☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوند‌زادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر‌زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای — پروریده کرده او را زنده‌ای

علم و آدابش تمام آموخته — در دلش شمع هنر افروخته

پروریدش از طفولیت به ناز — در کنار لطف آن اکرام‌ساز

بود هم این خواجه را خوش دختری — سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهر‌ی

چون مراهق گشت دختر طالبان — بذل می‌کردند کابین گران

می‌رسیدش از سوی هر مهتر‌ی — بهر دختر دم به دم خوزه‌گر‌ی

گفت خواجه مال را نبْوَد ثبات — روز آید شب رود اندر جهات

حسن صورت هم ندارد اعتبار — که شود رخ زرد از یک زخم خار

سهل باشد نیز مهترزادگی — که بود غره به مال و بارگی

ای بسا مهتر‌بچه کز شور و شر — شد ز فعل زشت خود ننگ پدر

پر هنر را نیز اگر باشد نفیس — کم پرست و عبرتی گیر از بلیس

علم بودش چون نبودش عشق دین — او ندید از آدم الا نقش طین

گرچه دانی دقت علم ای امین — زانت نگشاید دو دیدهٔ غیب‌بین

او نبیند غیر دستار‌ی و ریش — از معرف پرسد از بیش و کمی‌ش

عارفا تو از معرف فارغی — خود همی‌بینی که نور بازغی

کارْ تقوی دارد و دین و صلاح — که ازو باشد بدو عالم فلاح

کرد یک داماد صالح اختیار — که بُد او فخر همه خیل و تبار

پس زنان گفتند او را مال نیست — مهتری و حسن و استقلال نیست

گفت آنها تابع زهدند و دین — بی‌زر او گنجی‌ست بر روی زمین

چون به جد تزویج دختر گشت فاش — دست پیمان و نشانی و قماش

پس غلام خُرد که‌اندر خانه بود — گشت بیمار و ضعیف و زار زود

هم‌چو بیمار دقی او می‌گداخت — علت او را طبیبی کم شناخت

عقل می‌گفتی که رنجش از دل است — داروی تن در غم دل باطل است

آن غلامک دم نزد از حال خویش — کز چه می‌آید برو در سینه نیش

گفت خاتون را شبی شوهر که تو — باز پرسش در خلا از حال او

تو به جای مادری او را بود — که غم خود پیش تو پیدا کند

چونک خاتون کرد در گوش این کلام — روز دیگر رفت نزدیک غلام

پس سرش را شانه می‌کرد آن ستی — با دو صد مهر و دلال و آشتی

آنچنان که مادران مهربان — نرم کردش تا در آمد در بیان

که مرا اومید از تو این نبود — که دهی دختر به بیگانهٔ عنود

خواجه‌زادهٔ ما و ما خسته‌جگر — حیف نبود که رود جای دگر

خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش — که زند وز بام زیر اندازدش

کو که باشد هندو‌ی مادر غَر‌ی — که طمع دارد به خواجه دختر‌ی

گفت صبر اولی بود خود را گرفت — گفت با خواجه که بشنو این شگفت

این چنین گراء کی خاین بود — ما گمان برده که هست او معتمد

← Önceki 861 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı