☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن (2/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شه نگیرد آنک می‌رنجاندش — از چه گیرد آنک می‌خنداندش

گفت صاحب پیش شه جاگیر شد — کاشف این مکر و این تزویر شد

گفت دلقک را سوی زندان برید — چاپلوس و زرق او را کم خرید

می‌زنیدش چون دهل اشکم‌تهی — تا دهل‌وار او دهدمان آگهی

تر و خشک و پر و تی باشد دهل — بانگ او آگه کند ما را ز کل

تا بگوید سر خود از اضطرار — آنچنان که گیرد این دلها قرار

چون طمانینست صدق و با فروغ — دل نیارامد به گفتار دروغ

کذب چون خس باشد و دل چون دهان — خس نگردد در دهان هرگز نهان

تا درو باشد زبانی می‌زند — تا به دانش از دهان بیرون کند

خاصه که در چشم افتد خس ز باد — چشم افتد در نم و بند و گشاد

ما پس این خس را زنیم اکنون لگد — تا دهان و چشم ازین خس وا رهد

گفت دلقک ای ملک آهسته باش — روی حلم و مغفرت را کم‌خراش

تا بدین حد چیست تعجیل نقم — من نمی‌پرم به دست تو درم

آن ادب که باشد از بهر خدا — اندر آن مستعجلی نبود روا

وآنچ باشد طبع و خشم و عارضی — می‌شتابد تا نگردد مرتضی

ترسد ار آید رضا خشمش رود — انتقام و ذوق آن فایت شود

شهوت کاذب شتابد در طعام — خوف فوت ذوق هست آن خود سقام

اشتها صادق بود تاخیر به — تا گواریده شود آن بی‌گره

تو پی دفع بلایم می‌زنی — تا ببینی رخنه را بندش کنی

تا از آن رخنه برون ناید بلا — غیر آن رخنه بسی دارد قضا

چارهٔ دفع بلا نبود ستم — چاره احسان باشد و عفو و کرم

گفت الصدقه مرد للبلا — داو مرضاک به صدقه یا فتی

صدقه نبود سوختن درویش را — کور کردن چشم حلم‌اندیش را

گفت شه نیکوست خیر و موقعش — لیک چون خیری کنی در موضعش

موضع رخ شه نهی ویرانیست — موضع شه اسپ هم نادانیست

در شریعت هم عطا هم زجر هست — شاه را صدر و فرس را درگه است

عدل چه بود وضع اندر موضعش — ظلم چه بود وضع در ناموقعش

نیست باطل هر چه یزدان آفرید — از غضب وز حلم وز نصح و مکید

خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز — شر مطلق نیست زینها هیچ نیز

نفع و ضر هر یکی از موضعست — علم ازین رو واجبست و نافعست

ای بسا زجری که بر مسکین رود — در ثواب از نان و حلوا به بود

زانک حلوا بی‌اوان صفرا کند — سیلیش از خبث مستنقا کند

سیلیی در وقت بر مسکین بزن — که رهاند آنش از گردن زدن

زخم در معنی فتد از خوی بد — چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد

بزم و زندان هست هر بهرام را — بزم مخلص را و زندان خام را

شق باید ریش را مرهم کنی — چرک را در ریش مستحکم کنی

تا خورد مر گوشت را در زیر آن — نیم سودی باشد و پنجه زیان

گفت دلقک من نمی‌گویم گذار — من همی‌گویم تحریی بیار

هین ره صبر و تانی در مبند — صبر کن اندیشه می‌کن روز چند

در تانی بر یقینی بر زنی — گوش‌مال من بایقانی کنی

در روش یمشی مکبا خود چرا — چون همی‌شاید شدن در استوا

مشورت کن با گروه صالحان — بر پیمبر امر شاورهم بدان

امرهم شوری برای این بود — کز تشاور سهو و کژ کمتر رود

این خردها چون مصابیح انورست — بیست مصباح از یکی روشن‌ترست

بوک مصباحی فتد اندر میان — مشتعل گشته ز نور آسمان

غیرت حق پرده‌ای انگیختست — سفلی و علوی به هم آمیختست

گفت سیروا می‌طلب اندر جهان — بخت و روزی را همی‌کن امتحان

در مجالس می‌طلب اندر عقول — آن چنان عقلی که بود اندر رسول

زانک میراث از رسول آنست و بس — که ببیند غیبها از پیش و پس

در بصرها می‌طلب هم آن بصر — که نتابد شرح آن این مختصر

بهر این کردست منع آن با شکوه — از ترهب وز شدن خلوت به کوه

تا نگردد فوت این نوع التقا — کان نظر بختست و اکسیر بقا

در میان صالحان یک اصلحیست — بر سر توقیعش از سلطان صحیست

کان دعا شد با اجابت مقترن — کفو او نبود کبار انس و جن

در مری‌اش آنک حلو و حامض است — حجت ایشان بر حق داحض است

که چو ما او را به خود افراشتیم — عذر و حجت از میان بر داشتیم

قبله را چون کرد دست حق عیان — پس تحری بعد ازین مردود دان

هین بگردان از تحری رو و سر — که پدید آمد معاد و مستقر

یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی — سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوی

چون شوی تمییزده را ناسپاس — بجهد از تو خطرت قبله‌شناس

← Önceki 943 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı