← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد — بر امید وصل چغز با رشد
میتند بر رشتهٔ دل دم به دم — که سر رشته به دست آوردهام
همچو تاری شد دل و جان در شهود — تا سر رشته به من رویی نمود
خود غراب البین آمد ناگهان — بر شکار موش و بردش زان مکان
چون بر آمد بر هوا موش از غراب — منسحب شد چغز نیز از قعر آب
موش در منقار زاغ و چغز هم — در هوا آویخته پا در رتم
خلق میگفتند زاغ از مکر و کید — چغز آبی را چگونه کرد صید
چون شد اندر آب و چونش در ربود — چغز آبی کی شکار زاغ بود
چغز گفتا این سزای آن کسی — کو چو بیآبان شود جفت خسی
ای فغان از یار ناجنس ای فغان — همنشین نیک جویید ای مهان
عقل را افغان ز نفس پر عیوب — همچو بینی بدی بر روی خوب
عقل میگفتش که جنسیت یقین — از ره معنیست نی از آب و طین
هین مشو صورتپرست و این مگو — سر جنسیت به صورت در مجو
صورت آمد چون جماد و چون حجر — نیست جامد را ز جنسیت خبر
جان چو مور و تن چو دانهٔ گندمی — میکشاند سو به سویش هر دمی
مور داند کان حبوب مرتهن — مستحیل و جنس من خواهد شدن
آن یکی موری گرفت از راه جو — مور دیگر گندمی بگرفت و دو
جو سوی گندم نمیتازد ولی — مور سوی مور میآید بلی
رفتن جو سوی گندم تابعست — مور را بین که به جنسش راجعست
تو مگو گندم چرا شد سوی جو — چشم را بر خصم نه نی بر گرو
مور اسود بر سر لبد سیاه — مور پنهان دانه پیدا پیش راه
عقل گوید چشم را نیکو نگر — دانه هرگز کی رود بی دانهبر
زین سبب آمد سوی اصحاب کلب — هست صورتها حبوب و مور قلب
زان شود عیسی سوی پاکان چرخ — بد قفسها مختلف یک جنس فرخ
این قفس پیدا و آن فرخش نهان — بیقفس کش کی قفس باشد روان
ای خنک چشمی که عقلستش امیر — عاقبتبین باشد و حبر و قریر
فرق زشت و نغز از عقل آورید — نی ز چشمی کز سیه گفت و سپید
چشم غره شد به خضرای دمن — عقل گوید بر محک ماش زن
آفت مرغست چشم کامبین — مخلص مرغست عقل دامبین
دام دیگر بد که عقلش در نیافت — وحی غایببین بدین سو زان شتافت
جنس و ناجنس از خرد دانی شناخت — سوی صورتها نشاید زود تاخت
نیست جنسیت به صورت لی و لک — عیسی آمد در بشر جنس ملک
برکشیدش فوق این نیلیحصار — مرغ گردونی چو چغزش زاغوار