← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت آن مرغ این سزای او بود — که فسون زاهدان را بشنود
گفت زاهد نه سزای آن نشاف — کو خورد مال یتیمان از گزاف
بعد از آن نوحهگری آغاز کرد — که فخ و صیاد لرزان شد ز درد
کز تناقضهای دل پشتم شکست — بر سرم جانا بیا میمال دست
زیر دست تو سرم را راحتیست — دست تو در شکربخشی آیتیست
سایهٔ خود از سر من برمدار — بیقرارم بیقرارم بیقرار
خوابها بیزار شد از چشم من — در غمت ای رشک سرو و یاسمن
گر نیم لایق چه باشد گر دمی — ناسزایی را بپرسی در غمی
مر عدم را خود چه استحقاق بود — که برو لطفت چنین درها گشود
خاک گرگین را کرم آسیب کرد — ده گهر از نور حس در جیب کرد
پنج حس ظاهر و پنج نهان — که بشر شد نطفهٔ مرده از آن
توبه بی توفیقت ای نور بلند — چیست جز بر ریش توبه ریشخند
سبلتان توبه یک یک بر کنی — توبه سایهست و تو ماه روشنی
ای ز تو ویران دکان و منزلم — چون ننالم چون بیفشاری دلم
چون گریزم زانک بی تو زنده نیست — بی خداوندیت بود بنده نیست
جان من بستان تو ای جان را اصول — زانک بیتو گشتهام از جان ملول
عاشقم من بر فن دیوانگی — سیرم از فرهنگی و فرزانگی
چون بدرد شرم گویم راز فاش — چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش
در حیا پنهان شدم همچون سجاف — ناگهان بجهم ازین زیر لحاف
ای رفیقان راهها را بست یار — آهوی لنگیم و او شیر شکار
جز که تسلیم و رضا کو چارهای — در کف شیر نری خونخوارهای
او ندارد خواب و خور چون آفتاب — روحها را میکند بیخورد و خواب
که بیا من باش یا همخوی من — تا ببینی در تجلی روی من
ور ندیدی چون چنین شیدا شدی — خاک بودی طالب احیا شدی
گر ز بیسویت ندادست او علف — چشم جانت چون بماندست آن طرف
گربه بر سوراخ زان شد معتکف — که از آن سوراخ او شد معتلف
گربهٔ دیگر همیگردد به بام — کز شکار مرغ یابید او طعام
آن یکی را قبله شد جولاهگی — وآن یکی حارس برای جامگی
وان یکی بیکار و رو در لامکان — که از آن سو دادیش تو قوت جان
کار او دارد که حق را شد مرید — بهر کار او ز هر کاری برید
دیگران چون کودکان این روز چند — تا شب ترحال بازی میکنند
خوابناکی کو ز یقظت میجهد — دایهٔ وسواس عشوهش میدهد
رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما — که کسی از خواب بجهاند ترا
هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب — همچو تشنه که شنود او بانگ آب
بانگ آبم من به گوش تشنگان — همچو باران میرسم از آسمان
بر جه ای عاشق برآور اضطراب — بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب