☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۲۹ - وصیت کردن مصطفی علیه‌السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می‌شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مصطفی گفتش کای اقبال‌جو — اندرین من می‌شوم انباز تو

تو وکیلم باش نیمی بهر من — مشتری شو قبض کن از من ثمن

گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان — سوی خانهٔ آن جهود بی‌امان

گفت با خود کز کف طفلان گهر — پس توان آسان خریدن ای پدر

عقل و ایمان را ازین طفلان گول — می‌خرد با ملک دنیا دیو غول

آنچنان زینت دهد مردار را — که خرد زیشان دو صد گلزار را

آن‌چنان مهتاب پیماید به سحر — کز خسان صد کیسه برباید به سحر

انبیاشان تاجری آموختند — پیش ایشان شمع دین افروختند

دیو و غول ساحر از سحر و نبرد — انبیا را در نظرشان زشت کرد

زشت گرداند به جادویی عدو — تا طلاق افتد میان جفت و شو

دیده‌هاشان را به سحر می‌دوختند — تا چنین جوهر به خس بفروختند

این گهر از هر دو عالم برترست — هین بخر زین طفل جاهل کو خرست

پیش خر خرمهره و گوهر یکیست — آن اشک را در دُر و دریا شکیست

منکر بحرست و گوهرهای او — کی بود حیوان در و پیرایه‌جو

در سر حیوان خدا ننهاده است — کو بود در بند لعل و درپرست

مر خران را هیچ دیدی گوش‌وار — گوش و هوش خر بود در سبزه‌زار

احسن التقویم در والتین بخوان — که گرامی گوهرست ای دوست جان

احسن التقویم از عرش او فزون — احسن التقویم از فکرت برون

گر بگویم قیمت این ممتنع — من بسوزم هم بسوزد مستمع

لب ببند اینجا و خر این سو مران — رفت این صدیق سوی آن خران

حلقه در زد چو در را بر گشود — رفت بی‌خود در سرای آن جهود

بی‌خود و سرمست و پر آتش نشست — از دهانش بس کلام تلخ جست

کین ولی الله را چون می‌زنی — این چه حقدست ای عدو روشنی

گر ترا صدقیست اندر دین خود — ظلم بر صادق دلت چون می‌دهد

ای تو در دین جهودی ماده‌ای — کاین گمان داری تو بر شه‌زاده‌ای

در همه ز آیینهٔ کژساز خود — منگر ای مردود نفرین ابد

آنچ آن دم از لب صدیق جست — گر بگویم گم کنی تو پای و دست

آن ینابیع الحکم هم‌چون فرات — از دهان او دوان از بی‌جهات

هم‌چو از سنگی که آبی شد روان — نه ز پهلو مایه دارد نه از میان

اسپر خود کرده حق آن سنگ را — بر گشاده آب مینارنگ را

هم‌چنانک از چشمهٔ چشم تو نور — او روان کردست بی‌بخل و فتور

نه ز پیه آن مایه دارد نه ز پوست — روی‌پوشی کرد در ایجاد دوست

در خلای گوش باد جاذبش — مدرک صدق کلام و کاذبش

آن چه بادست اندر آن خرد استخوان — کو پذیرد حرف و صوت قصه‌خوان

استخوان و باد روپوشست و بس — در دو عالم غیر یزدان نیست کس

مستمع او قایل او بی‌احتجاب — زانک الاذنان من الراس ای مثاب

گفت رحمت گر همی‌آید برو — زر بده بستانش ای اکرام‌خو

از منش وا خر چو می‌سوزد دلت — بی‌منت حل می نگردد مشکلت

گفت صد خدمت کنم پانصد سجود — بنده‌ای دارم تن اسپید و جهود

تن سپید و دل سیاهستش بگیر — در عوض ده تن سیاه و دل منیر

پس فرستاد و بیاورد آن همام — بود الحق سخت زیبا آن غلام

آنچنان که ماند حیران آن جهود — آن دل چون سنگش از جا رفت زود

حالت صورت‌پرستان این بود — سنگشان از صورتی مومین بود

باز کرد استیزه و راضی نشد — که برین افزون بده بی‌هیچ بد

یک نصاب نقره هم بر وی فزود — تا که راضی گشت حرص آن جهود

← Önceki 885 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı