☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

باز عقلش گفت بگذار این حول — خل دوشابست و دوشابست خل

خواجه را چون غیر گفتی از قصور — شرم‌دار ای احول از شاه غیور

خواجه را که در گذشتست از اثیر — جنس این موشان تاریکی مگیر

خواجهٔ جان بین مبین جسم گران — مغز بین او را مبینش استخوان

خواجه را از چشم ابلیس لعین — منگر و نسبت مکن او را به طین

همره خورشید را شب‌پر مخوان — آنک او مسجود شد ساجد مدان

عکس‌ها را ماند این و عکس نیست — در مثال عکس حق بنمودنیست

آفتابی دید او جامد نماند — روغن گل روغن کنجد نماند

چون مبدل گشته‌اند ابدال حق — نیستند از خلق بر گردان ورق

قبلهٔ وحدانیت دو چون بود — خاک مسجود ملایک چون شود

چون درین جو دیدعکس سیب مرد — دامنش را دید آن پر سیب کرد

آنچ در جو دید کی باشد خیال — چونک شد از دیدنش پر صد جوال

تن مبین و آن مکن کان بکم و صم — کذبوا بالحق لما جائهم

ما رمیت اذ رمیت احمد بدست — دیدن او دیدن خالق شدست

خدمت او خدمت حق کردنست — روز دیدن دیدن این روزنست

خاصه این روزن درخشان از خودست — نی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست

هم از آن خورشید زد بر روزنی — لیک از راه و سوی معهود نی

در میان شمس و این روزن رهی — هست روزنها نشد زو آگهی

تا اگر ابری بر آید چرخ‌پوش — اندرین روزن بود نورش به جوش

غیر راه این هوا و شش جهت — در میان روزن و خور مالفت

مدحت و تسبیح او تسبیح حق — میوه می‌روید ز عین این طبق

سیب روید زین سبد خوش لخت لخت — عیب نبود گر نهی نامش درخت

این سبد را تو درخت سیب خوان — که میان هر دو راه آمد نهان

آنچ روید از درخت بارور — زین سبد روید همان نوع از ثمر

پس سبد را تو درخت بخت بین — زیر سایهٔ این سبد خوش می‌نشین

نان چو اطلاق آورد ای مهربان — نان چرا می‌گوییش محموده خوان

خاک ره چون چشم روشن کرد و جان — خاک او را سرمه بین و سرمه دان

چون ز روی این زمین تابد شروق — من چرا بالا کنم رو در عیوق

شد فنا هستش مخوان ای چشم‌شوخ — در چنین جو خشک کی ماند کلوخ

پیش این خورشید کی تابد هلال — با چنان رستم چه باشد زور زال

طالبست و غالبست آن کردگار — تا ز هستی‌ها بر آرد او دمار

دو مگو و دو مدان و دو مخوان — بنده را در خواجهٔ خود محو دان

خواجه هم در نور خواجه‌آفرین — فانیست و مرده و مات و دفین

چون جدا بینی ز حق این خواجه را — گم کنی هم متن و هم دیباجه را

چشم و دل را هین گذاره کن ز طین — این یکی قبله‌ست دو قبله مبین

چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف — آتشی در خف فتاد و رفت خف

← Önceki 959 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı