← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
راست گفتهست آن سپهدار بشر — که هر آنک کرد از دنیا گذر
نیستش درد و دریغ و غبن موت — بلک هستش صد دریغ از بهر فوت
که چرا قبله نکردم مرگ را — مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله کردم من همه عمر از حول — آن خیالاتی که گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نیست — زانست کاندر نقشها کردیم ایست
ما ندیدیم این که آن نقش است و کف — کف ز دریا جنبد و یابد علف
چونک بحر افکند کفها را به بر — تو بگورستان رو آن کفها نگر
پس بگو کو جنبش و جولانتان — بحر افکندست در بحرانتان
تا بگویندت به لب نی بل به حال — که ز دریا کن نه از ما این سؤال
نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج — خاک بی بادی کجا آید بر اوج
چون غبار نقش دیدی باد بین — کف چو دیدی قلزم ایجاد بین
هین ببین کز تو نظر آید به کار — باقیت شحمی و لحمی پود و تار
شحم تو در شمعها نفزود تاب — لحم تو مخمور را نامد کباب
در گداز این جمله تن را در بصر — در نظر رو در نظر رو در نظر
یک نظر دو گز همیبیند ز راه — یک نظر دو کون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بیشمار — سرمه جو والله اعلم بالسرار
چون شنیدی شرح بحر نیستی — کوش دایم تا برین بحر ایستی
چونک اصل کارگاه آن نیستیست — که خلا و بینشانست و تهیست
جمله استادان پی اظهار کار — نیستی جویند و جای انکسار
لاجرم استاد استادان صمد — کارگاهش نیستی و لا بود
هر کجا این نیستی افزونترست — کار حق و کارگاهش آن سرست
نیستی چون هست بالایین طبق — بر همه بردند درویشان سبق
خاصه درویشی که شد بی جسم و مال — کار فقر جسم دارد نه سؤال
سایل آن باشد که مال او گداخت — قانع آن باشد که جسم خویش باخت
پس ز درد اکنون شکایت بر مدار — کوست سوی نیست اسپی راهوار
این قدر گفتیم باقی فکر کن — فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در اهتزاز — ذکر را خورشید این افسرده ساز
اصل خود جذبه است لیک ای خواجهتاش — کار کن موقوف آن جذبه مباش
زانک ترک کار چون نازی بود — ناز کی در خورد جانبازی بود
نه قبول اندیش نه رد ای غلام — امر را و نهی را میبین مدام
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش — چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش
چشمها چون شد گذاره نور اوست — مغزها میبیند او در عین پوست
بیند اندر ذره خورشید بقا — بیند اندر قطره کل بحر را