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
واعظی را گفت روزی سایلی — کای تو منبر را سنیتر قایلی
یک سؤالستم بگو ای ذو لباب — اندرین مجلس سؤالم را جواب
بر سر بارو یکی مرغی نشست — از سر و از دم کدامینش بهست؟
گفت اگر رویش به شهر و دم به ده — روی او از دم او میدان که به
ور سوی شهرست دم، رویش به ده — خاک آن دم باش و از رویش بجه
مرغ با پر میپرد تا آشیان — پر مردم همّت است ای مردمان
عاشقی که آلوده شد در خیر و شر — خیر و شر منگر تو در همّت نگر
باز اگر باشد سپید و بینظیر — چونک صیدش موش باشد شد حقیر
ور بود جغدی و میل او به شاه — او سر بازست منگر در کلاه
آدمی بر قد یک طشت خمیر — بر فزود از آسمان و از اثیر
هیچ «کرمنا» شنید این آسمان؟ — که شنید این آدمی پر غمان
بر زمین و چرخ عرضه کرد کس؟ — خوبی و عقل و عبارات و هوس؟
جلوه کردی هیچ تو بر آسمان؟ — خوبی روی و اصابت در گمان؟
پیش صورتهای حمام ای ولد — عرضه کردی هیچ سیماندام خود؟
بگذری زان نقشهای همچو حور — جلوه آری با عجوز نیمکور
در عجوزه چیست که ایشان را نبود؟ — که ترا زان نقشها با خود ربود؟
تو نگویی من بگویم در بیان — عقل و حس و درک و تدبیرست و جان
در عجوزه جان آمیزشکنیست — صورت گرمابهها را روح نیست
صورت گرمابه گر جنبش کند — در زمان او از عجوزه بر کند
جان چه باشد با خبر از خیر و شر — شاد با احسان و گریان از ضرر
چون سر و ماهیت جان مخبرست — هر که او آگاهتر با جانترست
روح را تاثیر آگاهی بود — هر که را این بیش، اللهی بود
چون خبرها هست بیرون زین نهاد — باشد این جانها در آن میدان جماد
جان اول مظهر درگاه شد — جان جان خود مظهر الله شد
آن ملایک جمله عقل و جان بدند — جان نو آمد که جسم آن بدند
از سعادت چون بر آن جان بر زدند — همچو تن آن روح را خادم شدند
آن بلیس از جان از آن سر برده بود — یک نشد با جان که عضو مرده بود
چون نبودش آن فدای آن نشد — دست بشکسته مطیع جان نشد
جان نشد ناقص گر آن عضوش شکست — کان بدست اوست تواند کرد هست
سر دیگر هست کو گوش دگر — طوطیی کو مستعد آن شکر
طوطیان خاص را قندیست ژرف — طوطیان عام از آن خور بسته طرف
کی چشد درویش صورت زان زکات — معنیست آن نه فعولن فاعلات
از خر عیسی دریغش نیست قند — لیک خر آمد به خلقت که پسند
قند خر را گر طرب انگیختی — پیش خر قنطار شکر ریختی
معنی نختم علی افواههم — این شناس اینست رهرو را مهم
تا ز راه خاتم پیغامبران — بوک بر خیزد ز لب ختم گران
ختمهایی که انبیا بگذاشتند — آن به دین احمدی برداشتند
قفلهای ناگشاده مانده بود — از کف انا فتحنا برگشود
او شفیع است این جهان و آن جهان — این جهان زی دین و آنجا زی جنان
این جهان گوید که تو رهشان نما — وآن جهان گوید که تو مهشان نما
پیشهاش اندر ظهور و در کمون — اهد قومی انهم لا یعلمون
باز گشته از دم او هر دو باب — در دو عالم دعوت او مستجاب
بهر این خاتم شدست او که به جود — مثل او نه بود و نه خواهند بود
چونک در صنعت برد استاد دست — نه تو گویی ختم صنعت بر تو است
در گشاد ختمها تو خاتمی — در جهان روحبخشان حاتمی
هست اشارات محمدالمراد — کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرین بر جان او — بر قدوم و دور فرزندان او
آن خلیفهزادگان مقبلش — زادهاند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هری یا از ریاند — بیمزاج آب و گل نسل ویاند
شاخ گل هر جا که روید هم گلست — خم مل هر جا که جوشد هم ملست
گر ز مغرب بر زند خورشید سر — عین خورشیدست نه چیز دگر
عیبچینان را ازین دم کور دار — هم به ستّاری خود ای کردگار
گفت حق چشم خفاش بدخصال — بستهام من ز آفتاب بیمثال
از نظرهای خفاش کم و کاست — انجم آن شمس نیز اندر خفاست