← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آنچنان که یوسف از زندانیی — با نیازی خاضعی سعدانیی
خواست یاری گفت چون بیرون روی — پیش شه گردد امورت مستوی
یاد من کن پیش تخت آن عزیز — تا مرا هم واخرد زین حبس نیز
کی دهد زندانیی در اقتناص — مرد زندانی دیگر را خلاص
اهل دنیا جملگان زندانیند — انتظار مرگ دار فانیند
جز مگر نادر یکی فردانیی — تن به زندان جان او کیوانیی
پس جزای آنک دید او را معین — ماند یوسف حبس در بضع سنین
یاد یوسف دیو از عقلش سترد — وز دلش دیو آن سخن از یاد برد
زین گنه کامد از آن نیکوخصال — ماند در زندان ز داور چند سال
که چه تقصیر آمد از خورشید داد — تا تو چون خفاش افتی در سواد
هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب — تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب
عام اگر خفاش طبعند و مجاز — یوسفا داری تو آخر چشم باز
گر خفاشی رفت در کور و کبود — باز سلطان دیده را باری چه بود
پس ادب کردش بدین جرم اوستاد — که مساز از چوب پوسیده عماد
لیک یوسف را به خود مشغول کرد — تا نیاید در دلش زان حبس درد
آنچنانش انس و مستی داد حق — که نه زندان ماند پیشش نه غسق
نیست زندانی وحشتر از رحم — ناخوش و تاریک و پرخون و وخم
چون گشادت حق دریچه سوی خویش — در رحم هر دم فزاید تنت بیش
اندر آن زندان ز ذوق بیقیاس — خوش شکفت از غرس جسم تو حواس
زان رحم بیرون شدن بر تو درشت — میگریزی از زهارش سوی پشت
راه لذت از درون دان نه از برون — ابلهی دان جستن قصر و حصون
آن یکی در کنج مسجد مست و شاد — وآن دگر در باغ ترش و بیمراد
قصر چیزی نیست ویران کن بدن — گنج در ویرانی است ای میر من
این نمیبینی که در بزم شراب — مست آنگه خوش شود کو شد خراب
گرچه پر نقش است خانه بَرکَنَش — گنج جو و از گنج آبادان کُنَش
خانهٔ پر نقش تصویر و خیال — وین صور چون پرده بر گنج وصال
پرتو گنجست و تابشهای زر — که درین سینه همیجوشد صور
هم ز لطف و عکس آب با شرف — پرده شد بر روی آب اجزای کف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن — پردهای بر روی جان شد شخص تن
پس مثل بشنو که در افواه خاست — که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست
زین حجاب این تشنگان کفپرست — زآب صافی اوفتاده دوردست
آفتابا با چو تو قبله و اِمیم — شبپرستی و خفاشی میکنیم
سوی خود کن این خفاشان را مَطار — زین خفاشیشان بخر ای مستجار
این جوان زین جرم ضالست و مغیر — که به من آمد ولی او را مگیر
در عمادالملک این اندیشهها — گشته جوشان چون اسد در بیشهها
ایستاده پیش سلطان ظاهرش — در ریاض غیب جان طایرش
چون ملایک او به اقلیم الست — هر دمی میشد به شرب تازه مست
اندرون سور و برون چون پُرغمی — در تنِ همچون لحد خوش عالمی
او درین حیرت بد و در انتظار — تا چه پیدا آید از غیب و سرار
اسپ را اندر کشیدند آن زمان — پیش خوارمشاه سرهنگان کشان
الحق اندر زیر این چرخ کبود — آنچنان کره به قد و تگ نبود
میربودی رنگ او هر دیده را — مرحب آن از برق و مه زاییده را
همچو مه همچون عطارد تیزرو — گوییی صرصر علف بودش نه جو
ماه عرصهٔ آسمان را در شبی — میبرد اندر مسیر و مذهبی
چون به یک شب مه برید ابراج را — از چه منکر میشوی معراج را
صد چو ماهست آن عجب در یتیم — که به یک ایماء او شد مه دو نیم
آن عجب کو در شکاف مه نمود — هم به قدر ضعف حس خلق بود
کار و بار انبیا و مرسلون — هست از افلاک و اخترها برون
تو برون رو هم ز افلاک و دوار — وانگهان نَظّاره کن آن کار و بار
در میان بیضهای چون فرخها — نشنوی تسبیح مرغان هوا
معجزات اینجا نخواهد شرح گشت — ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
آفتاب لطف حق بر هر چه تافت — از سگ و از اسپ فر کهف یافت
تاب لطفش را تو یکسان هم مدان — سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را زان هست گنج مقتبس — سنگ را گرمی و تابانی و بس
آنک بر دیوار افتد آفتاب — آنچنان نبود کز آب و اضطراب
چون دمی حیران شد از وی شاه فرد — روی خود سوی عماد الملک کرد
کای اچی بس خوب اسپی نیست این — از بهشتست این مگر نه از زمین
پس عماد الملک گفتش ای خدیو — چون فرشته گردد از میل تو دیو
در نظر آنچ آوری گردید نیک — بس گش و رعناست این مرکب ولیک
هست ناقص آن سر اندر پیکرش — چون سر گاوست گویی آن سرش