← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چونک جعفر رفت سوی قلعهای — قلعه پیش کام خشکش جرعهای
یک سواره تاخت تا قلعه بکر — تا در قلعه ببستند از حذر
زهره نه کس را که پیش آید به جنگ — اهل کشتی را چه زهره با نهنگ
روی آورد آن ملک سوی وزیر — که چه چارهست اندرین وقت ای مشیر
گفت آنک ترک گویی کبر و فن — پیش او آیی به شمشیر و کفن
گفت آخر نه یکی مردیست فرد — گفت منگر خوار در فردی مرد
چشم بگشا قلعه را بنگر نکو — همچو سیمابست لرزان پیش او
شسته در زین آنچنان محکمپیست — گوییا شرقی و غربی با ویست
چند کس همچون فدایی تاختند — خویشتن را پیش او انداختند
هر یکی را او بگرزی میفکند — سر نگوسار اندر اقدام سمند
داده بودش صنع حق جمعیتی — که همیزد یک تنه بر امتی
چشم من چون دید روی آن قباد — کثرت اعداد از چشمم فتاد
اختران بسیار و خورشید ار یکیست — پیش او بنیاد ایشان مندکیست
گر هزاران موش پیش آرند سر — گربه را نه ترس باشد نه حذر
کی به پیش آیند موشان ای فلان — نیست جمعیت درون جانشان
هست جمعیت به صورتها فشار — جمع معنی خواه هین از کردگار
نیست جمعیت ز بسیاری جسم — جسم را بر باد قایم دان چو اسم
در دل موش ار بدی جمعیتی — جمع گشتی چند موش از حمیتی
بر زدندی چون فدایی حملهای — خویش را بر گربهٔ بیمهلهای
آن یکی چشمش بکندی از ضراب — وان دگر گوشش دریدی هم به ناب
وان دگر سوراخ کردی پهلوش — از جماعت گم شدی بیرون شوش
لیک جمعیت ندارد جان موش — بجهد از جانش به بانگ گربه هوش
خشک گردد موش زان گربهٔ عیار — گر بود اعداد موشان صد هزار
از رمهٔ انبه چه غم قصاب را — انبهی هش چه بندد خواب را
مالک الملک است جمعیت دهد — شیر را تا بر گلهٔ گوران جهد
صد هزاران گور دهشاخ و دلیر — چون عدم باشند پیش صول شیر
مالک الملک است بدهد ملک حسن — یوسفی را تا بود چون ماء مزن
در رخی بنهد شعاع اختری — که شود شاهی غلام دختری
بنهد اندر روی دیگر نور خود — که ببیند نیمشب هر نیک و بد
یوسف و موسی ز حق بردند نور — در رخ و رخسار و در ذات الصدور
روی موسی بارقی انگیخته — پیش رو او توبره آویخته
نور رویش آنچنان بردی بصر — که زمرد از دو دیدهٔ مار کر
او ز حق در خواسته تا توبره — گردد آن نور قوی را ساتره
توبره گفت از گلیمت ساز هین — کان لباس عارفی آمد امین
کان کسا از نور صبری یافتست — نور جان در تار و پودش تافتست
جز چنین خرقه نخواهد شد صوان — نور ما را بر نتابد غیر آن
کوه قاف ار پیش آید بهرسد — همچو کوه طور نورش بر درد
از کمال قدرت ابدان رجال — یافت اندر نور بیچون احتمال
آنچ طورش بر نتابد ذرهای — قدرتش جا سازد از قارورهای
گشت مشکات و زجاجی جای نور — که همیدرد ز نور آن قاف و طور
جسمشان مشکات دان دلشان زجاج — تافته بر عرش و افلاک این سراج
نورشان حیران این نور آمده — چون ستاره زین ضحی فانی شده
زین حکایت کرد آن ختم رسل — از ملیک لا یزال و لم یزل
که نگنجیدم در افلاک و خلا — در عقول و در نفوس با علا
در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف — بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
تا به دلالی آن دل فوق و تحت — یابد از من پادشاهیها و بخت
بیچنین آیینه از خوبی من — برنتابد نه زمین و نه زمن
بر دو کون اسپ ترحم تاختیم — پس عریض آیینهای بر ساختیم
هر دمی زین آینه پنجاه عرس — بشنو آیینه ولی شرحش مپرس
حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت — که نفوذ آن قمر را میشناخت
گر بدی پرده ز غیر لبس او — پاره گشتی گر بدی کوه دوتو
ز آهنین دیوارها نافذ شدی — توبره با نور حق چه فن زدی
گشته بود آن توبره صاحب تفی — بود وقت شور خرقهٔ عارفی
زان شود آتش رهین سوخته — کوست با آتش ز پیش آموخته
وز هوا و عشق آن نور رشاد — خود صفورا هر دو دیده باد داد
اولا بر بست یک چشم و بدید — نور روی او و آن چشمش پرید
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر — بر گشاد و کرد خرج آن قمر
همچنان مرد مجاهد نان دهد — چون برو زد نور طاعت جان دهد
پس زنی گفتش ز چشم عبهری — که ز دستت رفت حسرت میخوری
گفت حسرت میخورم که صد هزار — دیده بودی تا همیکردم نثار
روزن چشمم ز مه ویران شدست — لیک مه چون گنج در ویران نشست
کی گذارد گنج کین ویرانهام — یاد آرد از رواق و خانهام
نور روی یوسفی وقت عبور — میفتادی در شباک هر قصور
پس بگفتندی درون خانه در — یوسفست این سو به سیران و گذر
زانک بر دیوار دیدندی شعاع — فهم کردندی پس اصحاب بقاع
خانهای را کش دریچهست آن طرف — دارد از سیران آن یوسف شرف
هین دریچه سوی یوسف باز کن — وز شکافش فرجهای آغاز کن
عشقورزی آن دریچه کردنست — کز جمال دوست سینه روشنست
پس هماره روی معشوقه نگر — این به دست تست بشنو ای پدر
راه کن در اندرونها خویش را — دور کن ادراک غیراندیش را
کیمیا داری دوای پوست کن — دشمنان را زین صناعت دوست کن
چون شدی زیبا بدان زیبا رسی — که رهاند روح را از بیکسی
پرورش مر باغ جانها را نمش — زنده کرده مردهٔ غم را دمش
نه همه ملک جهان دون دهد — صد هزاران ملک گوناگون دهد
بر سر ملک جمالش داد حق — ملکت تعبیر بیدرس و سبق
ملکت حسنش سوی زندان کشید — ملکت علمش سوی کیوان کشید
شه غلام او شد از علم و هنر — ملک علم از ملک حسن استودهتر