☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

سید ترمد که آنجا شاه بود — مسخرهٔ او دلقک آگاه بود

داشت کاری در سمرقند او مهم — جست‌الاقی تا شود او مستتم

زد منادی هر که اندر پنج روز — آردم زانجا خبر بدهم کنوز

دلقک اندر ده بد و آن را شنید — بر نشست و تا بترمد می‌دوید

مرکبی دو اندر آن ره شد سقط — از دوانیدن فرس را زان نمط

پس به دیوان در دوید از گرد راه — وقت ناهنگام ره جست او به شاه

فجفجی در جملهٔ دیوان فتاد — شورشی در وهم آن سلطان فتاد

خاص و عام شهر را دل شد ز دست — تا چه تشویش و بلا حادث شدست

یا عدوی قاهری در قصد ماست — یا بلایی مهلکی از غیب خاست

که ز ده دلقک به سیران درشت — چند اسپی تازی اندر راه کشت

جمع گشته بر سرای شاه خلق — تا چرا آمد چنین اشتاب دلق

از شتاب او و فحش اجتهاد — غلغل و تشویش در ترمد فتاد

آن یکی دو دست بر زانوزنان — وآن دگر از وهم واویلی‌کنان

از نفیر و فتنه و خوف نکال — هر دلی رفته به صد کوی خیال

هر کسی فالی همی‌زد از قیاس — تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس

راه جست و راه دادش شاه زود — چون زمین بوسید گفتش هی چه بود

هرکه می‌پرسید حالی زان ترش — دست بر لب می‌نهاد او که خمش

وهم می‌افزود زین فرهنگ او — جمله در تشویش گشته دنگ او

کرد اشارت دلق که ای شاه کرم — یک‌دمی بگذار تا من دم زنم

تا که باز آید به من عقلم دمی — که فتادم در عجایب عالمی

بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن — تلخ گشتش هم گلو و هم دهن

که ندیده بود دلقک را چنین — که ازو خوشتر نبودش هم‌نشین

دایما دستان و لاغ افراشتی — شاه را او شاد و خندان داشتی

آن چنان خندانش کردی در نشست — که گرفتی شه شکم را با دو دست

که ز زور خنده خوی کردی تنش — رو در افتادی ز خنده کردنش

باز امروز این چنین زرد و ترش — دست بر لب می‌زند کای شه خمش

وهم در وهم و خیال اندر خیال — شاه را تا خود چه آید از نکال

که دل شه با غم و پرهیز بود — زانک خوارمشاه بس خون‌ریز بود

بس شهان آن طرف را کشته بود — یا به حیله یا به سطوت آن عنود

این شه ترمد ازو در وهم بود — وز فن دلقک خود آن وهمش فزود

گفت زوتر بازگو تا حال چیست — این چنین آشوب و شور تو ز کیست

گفت من در ده شنیدم آنک شاه — زد منادی بر سر هر شاه‌راه

که کسی خواهم که تازد در سه روز — تا سمرقند و دهم او را کنوز

من شتابیدم بر تو بهر آن — تا بگویم که ندارم آن توان

این چنین چستی نیاید از چو من — باری این اومید را بر من متن

گفت شه لعنت برین زودیت باد — که دو صد تشویش در شهر اوفتاد

از برای این قدر خام‌ریش — آتش افکندی درین مرج و حشیش

هم‌چو این خامان با طبل و علم — که الاقانیم در فقر و عدم

لاف شیخی در جهان انداخته — خویشتن را بایزیدی ساخته

هم ز خود سالک شده واصل شده — محفلی واکرده در دعوی‌کده

خانهٔ داماد پرآشوب و شر — قوم دختر را نبوده زین خبر

ولوله که کار نیمی راست شد — شرطهایی که ز سوی ماست شد

خانه‌ها را روفتیم آراستیم — زین هوس سرمست و خوش برخاستیم

زان طرف آمد یکی پیغام نی — مرغی آمد این طرف زان بام نی

زین رسالات مزید اندر مزید — یک جوابی زان حوالیتان رسید

نی ولیکن یار ما زین آگهست — زانک از دل سوی دل لا بد رهست

پس از آن یاری که اومید شماست — از جواب نامه ره خالی چراست

صد نشانست از سرار و از جهار — لیک بس کن پرده زین در بر مدار

باز رو تا قصهٔ آن دلق گول — که بلا بر خویش آورد از فضول

پس وزیرش گفت ای حق را ستن — بشنو از بندهٔ کمینه یک سخن

دلقک از ده بهر کاری آمدست — رای او گشت و پشیمانش شدست

ز آب و روغن کهنه را نو می‌کند — او به مسخرگی برون‌شو می‌کند

غمد را بنمود و پنهان کرد تیغ — باید افشردن مرورا بی‌دریغ

پسته را یا جوز را تا نشکنی — نی نماید دل نی بدهد روغنی

مشنو این دفع وی و فرهنگ او — در نگر در ارتعاش و رنگ او

گفت حق سیماهم فی وجههم — زانک غمازست سیما و منم

این معاین هست ضد آن خبر — که بشر به سرشته آمد این بشر

گفت دلقک با فغان و با خروش — صاحبا در خون این مسکین مکوش

بس گمان و وهم آید در ضمیر — کان نباشد حق و صادق ای امیر

ان بعض الظن اثم است ای وزیر — نیست استم راست خاصه بر فقیر

← Önceki 942 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı