☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۳۱ - معاتبهٔ مصطفی علیه‌السلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت ای صدیق آخر گفتمت — که مرا انباز کن در مکرمت

گفت ما دو بندگان کوی تو — کردمش آزاد من بر روی تو

تو مرا می‌دار بنده و یار غار — هیچ آزادی نخواهم زینهار

که مرا از بندگیت آزادیست — بی‌تو بر من محنت و بیدادیست

ای جهان را زنده کرده ز اصطفا — خاص کرده عام را خاصه مرا

خوابها می‌دید جانم در شباب — که سلامم کرد قرص آفتاب

از زمینم بر کشید او بر سما — همره او گشته بودم ز ارتقا

گفتم این ماخولیا بود و محال — هیچ گردد مستحیلی وصف حال

چون ترا دیدم بدیدم خویش را — آفرین آن آینهٔ خوش کیش را

چون ترا دیدم محالم حال شد — جان من مستغرق اجلال شد

چون ترا دیدم خود ای روح البلاد — مهر این خورشید از چشمم فتاد

گشت عالی‌همت از تو چشم من — جز به خواری ننگرد اندر چمن

نور جستم خود بدیدم نور نور — حور جستم خود بدیدم رشک حور

یوسفی جستم لطیف و سیم تن — یوسفستانی بدیدم در تو من

در پی جنت بدم در جست و جو — جنتی بنمود از هر جزو تو

هست این نسبت به من مدح و ثنا — هست این نسبت به تو قدح و هجا

هم‌چو مدح مرد چوپان سلیم — مر خدا را پیش موسی کلیم

که بجویم اشپشت شیرت دهم — چارقت دوزم من و پیشت نهم

قدح او را حق به مدحی برگرفت — گر تو هم رحمت کنی نبود شگفت

رحم فرما بر قصور فهمها — ای ورای عقلها و وهمها

ایها العشاق اقبالی جدید — از جهان کهنهٔ نوگر رسید

زان جهان کو چارهٔ بیچاره‌جوست — صد هزاران نادره دنیا دروست

ابشروا یا قوم اذ جاء الفرج — افرحوا یا قوم قد زال الحرج

آفتابی رفت در کازهٔ هلال — در تقاضا که ارحنا یا بلال

زیر لب می‌گفتی از بیم عدو — کوری او بر مناره رو بگو

می‌دمد در گوش هر غمگین بشیر — خیز ای مدبر ره اقبال گیر

ای درین حبس و درین گند و شپش — هین که تا کس نشنود رستی خمش

چون کنی خامش کنون ای یار من — کز بن هر مو بر آمد طبل‌زن

آن‌چنان کر شد عدو رشک‌خو — گوید این چندین دهل را بانگ کو

می‌زند بر روش ریحان که طریست — او ز کوری گوید این آسیب چیست

می‌شکنجد حور دستش می‌کشد — کور حیران کز چه دردم می‌کند

این کشاکش چیست بر دست و تنم — خفته‌ام بگذار تا خوابی کنم

آنک در خوابش همی‌جویی ویست — چشم بگشا کان مه نیکو پیست

زان بلاها بر عزیزان بیش بود — کان تجمش یار با خوبان فزود

لاغ با خوبان کند بر هر رهی — نیز کوران را بشوراند گهی

خویش را یک‌دم برین کوران دهد — تا غریو از کوی کوران بر جهد

← Önceki 887 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı