← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۹۸ - توزیع کردن پایمرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرد خفته روح او چون آفتاب — در فلک تابان و تن در جامه خواب
جان نهان اندر خلا همچون سجاف — تن تقلب میکند زیر لحاف
روح چون من امر ربی مختفیست — هر مثالی که بگویم منتفیست
ای عجب کو لعل شکربار تو — وان جوابات خوش و اسرار تو
ای عجب کو آن عقیق قندخا — آن کلید قفل مشکلهای ما
ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار — آنک کردی عقلها را بیقرار
چند همچون فاخته کاشانهجو — کو و کو و کو و کو و کو و کو
کو همانجا که صفات رحمتست — قدرتست و نزهتست و فطنتست
کو همانجا که دل و اندیشهاش — دایم آنجا بد چو شیر و بیشهاش
کو همانجا که امید مرد و زن — میرود در وقت اندوه و حزن
کو همانجا که به وقت علتی — چشم پرد بر امید صحتی
آن طرف که بهر دفع زشتیی — باد جویی بهر کشت و کشتیی
آن طرف که دل اشارت میکند — چون زبان یا هو عبارت میکند
او معالله است بی کو کو همی — کاش جولاهانه ماکو گفتمی
عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق — روحها را میزند صد گونه برق
جزر و مدش بد به بحری در زبد — منتهی شد جزر و باقی ماند مد
نه هزارم وام و من بی دسترس — هست صد دینار ازین توزیع و بس
حق کشیدت ماندم در کشمکش — میروم نومید ای خاک تو خوش
همتی میدار در پر حسرتت — ای همایون روی و دست و همتت
آمدم بر چشمه و اصل عیون — یافتم در وی به جای آب خون
چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست — جوی آن جویست آب آن آب نیست
محسنان هستند کو آن مستطاب — اختران هستند کو آن آفتاب
تو شدی سوی خدا ای محترم — پس به سوی حق روم من نیز هم
مجمع و پای علم ماوی القرون — هست حق کل لدینا محضرون
نقشها گر بیخبر گر با خبر — در کف نقاش باشد محتصر
دم به دم در صفحهٔ اندیشهشان — ثبت و محوی میکند آن بینشان
خشم میآرد رضا را میبرد — بخل میآرد سخا را میبرد
نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو — هیچ خالی نیست زین اثبات و محو
کوزهگر با کوزه باشد کارساز — کوزه از خود کی شود پهن و دراز
چوب در دست دروگر معتکف — ورنه چون گردد بریده و مؤتلف
جامه اندر دست خیاطی بود — ورنه از خود چون بدوزد یا درد
مشک با سقا بود ای منتهی — ورنه از خود چون شود پر یا تهی
هر دمی پر میشوی تی میشوی — پس بدانک در کف صنع ویی
چشمبند از چشم روزی کی رود — صنع از صانع چه سان شیدا شود
چشمداری تو به چشم خود نگر — منگر از چشم سفیهی بیخبر
گوش داری تو به گوش خود شنو — گوش گولان را چرا باشی گرو
بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن — هم برای عقل خود اندیشه کن