☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت آن مرغ این سزای او بود — که فسون زاهدان را بشنود

گفت زاهد نه سزای آن نشاف — کو خورد مال یتیمان از گزاف

بعد از آن نوحه‌گری آغاز کرد — که فخ و صیاد لرزان شد ز درد

کز تناقضهای دل پشتم شکست — بر سرم جانا بیا می‌مال دست

زیر دست تو سرم را راحتیست — دست تو در شکربخشی آیتیست

سایهٔ خود از سر من برمدار — بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار

خوابها بیزار شد از چشم من — در غمت ای رشک سرو و یاسمن

گر نیم لایق چه باشد گر دمی — ناسزایی را بپرسی در غمی

مر عدم را خود چه استحقاق بود — که برو لطفت چنین درها گشود

خاک گرگین را کرم آسیب کرد — ده گهر از نور حس در جیب کرد

پنج حس ظاهر و پنج نهان — که بشر شد نطفهٔ مرده از آن

توبه بی توفیقت ای نور بلند — چیست جز بر ریش توبه ریش‌خند

سبلتان توبه یک یک بر کنی — توبه سایه‌ست و تو ماه روشنی

ای ز تو ویران دکان و منزلم — چون ننالم چون بیفشاری دلم

چون گریزم زانک بی تو زنده نیست — بی خداوندیت بود بنده نیست

جان من بستان تو ای جان را اصول — زانک بی‌تو گشته‌ام از جان ملول

عاشقم من بر فن دیوانگی — سیرم از فرهنگی و فرزانگی

چون بدرد شرم گویم راز فاش — چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش

در حیا پنهان شدم هم‌چون سجاف — ناگهان بجهم ازین زیر لحاف

ای رفیقان راهها را بست یار — آهوی لنگیم و او شیر شکار

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای — در کف شیر نری خون‌خواره‌ای

او ندارد خواب و خور چون آفتاب — روحها را می‌کند بی‌خورد و خواب

که بیا من باش یا هم‌خوی من — تا ببینی در تجلی روی من

ور ندیدی چون چنین شیدا شدی — خاک بودی طالب احیا شدی

گر ز بی‌سویت ندادست او علف — چشم جانت چون بماندست آن طرف

گربه بر سوراخ زان شد معتکف — که از آن سوراخ او شد معتلف

گربهٔ دیگر همی‌گردد به بام — کز شکار مرغ یابید او طعام

آن یکی را قبله شد جولاهگی — وآن یکی حارس برای جامگی

وان یکی بی‌کار و رو در لامکان — که از آن سو دادیش تو قوت جان

کار او دارد که حق را شد مرید — بهر کار او ز هر کاری برید

دیگران چون کودکان این روز چند — تا شب ترحال بازی می‌کنند

خوابناکی کو ز یقظت می‌جهد — دایهٔ وسواس عشوه‌ش می‌دهد

رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما — که کسی از خواب بجهاند ترا

هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب — هم‌چو تشنه که شنود او بانگ آب

بانگ آبم من به گوش تشنگان — هم‌چو باران می‌رسم از آسمان

بر جه ای عاشق برآور اضطراب — بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب

← Önceki 872 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı