← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
باز عقلش گفت بگذار این حول — خل دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غیر گفتی از قصور — شرمدار ای احول از شاه غیور
خواجه را که در گذشتست از اثیر — جنس این موشان تاریکی مگیر
خواجهٔ جان بین مبین جسم گران — مغز بین او را مبینش استخوان
خواجه را از چشم ابلیس لعین — منگر و نسبت مکن او را به طین
همره خورشید را شبپر مخوان — آنک او مسجود شد ساجد مدان
عکسها را ماند این و عکس نیست — در مثال عکس حق بنمودنیست
آفتابی دید او جامد نماند — روغن گل روغن کنجد نماند
چون مبدل گشتهاند ابدال حق — نیستند از خلق بر گردان ورق
قبلهٔ وحدانیت دو چون بود — خاک مسجود ملایک چون شود
چون درین جو دیدعکس سیب مرد — دامنش را دید آن پر سیب کرد
آنچ در جو دید کی باشد خیال — چونک شد از دیدنش پر صد جوال
تن مبین و آن مکن کان بکم و صم — کذبوا بالحق لما جائهم
ما رمیت اذ رمیت احمد بدست — دیدن او دیدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق کردنست — روز دیدن دیدن این روزنست
خاصه این روزن درخشان از خودست — نی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست
هم از آن خورشید زد بر روزنی — لیک از راه و سوی معهود نی
در میان شمس و این روزن رهی — هست روزنها نشد زو آگهی
تا اگر ابری بر آید چرخپوش — اندرین روزن بود نورش به جوش
غیر راه این هوا و شش جهت — در میان روزن و خور مالفت
مدحت و تسبیح او تسبیح حق — میوه میروید ز عین این طبق
سیب روید زین سبد خوش لخت لخت — عیب نبود گر نهی نامش درخت
این سبد را تو درخت سیب خوان — که میان هر دو راه آمد نهان
آنچ روید از درخت بارور — زین سبد روید همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بین — زیر سایهٔ این سبد خوش مینشین
نان چو اطلاق آورد ای مهربان — نان چرا میگوییش محموده خوان
خاک ره چون چشم روشن کرد و جان — خاک او را سرمه بین و سرمه دان
چون ز روی این زمین تابد شروق — من چرا بالا کنم رو در عیوق
شد فنا هستش مخوان ای چشمشوخ — در چنین جو خشک کی ماند کلوخ
پیش این خورشید کی تابد هلال — با چنان رستم چه باشد زور زال
طالبست و غالبست آن کردگار — تا ز هستیها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان — بنده را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه هم در نور خواجهآفرین — فانیست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را — گم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن ز طین — این یکی قبلهست دو قبله مبین
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف — آتشی در خف فتاد و رفت خف