☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۸ - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

واقعهٔ آن وام او مشهور شد — پای مرد از درد او رنجور شد

از پی توزیع گرد شهر گشت — از طمع می‌گفت هر جا سرگذشت

هیچ ناورد از ره کدیه به دست — غیر صد دینار آن کدیه‌پرست

پای مرد آمد بدو دستش گرفت — شد بگور آن کریم بس شگفت

گفت چون توفیق یابد بنده‌ای — که کند مهمانی فرخنده‌ای

مال خود ایثار راه او کند — جاه خود ایثار جاه او کند

شکر او شکر خدا باشد یقین — چون به احسان کرد توفیقش قرین

ترک شکرش ترک شکر حق بود — حق او لا شک به حق ملحق بود

شکر می‌کن مر خدا را در نعم — نیز می‌کن شکر و ذکر خواجه هم

رحمت مادر اگر چه از خداست — خدمت او هم فریضه‌ست و سزاست

زین سبب فرمود حق صلوا علیه — که محمد بود محتال الیه

در قیامت بنده را گوید خدا — هین چه کردی آنچ دادم من ترا

گوید ای رب شکر تو کردم به جان — چون ز تو بود اصل آن روزی و نان

گویدش حق نه نکردی شکر من — چون نکردی شکر آن اکرام‌فن

بر کریمی کرده‌ای ظلم و ستم — نه ز دست او رسیدت نعمتم

چون به گور آن ولی‌نعمت رسید — گشت گریان زار و آمد در نشید

گفت ای پشت و پناه هر نبیل — مرتجی و غوث ابناء السبیل

ای غم ارزاق ما بر خاطرت — ای چو رزق عام احسان و برت

ای فقیران را عشیره و والدین — در خراج و خرج و در ایفاء دین

ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر — داده و تحفه سوی دوران مطر

پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب — رونق هر قصر و گنج هر خراب

ای در ابرویت ندیده کس گره — ای چو میکائیل راد و رزق‌ده

ای دلت پیوسته با دریای غیب — ای به قاف مکرمت عنقای غیب

یاد ناورده که از مالم چه رفت — سقف قصد همتت هرگز نکفت

ای من و صد هم‌چو من در ماه و سال — مر ترا چون نسل تو گشته عیال

نقد ما و جنس ما و رخت ما — نام ما و فخر ما و بخت ما

تو نمردی ناز و بخت ما بمرد — عیش ما و رزق مستوفی بمرد

واحد کالالف در رزم و کرم — صد چو حاتم گاه ایثار نعم

حاتم ار مرده به مرده می‌دهد — گردگان‌های شمرده می‌دهد

تو حیاتی می‌دهی در هر نفس — کز نفیسی می‌نگنجد در نفس

تو حیاتی می‌دهی بس پایدار — نقد زر بی‌کساد و بی‌شمار

وارثی نا بوده یک خوی ترا — ای فلک سجده کنان کوی ترا

خلق را از گرگ غم لطفت شبان — چون کلیم الله شبان مهربان

گوسفندی از کلیم الله گریخت — پای موسی آبله شد نعل ریخت

در پی او تا به شب در جست و جو — وان رمه غایب شده از چشم او

گوسفند از ماندگی شد سست و ماند — پس کلیم الله گرد از وی فشاند

کف همی‌مالید بر پشت و سرش — می‌نواخت از مهر هم‌چون مادرش

نیم ذره طیرگی و خشم نی — غیر مهر و رحم و آب چشم نی

گفت گیرم بر منت رحمی نبود — طبع تو بر خود چرا استم نمود

با ملایک گفت یزدان آن زمان — که نبوت را همی‌ زیبد فلان

مصطفی فرمود خود که هر نبی — کرد چوپانیش برنا یا صبی

بی‌شبانی کردن و آن امتحان — حق ندادش پیشوایی جهان

گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان — گفت من هم بوده‌ام دهری شبان

تا شود پیدا وقار و صبرشان — کردشان پیش از نبوت حق شبان

هر امیری کو شبانی بشر — آن‌چنان آرد که باشد متمر

حلم موسی‌وار اندر رعی خود — او به جا آرد به تدبیر و خرد

لاجرم حقش دهد چوپانیی — بر فراز چرخ مه روحانیی

آنچنان که انبیا را زین رعا — بر کشید و داد رعی اصفیا

خواجه باری تو درین چوپانیت — کردی آنچ کور گردد شانیت

دانم آنجا در مکافات ایزدت — سروری جاودانه بخشدت

بر امید کف چون دریای تو — بر وظیفه دادن و ایفای تو

وام کردم نه هزار از زر گزاف — تو کجایی تا شود این درد صاف

تو کجایی تا که خندان چون چمن — گویی بستان آن و ده چندان ز من

تو کجایی تا مرا خندان کنی — لطف و احسان چون خداوندان کنی

تو کجایی تا بری در مخزنم — تا کنی از وام و فاقه آمنم

من همی‌گویم بس و تو مفضلم — گفته کین هم گیر از بهر دلم

چون همی‌گنجد جهانی زیر طین — چون بگنجد آسمانی در زمین

حاش لله تو برونی زین جهان — هم به وقت زندگی هم این زمان

در هوای غیب مرغی می‌پرد — سایهٔ او بر زمینی می‌زند

جسم سایهٔ سایهٔ سایهٔ دلست — جسم کی اندر خور پایهٔ دلست

← Önceki 961 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı