← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
اندرین بود او که شیخ نامدار — زود پیش افتاد بر شیری سوار
شیر غران هیزمش را میکشید — بر سر هیزم نشسته آن سعید
تازیانهش مار نر بود از شرف — مار را بگرفته چون خرزن به کف
تو یقین میدان که هر شیخی که هست — هم سواری میکند بر شیر مست
گرچه آن محسوس و این محسوس نیست — لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست
صد هزاران شیر زیر رانشان — پیش دیدهٔ غیبدان هیزمکشان
لیک یک یک را خدا محسوس کرد — تا که بیند نیز او که نیست مرد
دیدش از دور و بخندید آن خدیو — گفت آن را مشنو ای مفتون دیو
از ضمیر او بدانست آن جلیل — هم ز نور دل بلی نعم الدلیل
خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون — آنچ در ره رفت بر وی تا کنون
بعد از آن در مشکل انکار زن — بر گشاد آن خوشسراینده دهن
کان تحمل از هوای نفس نیست — آن خیال نفس تست آنجا مَایست
گرنه صبرم میکشیدی بار زن — کی کشیدی شیر نر بیگار من
اشتران بختییم اندر سبق — مست و بیخود زیر محملهای حق
من نیم در امر و فرمان نیمخام — تا بیندیشم من از تشنیع عام
عام ما و خاص ما فرمان اوست — جان ما بر رو دوان جویان اوست
فردی ما جفتی ما نَز هواست — جان ما چون مهره در دست خداست
ناز آن ابله کشیم و صد چو او — نه ز عشق رنگ و نه سودای بو
این قدر خود درس شاگردان ماست — کر و فر ملحمهٔ ما تا کجاست
تا کجا آنجا که جا را راه نیست — جز سنابرق مه الله نیست
از همه اوهام و تصویرات دور — نور نور نور نور نور نور
بهر تو ار پست کردم گفت و گو — تا بسازی با رفیق زشتخو
تا کشی خندان و خوش بار حرج — از پی الصبر مفتاح الفرج
چون بسازی با خسی این خسان — گردی اندر نور سنتها رسان
که انبیا رنج خسان بس دیدهاند — از چنین ماران بسی پیچیدهاند
چون مراد و حکم یزدان غفور — بود در قدمت تجلی و ظهور
بی ز ضدی ضد را نتوان نمود — وان شه بیمثل را ضدی نبود