← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیهالسلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرغ گفتش خواجه در خلوت مهایست — دین احمد را ترهب نیک نیست
از ترهب نهی کردست آن رسول — بدعتی چون در گرفتی ای فضول
جمعه شرطست و جماعت در نماز — امر معروف و ز منکر احتراز
رنج بدخویان کشیدن زیر صبر — منفعت دادن به خلقان همچو ابر
خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر — گر نه سنگی چه حریفی با مدر
در میان امت مرحوم باش — سنت احمد مهل محکوم باش
گفت عقل هر که را نبود رسوخ — پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ
چون حمارست آنک نانش امنیتست — صحبت او عین رهبانیتست
زانک غیر حق همه گردد رفات — کل آت بعد حین فهو آت
حکم او هم حکم قبلهٔ او بود — مردهاش خوان چونک مردهجو بود
هر که با این قوم باشد راهبست — که کلوخ و سنگ او را صاحبست
خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد — زین کلوخان صد هزار آفت رسد
گفت مرغش پس جهاد آنگه بود — کین چنین رهزن میان ره بود
از برای حفظ و یاری و نبرد — بر ره ناآمن آید شیرمرد
عرق مردی آنگهی پیدا شود — که مسافر همره اعدا شود
چون نبی سیف بودست آن رسول — امت او صفدرانند و فحول
مصلحت در دین ما جنگ و شکوه — مصلحت در دین عیسی غار و کوه
گفت آری گر بود یاری و زور — تا به قوت بر زند بر شر و شور
چون نباشد قوتی پرهیز به — در فرار لا یطاق آسان بجه
گفت صدق دل بباید کار را — ورنه یاران کم نیاید یار را
یار شو تا یار بینی بیعدد — زانک بییاران بمانی بیمدد
دیو گرگست و تو همچون یوسفی — دامن یعقوب مگذار ای صفی
گرگ اغلب آنگهی گیرا بود — کز رمه شیشک به خود تنها رود
آنک سنت یا جماعت ترک کرد — در چنین مسبع نه خون خویش خورد
هست سنت ره جماعت چون رفیق — بیره و بییار افتی در مضیق
همرهی نه کو بود خصم خرد — فرصتی جوید که جامهٔ تو برد
میرود با تو که یابد عقبهای — که تواند کردت آنجا نهبهای
یا بود اشتردلی چون دید ترس — گوید او بهر رجوع از راه درس
یار را ترسان کند ز اشتردلی — این چنین همره عدو دان نه ولی
راه جانبازیست و در هر غیشهای — آفتی در دفع هر جان شیشهای
راه دین زان رو پر از شور و شرست — که نه راه هر مخنث گوهرست
در ره این ترس امتحانهای نفوس — همچو پرویزن به تمییز سبوس
راه چه بود پر نشان پایها — یار چه بود نردبان رایها
گیرم آن گرگت نیابد ز احتیاط — بی ز جمعیت نیابی آن نشاط
آنک تنها در رهی او خوش رود — با رفیقان سیر او صدتو شود
با غلیظی خر ز یاران ای فقیر — در نشاط آید شود قوتپذیر
هر خری کز کاروان تنها رود — بر وی آن راه از تعب صدتو شود
چند سیخ و چند چوب افزون خورد — تا که تنها آن بیابان را برد
مر ترا میگوید آن خر خوش شنو — گر نهای خر همچنین تنها مرو
آنک تنها خوش رود اندر رصد — با رفیقان بیگمان خوشتر رود
هر نبیی اندرین راه درست — معجزه بنمود و همراهان بجست
گر نباشد یاری دیوارها — کی برآید خانه و انبارها
هر یکی دیوار اگر باشد جدا — سقف چون باشد معلق در هوا
گر نباشد یاری حبر و قلم — کی فتد بر روی کاغذها رقم
این حصیری که کسی میگسترد — گر نپیوندد به هم بادش برد
حق ز هر جنسی چو زوجین آفرید — پس نتایج شد ز جمعیت پدید
او بگفت و او بگفت از اهتزاز — بحثشان شد اندرین معنی دراز
مثنوی را چابک و دلخواه کن — ماجرا را موجز و کوتاه کن
بعد از آن گفتش که گندم آن کیست — گفت امانت از یتیم بی وصیست
مال ایتام است امانت پیش من — زانک پندارند ما را مؤتمن
گفت من مضطرم و مجروححال — هست مردار این زمان بر من حلال
هین به دستوری ازین گندم خورم — ای امین و پارسا و محترم
گفت مفتی ضرورت هم توی — بیضرورت گر خوری مجرم شوی
ور ضرورت هست هم پرهیز به — ور خوری باری ضمان آن بده
مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان — توسنش سر بستد از جذب عنان
چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند — چند او یاسین و الانعام خواند
بعد در ماندن چه افسوس و چه آه — پیش از آن بایست این دود سیاه
آن زمان که حرص جنبید و هوس — آن زمان میگو کای فریادرس
کان زمان پیش از خرابی بصره است — بوک بصره وا رهد هم زان شکست
ابک لی یا باکیی یا ثاکلی — قبل هدم البصرة و الموصلی
نح علی قبل موتی واغتفر — لا تنح لی بعد موتی واصطبر
ابک لی قبل ثبوری فیالنوی — بعد طوفان النوی خل البکا
آن زمان که دیو میشد راهزن — آن زمان بایست یاسین خواندن
پیش از آنک اشکسته گردد کاروان — آن زمان چوبک بزن ای پاسبان