← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پس خلیفه ساخت صاحبسینهای — تا بود شاهیش را آیینهای
بس صفای بیحدودش داد او — وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
دو علم بر ساخت اسپید و سیاه — آن یکی آدم دگر ابلیس راه
در میان آن دو لشکرگاه زفت — چالش و پیکار آنچ رفت رفت
همچنان دور دوم هابیل شد — ضد نور پاک او قابیل شد
همچنان این دو علم از عدل و جور — تا به نمرود آمد اندر دور دور
ضد ابراهیم گشت و خصم او — وآن دو لشکر کینگزار و جنگجو
چون درازی جنگ آمد ناخوشش — فیصل آن هر دو آمد آتشش
پس حکم کرد آتشی را و نکر — تا شود حل مشکل آن دو نفر
دور دور و قرن قرن این دو فریق — تا به فرعون و به موسی شفیق
سالها اندر میانشان حرب بود — چون ز حد رفت و ملولی میفزود
آب دریا را حکم سازید حق — تا که ماند کی برد زین دو سبق
همچنان تا دور و طور مصطفی — با ابوجهل آن سپهدار جفا
هم نکر سازید از بهر ثمود — صیحهای که جانشان را در ربود
هم نکر سازید بهر قوم عاد — زود خیزی تیزرو یعنی که باد
هم نکر سازید بر قارون ز کین — در حلیمی این زمین پوشید کین
تا حلیمی زمین شد جمله قهر — برد قارون را و گنجش را به قعر
لقمهای را که ستون این تنست — دفع تیغ جوع نان چون جوشنست
چونک حق قهری نهد در نان تو — چون خناق آن نان بگیرد در گلو
این لباسی که ز سرما شد مجیر — حق دهد او را مزاج زمهریر
تا شود بر تنت این جبهٔ شگرف — سرد همچون یخ گزنده همچو برف
تا گریزی از وشق هم از حریر — زو پناه آری به سوی زمهریر
تو دو قله نیستی یک قلهای — غافل از قصهٔ عذاب ظلهای
امر حق آمد به شهرستان و ده — خانه و دیوار را سایه مده
مانع باران مباش و آفتاب — تا بدان مرسل شدند امت شتاب
که بمردیم اغلب ای مهتر امان — باقیش از دفتر تفسیر خوان
چون عصا را مار کرد آن چستدست — گر ترا عقلیست آن نکته بس است
تو نظر داری ولیک امعانش نیست — چشمهٔ افسرده است و کرده ایست
زین همی گوید نگارندهٔ فکر — که بکن ای بنده امعان نظر
آن نمیخواهد که آهن کوب سرد — لیک ای پولاد بر داود گرد
تن بمردت سوی اسرافیل ران — دل فسردت رو به خورشید روان
در خیال از بس که گشتی مکتسی — نک بسوفسطایی بدظن رسی
او خود از لب خرد معزول بود — شد ز حس محروم و معزول از وجود
هین سخنخا نوبت لبخایی است — گر بگویی خلق را رسوایی است
چیست امعان چشمه را کردن روان — چون ز تن جان رست گویندش روان
آن حکیمی را که جان از بند تن — باز رست و شد روان اندر چمن
دو لقب را او برین هر دو نهاد — بهر فرق ای آفرین بر جانش باد
در بیان آنک بر فرمان رود — گر گلی را خار خواهد آن شود