☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون پسر چشم خرد را بر گشاد — زود بابا رخت بر گردون نهاد

جادهٔ شاهست آن زین سو روان — وآن از آن سو صادران و واردان

نیک بنگر ما نشسته می‌رویم — می‌نبینی قاصد جای نویم

بهر حالی می‌نگیری راس مال — بلک از بهر غرض‌ها در مَآل

پس مسافر این بود ای ره‌پرست — که مسیر و روش در مستقبلست

هم‌چنانک از پردهٔ دل بی‌کلال — دم به دم در می‌رسد خیل خیال

گر نه تصویرات از یک مغرس‌اند — در پی هم سوی دل چون می‌رسند

جوق جوق اسپاه تصویرات ما — سوی چشمهٔ دل شتابان از ظما

جره‌ها پر می‌کنند و می‌روند — دایما پیدا و پنهان می‌شوند

فکرها را اختران چرخ دان — دایر اندر چرخ دیگر آسمان

سعد دیدی شکر کن ایثار کن — نحس دیدی صدقه و استغفار کن

ما کییم این را بیا ای شاه من — طالعم مقبل کن و چرخی بزن

روح را تابان کن از انوار ماه — که ز آسیب ذنب جان شد سیاه

از خیال و وهم و ظن بازش رهان — از چه و جور رسن بازش رهان

تا ز دلداری خوب تو دلی — پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی

ای عزیز مصر و در پیمان درست — یوسف مظلوم در زندان تست

در خلاص او یکی خوابی ببین — زود که الله یحب المحسنین

هفت گاو لاغری پر گزند — هفت گاو فربهش را می‌خورند

هفت خوشهٔ خشک زشت ناپسند — سنبلات تازه‌اش را می‌چرند

قحط از مصرش بر آمد ای عزیز — هین مباش ای شاه این را مستجیز

یوسفم در حبس تو ای شه نشان — هین ز دستان زنانم وا رهان

از سوی عرشی که بودم مربط او — شهوت مادر فکندم که اهبطوا

پس فتادم زان کمال مستتم — از فن زالی به زندان رحم

روح را از عرش آرد در حطیم — لاجرم کید زنان باشد عظیم

اول و آخر هبوط من ز زن — چونک بودم روح و چون گشتم بدن

بشنو این زاری یوسف در عثار — یا بر آن یعقوب بی‌دل رحم آر

ناله از اخوان کنم یا از زنان — که فکندندم چو آدم از جنان

زان مثال برگ دی پژمرده‌ام — کز بهشت وصل گندم خورده‌ام

چون بدیدم لطف و اکرام ترا — وآن سلام سلم و پیغام ترا

من سپند از چشم بد کردم پدید — در سپندم نیز چشم بد رسید

دافع هر چشم بد از پیش و پس — چشم‌های پر خمار تست و بس

چشم بد را چشم نیکویت شها — مات و مستاصل کند نعم الدوا

بل ز چشمت کیمیاها می‌رسد — چشم بد را چشم نیکو می‌کند

چشم شه بر چشم باز دل زدست — چشم بازش سخت با همت شدست

تا ز بس همت که یابید از نظر — می‌نگیرد باز شه جز شیر نر

شیر چه کان شاه‌باز معنوی — هم شکار تست و هم صیدش توی

شد صفیر باز جان در مرج دین — نعره‌های لا احب الافلین

باز دل را که پی تو می‌پرید — از عطای بی‌حدت چشمی رسید

یافت بینی بوی و گوش از تو سماع — هر حسی را قسمتی آمد مشاع

هر حسی را چون دهی ره سوی غیب — نبود آن حس را فتور مرگ و شیب

مالک الملکی به حس چیزی دهی — تا که بر حس‌ها کند آن حس شهی

← Önceki 949 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı