← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شه نگیرد آنک میرنجاندش — از چه گیرد آنک میخنداندش
گفت صاحب پیش شه جاگیر شد — کاشف این مکر و این تزویر شد
گفت دلقک را سوی زندان برید — چاپلوس و زرق او را کم خرید
میزنیدش چون دهل اشکمتهی — تا دهلوار او دهدمان آگهی
تر و خشک و پر و تی باشد دهل — بانگ او آگه کند ما را ز کل
تا بگوید سر خود از اضطرار — آنچنان که گیرد این دلها قرار
چون طمانینست صدق و با فروغ — دل نیارامد به گفتار دروغ
کذب چون خس باشد و دل چون دهان — خس نگردد در دهان هرگز نهان
تا درو باشد زبانی میزند — تا به دانش از دهان بیرون کند
خاصه که در چشم افتد خس ز باد — چشم افتد در نم و بند و گشاد
ما پس این خس را زنیم اکنون لگد — تا دهان و چشم ازین خس وا رهد
گفت دلقک ای ملک آهسته باش — روی حلم و مغفرت را کمخراش
تا بدین حد چیست تعجیل نقم — من نمیپرم به دست تو درم
آن ادب که باشد از بهر خدا — اندر آن مستعجلی نبود روا
وآنچ باشد طبع و خشم و عارضی — میشتابد تا نگردد مرتضی
ترسد ار آید رضا خشمش رود — انتقام و ذوق آن فایت شود
شهوت کاذب شتابد در طعام — خوف فوت ذوق هست آن خود سقام
اشتها صادق بود تاخیر به — تا گواریده شود آن بیگره
تو پی دفع بلایم میزنی — تا ببینی رخنه را بندش کنی
تا از آن رخنه برون ناید بلا — غیر آن رخنه بسی دارد قضا
چارهٔ دفع بلا نبود ستم — چاره احسان باشد و عفو و کرم
گفت الصدقه مرد للبلا — داو مرضاک به صدقه یا فتی
صدقه نبود سوختن درویش را — کور کردن چشم حلماندیش را
گفت شه نیکوست خیر و موقعش — لیک چون خیری کنی در موضعش
موضع رخ شه نهی ویرانیست — موضع شه اسپ هم نادانیست
در شریعت هم عطا هم زجر هست — شاه را صدر و فرس را درگه است
عدل چه بود وضع اندر موضعش — ظلم چه بود وضع در ناموقعش
نیست باطل هر چه یزدان آفرید — از غضب وز حلم وز نصح و مکید
خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز — شر مطلق نیست زینها هیچ نیز
نفع و ضر هر یکی از موضعست — علم ازین رو واجبست و نافعست
ای بسا زجری که بر مسکین رود — در ثواب از نان و حلوا به بود
زانک حلوا بیاوان صفرا کند — سیلیش از خبث مستنقا کند
سیلیی در وقت بر مسکین بزن — که رهاند آنش از گردن زدن
زخم در معنی فتد از خوی بد — چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد
بزم و زندان هست هر بهرام را — بزم مخلص را و زندان خام را
شق باید ریش را مرهم کنی — چرک را در ریش مستحکم کنی
تا خورد مر گوشت را در زیر آن — نیم سودی باشد و پنجه زیان
گفت دلقک من نمیگویم گذار — من همیگویم تحریی بیار
هین ره صبر و تانی در مبند — صبر کن اندیشه میکن روز چند
در تانی بر یقینی بر زنی — گوشمال من بایقانی کنی
در روش یمشی مکبا خود چرا — چون همیشاید شدن در استوا
مشورت کن با گروه صالحان — بر پیمبر امر شاورهم بدان
امرهم شوری برای این بود — کز تشاور سهو و کژ کمتر رود
این خردها چون مصابیح انورست — بیست مصباح از یکی روشنترست
بوک مصباحی فتد اندر میان — مشتعل گشته ز نور آسمان
غیرت حق پردهای انگیختست — سفلی و علوی به هم آمیختست
گفت سیروا میطلب اندر جهان — بخت و روزی را همیکن امتحان
در مجالس میطلب اندر عقول — آن چنان عقلی که بود اندر رسول
زانک میراث از رسول آنست و بس — که ببیند غیبها از پیش و پس
در بصرها میطلب هم آن بصر — که نتابد شرح آن این مختصر
بهر این کردست منع آن با شکوه — از ترهب وز شدن خلوت به کوه
تا نگردد فوت این نوع التقا — کان نظر بختست و اکسیر بقا
در میان صالحان یک اصلحیست — بر سر توقیعش از سلطان صحیست
کان دعا شد با اجابت مقترن — کفو او نبود کبار انس و جن
در مریاش آنک حلو و حامض است — حجت ایشان بر حق داحض است
که چو ما او را به خود افراشتیم — عذر و حجت از میان بر داشتیم
قبله را چون کرد دست حق عیان — پس تحری بعد ازین مردود دان
هین بگردان از تحری رو و سر — که پدید آمد معاد و مستقر
یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی — سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوی
چون شوی تمییزده را ناسپاس — بجهد از تو خطرت قبلهشناس