☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در زمین حق را و در چرخ سمی — نیست پنهان‌تر ز روح آدمی

باز کرد از رطب و یابس حق نورد — روح را من امر ربی مهر کرد

پس چو دید آن روح را چشم عزیز — پس برو پنهان نماند هیچ چیز

شاهد مطلق بود در هر نزاع — بشکند گفتش خمار هر صداع

نام حق عدل است و شاهد آن‌ِ اوست — شاهد عدل است زین رو چشم دوست

منظر حق دل بوَد در دو سرا — که نظر در شاهد آید شاه را

عشق حق و سر شاهدبازی‌اش — بود مایهٔ جمله پرده‌سازی‌اش

پس از آن لولاک گفت اندر لقا — در شب معراج شاهدباز ما

این قضا بر نیک و بد حاکم بود — بر قضا شاهد نه حاکم می‌شود

شد اسیر آن قضا میر قضا — شاد باش ای چشم‌تیز مرتضی

عارف از معروف بس درخواست کرد — کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد

ای مشیر ما تو اندر خیر و شر — از اشارتهات دل‌مان بی‌خبر

ای یرانا لانراه روز و شب — چشم‌بند ما شده دید سبب

چشم من از چشم‌ها بگزیده شد — تا که در شب آفتابم دیده شد

لطف معروف تو بود آن ای بهی — پس کمال البر فی اتمامه

یا رب اتمم نورنا فی الساهره — وانجنا من مفضحات قاهره

یار شب را روز مهجوری مده — جان قربت‌دیده را دوری مده

بعد تو مرگی‌ست با درد و نکال — خاصه بعدی که بود بعد الوصال

آنکه دیده‌ستت مکن نادیده‌اش — آب زن بر سبزهٔ بالیده‌اش

من نکردم لا ابالی در روش — تو مکن هم لاابالی در خلش

هین مران از روی خود او را بعید — آنکه او یک‌باره آن روی تو دید

دید روی جز تو شد غل گلو — کل شیء ما سوی الله باطل

باطل‌اند و می‌نمایندم رشد — زانکه باطل باطلان را می‌کشد

ذره‌ذره کاندرین ارض و سماست — جنس خود را هر یکی چون کهرباست

معده نان را می‌کشد تا مستقر — می‌کشد مر آب را تف جگر

چشمْ جذاب‌ِ بتان زین کوی‌ها — مغزجویان از گلستان بوی‌ها

زانکه حس چشم آمد رنگ‌کش — مغز و بینی می‌کشد بوهای خوش

زین کشش‌ها ای خدای رازدان — تو به جذب لطف خودمان ده امان

غالبی بر جاذبان ای مشتری — شاید ار درماندگان را وا خری

رو به شه آورد چون تشنه به ابر — آنکه بود اندر شب قدر آن بدر

چون لسان وجان او بود آن او — آن او با او بود گستاخ‌گو

گفت ما گشتیم چون جان بند طین — آفتاب جان توی در یوم دین

وقت آن شد ای شه مکتوم‌سیر — کز کرم ریشی بجنبانی به خیر

هر یکی خاصیت خود را نمود — آن هنرها جمله بدبختی فزود

آن هنرها گردن ما را ببست — زان مناصب سرنگوساریم و پست

آن هنر فی جیدنا حبل مسد — روز مردن نیست زان فن‌ها مدد

جز همان خاصیت آن خوش‌حواس — که به شب بُد چشم او سلطان‌شناس

آن هنرها جمله غول راه بود — غیر چشمی کو ز شه آگاه بود

شاه را شرم از وی آمد روز بار — که به شب بر روی شه بودش نظار

وان سگ آگاه از شاه وداد — خود سگ کهفش لقب باید نهاد

خاصیت در گوش هم نیکو بود — کو به بانگ سگ ز شیر آگه شود

سگ چو بیدارست شب چون پاسبان — بی‌خبر نبود ز شبخیز شهان

هین ز بدنامان نباید ننگ داشت — هوش بر اسرارشان باید گماشت

هر که او یک‌بار خود بدنام شد — خود نباید نام جست و خام شد

ای بسا زر که سیه‌تابش کنند — تا شود آمن ز تاراج و گزند

← Önceki 951 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı