← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکیام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شب چو شه محمود برمیگشت فرد — با گروهی قوم دزدان باز خورد
پس بگفتندش کیی ای بوالوفا — گفت شه من هم یکیام از شما
آن یکی گفت ای گروه مکر کیش — تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش
تا بگوید با حریفان در سمر — کو چه دارد در جبلت از هنر
آن یکی گفت ای گروه فنفروش — هست خاصیت مرا اندر دو گوش
که بدانم سگ چه میگوید به بانگ — قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ
آن دگر گفت ای گروه زرپرست — جمله خاصیت مرا چشم اندرست
هر که را شب بینم اندر قیروان — روز بشناسم من او را بیگمان
گفت یک خاصیتم در بازو است — که زنم من نقبها با زور دست
گفت یک خاصیتم در بینی است — کار من در خاکها بوبینی است
سرالناس معادن داد دست — که رسول آن را پی چه گفته است
من ز خاک تن بدانم کاندر آن — چند نقدست و چه دارد او ز کان
در یکی کان زر بیاندازه درج — وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
همچو مجنون بو کنم من خاک را — خاک لیلی را بیابم بیخطا
بو کنم دانم ز هر پیراهنی — گر بود یوسف و گر آهرمنی
همچو احمد که برد بو از یمن — زان نصیبی یافت این بینی من
که کدامین خاک همسایهٔ زرست — یا کدامین خاک صفر و ابترست
گفت یک نک خاصیت در پنجهام — که کمندی افکنم طول علم
همچو احمد که کمند انداخت جانش — تا کمندش برد سوی آسمانش
گفت حقش ای کمندانداز بیت — آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت
پس بپرسیدند زان شه کای سند — مر ترا خاصیت اندر چه بود
گفت در ریشم بود خاصیتم — که رهانم مجرمان را از نقم
مجرمان را چون به جلادان دهند — چون بجنبد ریش من زیشان رهند
چون بجنبانم به رحمت ریش را — طی کنند آن قتل و آن تشویش را
قوم گفتندش که قطب ما توی — که خلاص روز محنتمان شوی
چون سگی بانگی بزد از سوی راست — گفت میگوید که سلطان با شماست
خاک بو کرد آن دگر از ربوهای — گفت این هست از وثاق بیوهای
پس کمند انداخت استاد کمند — تا شدند آن سوی دیوار بلند
جای دیگر خاک را چون بوی کرد — گفت خاک مخزن شاهیست فرد
نقبزن زد نقب در مخزن رسید — هر یکی از مخزن اسبابی کشید
بس زر و زربفت و گوهرهای زفت — قوم بردند و نهان کردند تفت
شه معین دید منزلگاهشان — حلیه و نام و پناه و راهشان
خویش را دزدید ازیشان بازگشت — روز در دیوان بگفت آن سرگذشت
پس روان گشتند سرهنگان مست — تا که دزدان را گرفتند و ببست
دستبسته سوی دیوان آمدند — وز نهیب جان خود لرزان شدند
چونک استادند پیش تخت شاه — یار شبشان بود آن شاه چو ماه
آنکه چشمش شب بههرکه انداختی — روز دیدی بیشکش بشناختی
شاه را بر تخت دید و گفت این — بود با ما دوش شبگرد و قرین
آنکه چندین خاصیت در ریش اوست — این گرفت ما هم از تفتیش اوست
عارف شه بود چشمش لاجرم — بر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت و هو معکم این شاه بود — فعل ما میدید و سرّمان میشنود
چشم من ره برد شب شه را شناخت — جمله شب با روی ماهش عشق باخت
امت خود را بخواهم من ازو — کاو نگرداند ز عارف هیچ رو
چشم عارف دان امان هر دو کون — که بدو یابید هر بهرام عون
زان محمد شافع هر داغ بوَد — که ز جز شه چشم او مازاغ بود
در شب دنیا که محجوب است شید — ناظر حق بوَد و زو بوَدش امید
از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت — دید آنچه جبرئیل آن بر نتافت
مر یتیمی را که سرمه حق کشد — گردد او دُر یتیم با رشد
نور او بر ذرهها غالب شود — آنچنان مطلوب را طالب شود
در نظر بودش مقامات العباد — لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم تیز — که ز شبخیزش ندارد سر گریز
گر هزاران مدعی سر بر زند — گوش قاضی جانب شاهد کند
قاضیان را در حکومت این فنست — شاهد ایشان را دو چشم روشنست
گفت شاهد زان به جای دیده است — کو بدیدهٔ بیغرض سر دیده است
مدعی دیدهست اما با غرض — پرده باشد دیدهٔ دل را غرض
حق همیخواهد که تو زاهد شوی — تا غرض بگذاری و شاهد شوی
کاین غرضها پردهٔ دیده بوَد — بر نظر چون پرده پیچیده بود
پس نبیند جمله را با طم و رم — حبک الاشیاء یعمی و یصم
در دلش خورشید چون نوری نشاند — پیشش اختر را مقادیری نماند
پس بدید او بیحجاب اسرار را — سیر روح مؤمن و کفار را