☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۲۸ - باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه‌السلام و مشورت در خریدن او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بعد از آن صدیق پیش مصطفی — گفت حال آن بلال با وفا

کان فلک‌پیمای میمون‌بال چست — این زمان در عشق و اندر دام تست

باز سلطانست زان جغدان برنج — در حدث مدفون شدست آن زفت‌گنج

جغدها بر باز استم می‌کنند — پر و بالش بی‌گناهی می‌کنند

جرم او اینست کو بازست و بس — غیر خوبی جرم یوسف چیست پس

جغد را ویرانه باشد زاد و بود — هستشان بر باز زان زخم جهود

که چرا می یاد آری زان دیار — یا ز قصر و ساعد آن شهریار

در ده جغدان فضولی می‌کنی — فتنه و تشویش در می‌افکنی

مسکن ما را که شد رشک اثیر — تو خرابه خوانی و نام حقیر

شید آوردی که تا جغدان ما — مر ترا سازند شاه و پیشوا

وهم و سودایی دریشان می‌تنی — نام این فردوس ویران می‌کنی

بر سرت چندان زنیم ای بد صفات — که بگویی ترک شید و ترهات

پیش مشرق چارمیخش می‌کنند — تن برهنه شاخ خارش می‌زنند

از تنش صد جای خون بر می‌جهد — او احد می‌گوید و سر می‌نهد

پندها دادم که پنهان دار دین — سر بپوشان از جهودان لعین

عاشق است او را قیامت آمدست — تا در توبه برو بسته شدست

عاشقی و توبه یا امکان صبر — این محالی باشد ای جان بس سطبر

توبه کرم و عشق هم‌چون اژدها — توبه وصف خلق و آن وصف خدا

عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز — عاشقی بر غیر او باشد مجاز

زانک آن حسن زراندود آمدست — ظاهرش نور اندرون دود آمدست

چون رود نور و شود پیدا دخان — بفسرد عشق مجازی آن زمان

وا رود آن حسن سوی اصل خود — جسم ماند گنده و رسوا و بد

نور مه راجع شود هم سوی ماه — وا رود عکسش ز دیوار سیاه

پس بماند آب و گل بی آن نگار — گردد آن دیوار بی مه دیووار

قلب را که زر ز روی او بجست — بازگشت آن زر بکان خود نشست

پس مس رسوا بماند دود وش — زو سیه‌روتر بماند عاشقش

عشق بینایان بود بر کان زر — لاجرم هر روز باشد بیشتر

زانک کان را در زری نبود شریک — مرحبا ای کان زر لاشک فیک

هر که قلبی را کند انباز کان — وا رود زر تا بکان لامکان

عاشق و معشوق مرده ز اضطراب — مانده ماهی رفته زان گرداب آب

عشق ربانیست خورشید کمال — امر نور اوست خلقان چون ظلال

مصطفی زین قصه چون خوش برشکفت — رغبت افزون گشت او را هم به گفت

مستمع چون یافت هم‌چون مصطفی — هر سر مویش زبانی شد جدا

مصطفی گفتش که اکنون چاره چیست — گفت این بنده مر او را مشتریست

هر بها که گوید او را می‌خرم — در زیان و حیف ظاهر ننگرم

کو اسیر الله فی الارض آمده‌ست — سخرهٔ خشم عدو الله شده‌ست

← Önceki 884 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı