☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اولم این جزر و مد از تو رسید — ورنه ساکن بود این بحر ای مجید

هم از آنجا کین تردد دادیم — بی‌تردد کن مرا هم از کرم

ابتلاام می‌کنی آه الغیاث — ای ذکور از ابتلاات چون اناث

تا بکی این ابتلا یا رب مکن — مذهبی‌ام بخش و ده‌مذهب مکن

اشتری‌ام لاغری و پشت ریش — ز اختیار هم‌چو پالان‌شکل خویش

این کژاوه گه شود این سو گران — آن کژاوه گه شود آن سو کشان

بفکن از من حمل ناهموار را — تا ببینم روضهٔ ابرار را

هم‌چو آن اصحاب کهف از باغ جود — می‌چرم ایقاظ نی بل هم رقود

خفته باشم بر یمین یا بر یسار — برنگردم جز چو گو بی‌اختیار

هم به تقلیب تو تا ذات الیمین — یا سوی ذات الشمال ای رب دین

صد هزاران سال بودم در مطار — هم‌چو ذرات هوا بی‌اختیار

گر فراموشم شدست آن وقت و حال — یادگارم هست در خواب ارتحال

می‌رهم زین چارمیخ چارشاخ — می‌جهم در مسرح جان زین مناخ

شیر آن ایام ماضیهای خود — می‌چشم از دایهٔ خواب ای صمد

جمله عالم ز اختیار و هست خود — می‌گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وا رهند — ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند

جمله دانسته که این هستی فخ است — فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

می‌گریزند از خودی در بیخودی — یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

نفس را زان نیستی وا می‌کشی — زانک بی‌فرمان شد اندر بیهشی

لیس للجن و لا للانس ان — ینفذوا من حبس اقطار الزمن

لا نفوذ الا بسلطان الهدی — من تجاویف السموات العلی

لا هدی الا بسلطان یقی — من حراس الشهب روح المتقی

هیچ کس را تا نگردد او فنا — نیست ره در بارگاه کبریا

چیست معراج فلک این نیستی — عاشقان را مذهب و دین نیستی

پوستین و چارق آمد از نیاز — در طریق عشق محراب ایاز

گرچه او خود شاه را محبوب بود — ظاهر و باطن لطیف و خوب بود

گشته بی‌کبر و ریا و کینه‌ای — حسن سلطان را رخش آیینه‌ای

چونک از هستی خود او دور شد — منتهای کار او محمود بد

زان قوی‌تر بود تمکین ایاز — که ز خوف کبر کردی احتراز

او مهذب گشته بود و آمده — کبر را و نفس را گردن زده

یا پی تعلیم می‌کرد آن حیل — یا برای حکمتی دور از وجل

یا که دید چارقش زان شد پسند — کز نسیم نیستی هستیست بند

تا گشاید دخمه کان بر نیستیست — تا بیاید آن نسیم عیش و زیست

ملک و مال و اطلس این مرحله — هست بر جان سبک‌رو سلسله

سلسلهٔ زرین بدید و غره گشت — ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت

صورتش جنت به معنی دوزخی — افعیی پر زهر و نقشش گل رخی

گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر — لیک هم بهتر بود زانجا گذر

گرچه دوزخ دور دارد زو نکال — لیک جنت به ورا فی کل حال

الحذر ای ناقصان زین گلرخی — که بگاه صحبت آمد دوزخی

← Önceki 860 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı