☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل — از سر افسوس و طنز و غش و غل

گفت صدیقش که این خنده چه بود — در جواب پرسش او خنده فزود

گفت اگر جدت نبودی و غرام — در خریداری این اسود غلام

من ز استیزه نمی‌جوشیدمی — خود به عشر اینش بفروشیدمی

کو به نزد من نیرزد نیم دانگ — تو گران کردی بهایش را به بانگ

پس جوابش داد صدیق ای غبی — گوهری دادی به جوزی چون صبی

کو به نزد من همی‌ارزد دو کون — من به جانش ناظرستم تو به لون

زر سرخست او سیه‌تاب آمده — از برای رشک این احمق‌کده

دیدهٔ این هفت رنگ جسمها — در نیابد زین نقاب آن روح را

گر مکیسی کردیی در بیع بیش — دادمی من جمله ملک و مال خویش

ور مکاس افزودیی من ز اهتمام — دامنی زر کردمی از غیر وام

سهل دادی زانک ارزان یافتی — در ندیدی حقه را نشکافتی

حقه سربسته جهل تو بداد — زود بینی که چه غبنت اوفتاد

حقهٔ پر لعل را دادی به باد — هم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد

عاقبت وا حسرتا گویی بسی — بخت و دولت را فروشد خود کسی

بخت با جامهٔ غلامانه رسید — چشم بدبختت به جز ظاهر ندید

او نمودت بندگی خویشتن — خوی زشتت کرد با او مکر و فن

این سیه‌اسرار تن‌اسپید را — بت‌پرستانه بگیر ای ژاژخا

این ترا و آن مرا بردیم سود — هین لکم دین ولی دین ای جهود

خود سزای بت‌پرستان این بود — جلش اطلس اسپ او چوبین بود

هم‌چو گور کافران پر دود و نار — وز برون بر بسته صد نقش و نگار

هم‌چو مال ظالمان بیرون جمال — وز درونش خون مظلوم و وبال

چون منافق از برون صوم و صلات — وز درون خاک سیاه بی‌نبات

هم‌چو ابری خالیی پر قر و قر — نه درو نفع زمین نه قوت بر

هم‌چو وعدهٔ مکر و گفتار دروغ — آخرش رسوا و اول با فروغ

بعد از آن بگرفت او دست بلال — آن ز زخم ضرس محنت چون خلال

شد خلالی در دهانی راه یافت — جانب شیرین‌زبانی می‌شتافت

چون بدید آن خسته روی مصطفی — خر مغشیا فتاد او بر قفا

تا بدیری بی‌خود و بی‌خویش ماند — چون به خویش آمد ز شادی اشک راند

مصطفی‌اش در کنار خود کشید — کس چه داند بخششی کو را رسید

چون بود مسی که بر اکسیر زد — مفلسی بر گنج پر توفیر زد

ماهی پژمرده در بحر اوفتاد — کاروان گم شده زد بر رشاد

آن خطاباتی که گفت آن دم نبی — گر زند بر شب بر آید از شبی

روز روشن گردد آن شب چون صباح — من نتانم باز گفت آن اصطلاح

خود تو دانی که آفتابی در حمل — تا چه گوید با نبات و با دقل

خود تو دانی هم که آن آب زلال — می چه گوید با ریاحین و نهال

صنع حق با جمله اجزای جهان — چون دم و حرفست از افسون‌گران

جذب یزدان با اثرها و سبب — صد سخن گوید نهان بی‌حرف و لب

نه که تاثیر از قدر معمول نیست — لیک تاثیرش ازو معقول نیست

چون مقلد بود عقل اندر اصول — دان مقلد در فروعش ای فضول

گر بپرسد عقل چون باشد مرام — گو چنانک تو ندانی والسلام

← Önceki 886 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı