☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت صوفی در قصاص یک قفا — سر نشاید باد دادن از عمی

خرقهٔ تسلیم اندر گردنم — بر من آسان کرد سیلی خوردنم

دید صوفی خصم خود را سخت زار — گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار

او به یک مشتم بریزد چون رصاص — شاه فرماید مرا زجر و قصاص

خیمه ویرانست و بشکسته وتد — او بهانه می‌جود تا در فتد

بهر این مرده دریغ آید دریغ — که قصاصم افتد اندر زیر تیغ

چون نمی‌تانست کف بر خصم زد — عزمش آن شد کش سوی قاضی برد

که ترازوی حق است و کیله‌اش — مخلص است از مکر دیو و حیله‌اش

هست او مقراض احقاد و جدال — قاطع جن دو خصم و قیل و قال

دیو در شیشه کند افسون او — فتنه‌ها ساکن کند قانون او

چون ترازو دید خصم پر طمع — سرکشی بگذارد و گردد تبع

ور ترازو نیست گر افزون دهیش — از قسم راضی نگردد آگهیش

هست قاضی رحمت و دفع ستیز — قطره‌ای از بحر عدل رستخیز

قطره گرچه خرد و کوته‌پا بود — لطف آب بحر ازو پیدا بود

از غبار ار پاک داری کله را — تو ز یک قطره ببینی دجله را

جزوها بر حال کلها شاهدست — تا شفق غماز خورشید آمدست

آن قسم بر جسم احمد راند حق — آنچ فرمودست کلا والشفق

مور بر دانه چرا لرزان بدی — گر از آن یک دانه خرمن‌دان بدی

بر سر حرف آ که صوفی بی‌دلست — در مکافات جفا مستعجلست

ای تو کرده ظلمها چون خوش‌دلی — از تقاضای مکافی غافلی

یا فراموشت شدست از کرده‌هات — که فرو آویخت غفلت پرده‌هات

گر نه خصمیهاستی اندر قفات — جرم گردون رشک بردی بر صفات

لیک محبوسی برای آن حقوق — اندک اندک عذر می‌خواه از عقوق

تا به یکبارت نگیرد محتسب — آب خود روشن کن اکنون با محب

رفت صوفی سوی آن سیلی‌زنش — دست زد چون مدعی در دامنش

اندر آوردش بر قاضی کشان — کین خر ادبار را بر خر نشان

یا به زخم دره او را ده جزا — آنچنان که رای تو بیند سزا

کانک از زجر تو میرد در دمار — بر تو تاوان نیست آن باشد جبار

در حد و تعزیر قاضی هر که مرد — نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد

نایب حقست و سایهٔ عدل حق — آینهٔ هر مستحق و مستحق

کو ادب از بهر مظلومی کند — نه برای عرض و خشم و دخل خود

چون برای حق و روز آجله‌ست — گر خطایی شد دیت بر عاقله‌ست

آنک بهر خود زند او ضامنست — وآنک بهر حق زند او آمنست

گر پدر زد مر پسر را و بمرد — آن پدر را خون‌بها باید شمرد

زانک او را بهر کار خویش زد — خدمت او هست واجب بر ولد

چون معلم زد صبی را شد تلف — بر معلم نیست چیزی لا تخف

کان معلم نایب افتاد و امین — هر امین را هست حکمش همچنین

نیست واجب خدمت استا برو — پس نبود استا به زجرش کارجو

ور پدر زد او برای خود زدست — لاجرم از خونبها دادن نرست

پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار — بی‌خودی شو فانیی درویش‌وار

چون شدی بی‌خود هر آنچ تو کنی — ما رمیت اذ رمیتی آمنی

آن ضمان بر حق بود نه بر امین — هست تفصیلش به فقه اندر مبین

هر دکانی راست سودایی دگر — مثنوی دکان فقرست ای پسر

در دکان کفشگر چرمست خوب — قالب کفش است اگر بینی تو چوب

پیش بزازان قز و ادکن بود — بهر گز باشد اگر آهن بود

مثنوی ما دکان وحدتست — غیر واحد هرچه بینی آن بتست

بت ستودن بهر دام عامه را — هم‌چنان دان کالغرانیق العلی

خواندش در سورهٔ والنجم زود — لیک آن فتنه بد از سوره نبود

جمله کفار آن زمان ساجد شدند — هم سری بود آنک سر بر در زدند

بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور — با سلیمان باش و دیوان را مشور

هین حدیث صوفی و قاضی بیار — وان ستمکار ضعیف زار زار

گفت قاضی ثبت العرش ای پسر — تا برو نقشی کنم از خیر و شر

کو زننده کو محل انتقام — این خیالی گشته است اندر سقام

شرع بهر زندگان و اغنیاست — شرع بر اصحاب گورستان کجاست

آن گروهی کز فقیری بی‌سرند — صد جهت زان مردگان فانی‌تراند

مرده از یک روست فانی در گزند — صوفیان از صد جهت فانی شدند

مرگ یک قتلست و این سیصد هزار — هر یکی را خونبهایی بی‌شمار

گرچه کشت این قوم را حق بارها — ریخت بهر خونبها انبارها

هم‌چو جرجیس‌اند هر یک در سرار — کشته گشته زنده گشته شصت بار

کشته از ذوق سنان دادگر — می‌بسوزد که بزن زخمی دگر

← Önceki 903 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı