← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون به هوش آمد بگفت ای کردگار — مجرمم بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود — هیچ آن کفو عطای تو نبود
او کله بخشید و تو سر پر خرد — او قبا بخشید و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشمار — او ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم دادو تو چشم قریر — خواجه نقلم داد و تو طعمهپذیر
او وظیفه داد و تو عمر و حیات — وعدهاش زر وعدهٔ تو طیبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمین — در وثاقت او و صد چون او سمین
زر از آن تست زر او نافرید — نان از آن تست نان از تش رسید
آن سخا و رحم هم تو دادیش — کز سخاوت میفزودی شادیش
من مرورا قبلهٔ خود ساختم — قبلهساز اصل را انداختم
ما کجا بودیم کان دیان دین — عقل میکارید اندر آب و طین
چون همی کرد از عدم گردون پدید — وین بساط خاک را میگسترید
ز اختران میساخت او مصباحها — وز طبایع قفل با مفتاحها
ای بسا بنیادها پنهان و فاش — مضمر این سقف کرد و این فراش
آدم اصطرلاب اوصاف علوست — وصف آدم مظهر آیات اوست
هرچه در وی مینماید عکس اوست — همچو عکس ماه اندر آب جوست
بر صطرلابش نقوش عنکبوت — بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غیب وز خورشید روح — عنکبوتش درس گوید از شروح
عنکبوت و این صطرلاب رشاد — بیمنجم در کف عام اوفتاد
انبیا را داد حق تنجیم این — غیب را چشمی بباید غیببین
در چَه دنیا فتادند این قرون — عکس خود را دید هر یک چَه درون
از برون دان آنچ در چاهت نمود — ورنه آن شیری که در چَه شد فرود
برد خرگوشیش از ره کای فلان — در تگ چاهست آن شیر ژیان
در رو اندر چاه کین از وی بکش — چون ازو غالبتری سر بر کنش
آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد — از خیال خویشتن پر جوش شد
او نگفت این نقش داد آب نیست — این به جز تقلیب آن قلاب نیست
تو هم از دشمن چو کینی میکشی — ای زبون شش غلط در هر ششی
آن عداوت اندرو عکس حقست — کز صفات قهر آنجا مشتقست
وآن گنه در وی ز جنس جرم تست — باید آن خو را ز طبع خویش شست
خلق زشتت اندرو رویت نمود — که ترا او صفحهٔ آیینه بود
چونک قبح خویش دیدی ای حسن — اندر آیینه بر آیینه مزن
میزند بر آب استارهٔ سنی — خاک تو بر عکس اختر میزنی
کین ستارهٔ نحس در آب آمدست — تا کند او سعد ما را زیردست
خاک استیلا بریزی بر سرش — چونک پنداری ز شبهه اخترش
عکس پنهان گشت و اندر غیب راند — تو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستارهٔ نحس هست اندر سما — هم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سوی بیسوی بست — نحس این سو عکس نحس بیسو است
داد داد حق شناس و بخششش — عکس آن دادست اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ریگ — تو بمیری وآن بماند مردریگ
عکس آخر چند پاید در نظر — اصل بینی پیشه کن ای کژنگر
حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز — با عطا بخشیدشان عمر دراز
خالدین شد نعمت و منعم علیه — محیی الموتاست فاجتازوا الیه
داد حق با تو در آمیزد چو جان — آنچنان که آن تو باشی و تو آن
گر نماند اشتهای نان و آب — بدهدت بی این دو قوت مستطاب
فربهی گر رفت حق در لاغری — فربهی پنهانت بخشد آن سری
چون پری را قوت از بو میدهد — هر ملک را قوت جان او میدهد
جان چه باشد که تو سازی زو سند — حق به عشق خویش زندهت میکند
زو حیات عشق خواه و جان مخواه — تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلال — اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان — چون ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهی حق — فاضلان مرآت آگاهی حق
قرنها بگذشت و این قرن نویست — ماه آن ماهست آب آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم — لیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت ای همام — وین معانی بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درین جو چند بار — عکس ماه و عکس اختر بر قرار
پس بنااش نیست بر آب روان — بلک بر اقطار عرض آسمان
این صفتها چون نجوم معنویست — دانک بر چرخ معانی مستویست
خوبرویان آینهٔ خوبی او — عشق ایشان عکس مطلوبی او
هم به اصل خود رود این خد و خال — دایما در آب کی ماند خیال
جمله تصویرات عکس آب جوست — چون بمالی چشم خود خود جمله اوست