☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کرد بازرگان تجارت را تمام — باز آمد سوی منزل دوستکام

هر غلامی را بیاورد ارمغان — هر کنیزک را ببخشید او نشان

گفت طوطی ارمغانِ بنده کو — آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو

گفت نه من خود پشیمانم از آن — دست خود خایان و انگشتان گزان

من چرا پیغام خامی از گزاف — بُردم از بی‌دانشی و از نشاف

گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست — چیست آن کاین خشم و غم را مُقتضی‌ست‌

گفت گفتم آن شکایت‌های تو — با گروهی طوطیان‌، همتای‌ِ تو

آن یکی طوطی ز دردَت بوی برد — زهره‌اش بدرید و لرزید و بمُرد

من پشیمان گشتم‌، این گفتن چه بود — لیک چون گفتم پشیمانی چه سود

نکته‌ای کان جَست ناگه از زبان — همچو تیری دان که آن جست از کمان

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر — بند باید کرد سیلی را ز سَر

چون گذشت از سَر جهانی را گرفت — گر جهان ویران کند نبود شگِفت

فعل را در غیبْ اثرها زادنی‌ست — و آن مَوالید‌ش به حکم خَلق نیست

بی‌شریکی جمله مخلوقِ خداست — آن موالید ار چه نِسبتشان به ماست

زید پرانید تیری سوی عَمر — عَمر را بگرفت تیرش همچو نَمر

مدّت سالی همی‌زایید درد — دردها را آفریند حق‌ْ نه مَرد

زید را می آن دَم ار مُرد از وَجل — دَردها می‌زاید آنجا تا اجل

زان موالیدِ وجَع چون مُرد او — زید را ز اوّل سبب قتّال گو

آن وَجَع‌ها را بدو منسوب دار — گرچه هست آن جمله صُنع کردگار

همچنین کشت و دم و دام و جماع — آن موالیدست حق را مُستطاع

اولیا را هست قدرت از اله — تیرِ جسته باز آرندش ز راه

بسته درهای موالید از سبب — چون پشیمان شد ولی زان دستِ رب

گفته ناگفته کند از فتح باب — تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب

از همه دل‌ها که آن نکته شنید — آن سخن را کرد محو و ناپدید

گَرت برهان باید و حجّت مِها — بازخوان مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا

آیت أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی بخوان — قدرت نسیان نهادنشان بدان

چون به تذکیر و به نسیان قادرند — بر همه دل‌های خلقان قاهرند

چون به نسیان بَست او راهِ نظر — کار نتوان کرد ور باشد هنر

خِلْتُمْ سُخْرِیَّةً أَهْلَ السَّمُو — از نبی خوانید تا أَنسَوْکُمْ

صاحب دِه پادشاه جسم‌هاست — صاحب دل شاهِ دلهای شماست

فرعِ دید آمد عمل بی‌هیچ شک — پس نباشد مردم الّا مردمک

من تمام این نیارم گفت از آن — منع می‌آید ز صاحب مَرکزان

چون فراموشی خلق و یادشان — با وی‌َست و او رسد فریادشان

صد هزاران نیک و بد را آن بَهی — می‌کند هر شب ز دل‌هاشان تهی

روز دل‌ها را از آن پُر می‌کند — آن صدف‌ها را پر از دُر می‌کند

آن همه اندیشهٔ پیشانها — می‌شناسند از هدایت جانها

پیشه و فرهنگِ تو آید به تو — تا دَرِ اسباب بگشاید به تو

پیشهٔ زرگر به آهنگر نشد — خوی این خوش‌خو با آن مُنکَر نشد

پیشه‌ها و خُلق‌ها همچون جهاز — سوی خصم آیند روز رستخیز

پیشه‌ها و خلق‌ها از بَعد خواب — واپس آید هم به خصم خود شتاب

پیشه‌ها وَ اندیشه‌ها در وقت صبح — هم بدانجا شد که بود آن حُسن و قُبح

چون کبوترهای پیک از شهرها — سوی شهر خویش آرد بهرها

← Önceki 89 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı