← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامههاش را هم دزدیدند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن یکی قج داشت از پس میکشید — دزد قج را برد حبلش را برید
چونک آگه شد دوان شد چپ و راست — تا بیابد کان قج برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را — که فغان میکرد کای واویلتا
گفت نالان از چئی ای اوستاد — گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی — خمس بدهم مر ترا با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست — گفت او خود این بهای ده قجست
گر دری بر بسته شد ده در گشاد — گر قجی شد حق عوض اشتر بداد
جامهها بر کند و اندر چاه رفت — جامهها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد — حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزدست فتنهسیرتی — چون خیال او را بهر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا — در خدا بگریز و وا ره زان دغا