☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عاشقی بودست در ایام پیش — پاسبان عهد اندر عهد خویش

سالها در بند وصل ماه خود — شاهمات و مات شاهنشاه خود

عاقبت جوینده یابنده بود — که فرج از صبر زاینده بود

گفت روزی یار او که امشب بیا — که بپختم از پی تو لوبیا

در فلان حجره نشین تا نیم‌شب — تا بیایم نیم‌شب من بی طلب

مرد قربان کرد و نانها بخش کرد — چون پدید آمد مهش از زیر گرد

شب در آن حجره نشست آن گرمدار — بر امید وعدهٔ آن یار غار

بعد نصف اللیل آمد یار او — صادق الوعدانه آن دلدار او

عاشق خود را فتاده خفته دید — اندکی از آستین او درید

گردکانی چندش اندر جیب کرد — که تو طفلی گیر این می‌باز نرد

چون سحر از خواب عاشق بر جهید — آستین و گردکانها را بدید

گفت شاه ما همه صدق و وفاست — آنچ بر ما می‌رسد آن هم ز ماست

ای دل بی‌خواب ما زین ایمنیم — چون حرس بر بام چوبک می‌زنیم

گردکان ما درین مطحن شکست — هر چه گوییم از غم خود اندکست

عاذلا چند این صلای ماجرا — پند کم ده بعد ازین دیوانه را

من نخواهم عشوهٔ هجران شنود — آزمودم چند خواهم آزمود

هرچه غیر شورش و دیوانگیست — اندرین ره دوری و بیگانگیست

هین بنه بر پایم آن زنجیر را — که دریدم سلسلهٔ تدبیر را

غیر آن جعد نگار مقبلم — گر دو صد زنجیر آری بگسلم

عشق و ناموس ای برادر راست نیست — بر در ناموس ای عاشق مَایست

وقت آن آمد که من عریان شوم — نقش بگذارم سراسر جان شوم

ای عدوّ شرم و اندیشه بیا — که دریدم پردهٔ شرم و حیا

ای ببسته خواب جان از جادوی — سخت‌دل یارا که در عالم توی

هین گلوی صبر می گیر و فشار — تا خنک گردد دل عشق ای سوار

تا نسوزم کی خنک گردد دلش — ای دل ما خاندان و منزلش

خانهٔ خود را همی‌سوزی بسوز — کیست آن کس کت بگوید لایجوز

خوش بسوز این خانه را ای شیر مست — خانهٔ عاشق چنین اولیترست

بعد ازین این سوز را قبله کنم — زانکه شمعم  بسوزش روشنم

خواب را بگذار امشب ای پدر — یک شبی بر کوی بی‌خوابان گذر

بنگر اینها را که مجنون گشته‌اند — هم‌چو پروانه بوصلت کشته‌اند

بنگر این کشتی خلقان غرق عشق — اژدهایی گشت گویی حلق عشق

اژدهایی ناپدید دلربا — عقل هم‌چون کوه را او کهربا

عقل هر عطار کآگه شد ازو — طبله‌ها را ریخت اندر آب جو

رو کزین جو برنیایی تا ابد — لم یکن حقا له کفوا احد

ای مزوّر چشم بگشای و ببین — چند گویی می‌ندانم آن و این

از وبای زرق و محرومی بر آ — در جهان حی و قیومی در آ

تا نمی‌بینم همی‌بینم شود — وین ندانمهات می‌دانم بود

بگذر از مستی و مستی‌بخش باش — زین تلوّن نقل کن در استواش

چند نازی تو بدین مستی بس است — بر سر هر کوی چندان مست هست

گر دو عالم پر شود سرمست یار — جمله یک باشند و آن یک نیست خوار

این ز بسیاری نیابد خواریی — خوار که بود تن‌پرستی ناریی

گر جهان پر شد ز نور آفتاب — کی بود خوار آن تف خوش‌التهاب

لیک با این جمله بالاتر خرام — چونک ارض الله واسع بود و رام

گرچه این مستی چو باز اشهبست — برتر از وی در زمین قدس هست

رو سرافیلی شو اندر امتیاز — در دمندهٔ روح و مست و مست‌ساز

مست را چون دل مزاح اندیشه شد — این ندانم و آن ندانم پیشه شد

این ندانم وان ندانم بهر چیست — تا بگویی آنک می‌دانیم کیست

نفی بهر ثبت باشد در سخن — نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن

نیست این و نیست آن هین واگذار — آنک آن هستست آن را پیش آر

نفی بگذار و همان هستی پرست — این در آموز ای پدر زان ترک مست

← Önceki 873 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı