← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد — پس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده همچنین — بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید — خواجه بر جست و گریبان را درید
گفت ای طوطیِ خوبِ خوشحنین — این چه بودت؟ این چرا گشتی چنین؟
ای دریغا مرغ خوشآواز من — ای دریغا همدم و همراز من
ای دریغا مرغ خوشالحان من — راحِ روح و روضه و ریحان من
گر سلیمان را چنین مرغی بدی — کی خود او مشغول آن مرغان شدی؟
ای دریغا مرغ کهارزان یافتم — زود روی از روی او بر تافتم
ای زبان تو بس زیانی مر مرا — چون تویی گویا، چه گویم من تو را؟
ای زبان هم آتش و هم خرمنی — چند این آتش درین خرمن زنی
در نهان جان از تو افغان میکند — گرچه هر چه گوییش آن میکند
ای زبان هم گنج بیپایان توی — ای زبان هم رنج بیدرمان توی
هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی — هم انیس وحشت هجران توی
چند امانم میدهی ای بی امان؟ — ای تو زه کرده به کین من کمان
نک بپرانیدهای مرغ مرا — در چراگاه ستم کم کن چرا
یا جواب من بگو، یا داد ده — یا مرا ز اسباب شادی یاد ده
ای دریغا نور ظلمتسوز من — ای دریغا صبح روز افروز من
ای دریغا مرغ خوشپرواز من — ز انتها پریده تا آغاز من
عاشق رنج است نادان تا ابد — خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد
از کبد فارغ بدم با روی تو — وز زَبَد صافی بدم در جوی تو
این دریغاها خیال دیدن است — وز وجود نقد خود ببریدن است
غیرت حق بود و با حق چاره نیست — کو دلی کز عشق حق صدپاره نیست؟
غیرت آن باشد که او غیر همهست — آنکه افزون از بیان و دمدمهست
ای دریغا اشک من دریا بدی — تا نثار دلبر زیبا بدی
طوطی من مرغ زیرکسار من — ترجمان فکرت و اسرار من
هرچه روزی داد و ناداد آیدم — او ز اول گفته تا یاد آیدم
طوطیی کآید ز وحی آواز او — پیش از آغازِ وجود، آغاز او
اندرون تست آن طوطی نهان — عکس او را دیده تو بر این و آن
میبَرد شادیت را، تو شاد ازو — میپذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن میسوختی — سوختی جان را و تن افروختی
سوختم من، سوخته خواهد کسی — تا ز من آتش زند اندر خسی
سوخته چون قابل آتش بود — سوخته بستان که آتشکش بود
ای دریغا ای دریغا ای دریغ — کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد — شیر هجر آشفته و خونریز شد
آنکه او هشیارْ خود تندست و مست — چون بوَد؟ چون او قدح گیرد به دست
شیرمستی کز صفت بیرون بوَد — از بسیط مرغزار افزون بود
قافیه اندیشم و دلدار من — گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیهاندیش من — قافیهٔ دولت تویی در پیش من
حرف چهبْوَد تا تو اندیشی از آن؟ — حرف چهبْوَد؟ خار دیوار رَزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم — تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان — با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل — و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد — حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی — من نه اثباتم منم بیذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم — پس کسی در ناکسی در بافتم
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند — جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
جمله شاهان پست پست خویش را — جمله خلقان مست مست خویش را
میشود صیاد مرغان را شکار — تا کند ناگاه ایشان را شکار
بیدلان را دلبران جسته بهجان — جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیاش معشوق دان — کاو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان — آب جوید هم به عالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش — او چو گوشَت میکشد تو گوش باش
بند کن چون سیل سیلانی کند — ور نه رسوایی و ویرانی کند
من چه غم دارم که ویرانی بوَد؟ — زیر ویران گنج سلطانی بود
غرق حق خواهد که باشد غرقتر — همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر — تیر او دلکشتر آید یا سپر
پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا — گر طرب را باز دانی از بلا
گر مرادت را مذاق شکرست — بیمرادی نه مراد دلبرست؟
هر ستارهش خونبهای صد هلال — خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم — جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی — دل نیابی جز که در دلبردگی
من دلش جسته به صد ناز و دلال — او بهانه کرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان — گفت رو رو بر من این افسون مخوان
من ندانم آنچ اندیشیدهای — ای دو دیده، دوست را چون دیدهای؟
ای گرانجان! خوار دیدستی ورا — زانکه بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد، ارزان دهد — گوهری طفلی به قرصی نان دهد
غرق عشقیام که غرقست اندرین — عشقهای اولین و آخرین
مجملش گفتم، نکردم زان بیان — ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم، لبِ دریا بود — من چو لا گویم مراد الّا بود
من ز شیرینی نشستم رو تُرُش — من ز بسیاریِ گفتارم خَمُش
تا که شیرینی ما از دو جهان — در حجاب رو ترش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخن — یک همیگویم ز صد سرّ لدن