← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در دل خوارمشه این دم کار کرد — اسپ را در منظر شه خوار کرد
چون غرض دلاله گشت و واصفی — از سه گز کرباس یابی یوسفی
چونک هنگام فراق جان شود — دیو دلال در ایمان شود
پس فروشد ابله ایمان را شتاب — اندر آن تنگی به یک ابریق آب
وان خیالی باشد و ابریق نی — قصد آن دلال جز تخریق نی
این زمان که تو صحیح و فربهی — صدق را بهر خیالی میدهی
میفروشی هر زمانی دُرّ کان — همچو طفلی میستانی گردگان
پس در آن رنجوری روز اجل — نیست نادر گر بود اینت عمل
در خیالت صورتی جوشیدهای — همچو جوزی وقت دق پوسیدهای
هست از آغاز چون بدر آن خیال — لیک آخر میشود همچون هلال
گر تو اول بنگری چون آخرش — فارغ آیی از فریب فاترش
جوز پوسیدهست دنیا ای امین — امتحانش کم کن از دورش ببین
شاه دید آن اسپ را با چشم حال — وآن عمادالملک با چشم مَآل
چشم شه دو گز همی دید از لغز — چشم آن پایاننگر پنجاه گز
آن چه سرمهست آنک یزدان میکشد — کز پس صد پرده بیند جان رشد
چشم مهتر چون به آخر بود جفت — پس بدان دیده جهان را جیفه گفت
زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ — پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
چشم خود بگذاشت و چشم او گزید — هوش خود بگذاشت و قول او شنید
این بهانه بود و آن دَیّان فرد — از نیاز آن در دل شه سرد کرد
در ببست از حسن او پیش بصر — آن سخن بد در میان چون بانگ در
پرده کرد آن نکته را بر چشم شه — که از آن پرده نماید مه سیه
پاک بنایی که بر سازد حصون — در جهان غیب از گفت و فسون
بانگ در دان گفت را از قصر راز — تا که بانگ وا شدهست این یا فراز
بانگ در محسوس و در از حس برون — تبصرون این بانگ و در لاتبصرون
چنگ حکمت چونک خوشآواز شد — تا چه در از روض جنت باز شد
بانگ گفت بد چو دروا میشود — از سقر تا خود چه در وامیشود
بانگ در بشنو چو دوری از درش — ای خنک او را که واشد منظرش
چون تو میبینی که نیکی میکنی — بر حیات و راحتی بر میزنی
چونک تقصیر و فسادی میرود — آن حیات و ذوق پنهان میشود
دید خود مگذار از دید خسان — که به مردارت کشند این کرکسان
چشم چون نرگس فروبندی که چی — هین عصاام کش که کورم ای اچی
وان عصاکش که گزیدی در سفر — خود ببینی باشد از تو کورتر
دست کورانه به حبلالله زن — جز بر امر و نهی یزدانی مَتَن
چیست حبلالله رها کردن هوا — کین هوا شد صرصری مر عاد را
خلق در زندان نشسته از هواست — مرغ را پرها ببسته از هواست
ماهی اندر تابهٔ گرم از هواست — رفته از مستوریان شرم از هواست
خشم شحنه شعلهٔ نار از هواست — چارمیخ و هیبت دار از هواست
شحنهٔ اجسام دیدی بر زمین — شحنهٔ احکام جان را هم ببین
روح را در غیب خود اشکنجههاست — لیک تا نجهی شکنجه در خفاست
چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار — زانک ضد از ضد گردد آشکار
آنک در چه زاد و در آب سیاه — او چه داند لطف دشت و رنج چاه
چون رها کردی هوا از بیم حق — در رسد سغراق از تسنیم حق
لا تطرق فی هواک سل سبیل — من جناب الله نحو السلسبیل
لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش — ان ظل العرش اولی من عریش
گفت سلطان اسپ را وا پس برید — زودتر زین مظلمه بازم خرید
با دل خود شه نفرمود این قدر — شیر را مفریب زین راس البقر
پای گاو اندر میان آری ز داو — رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو
بس مناسب صنعتست این شهره زاو — کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
زاو ابدان را مناسب ساخته — قصرهای منتقل پرداخته
در میان قصرها تخریجها — از سوی این سوی آن صهریجها
وز درونشان عالمی بیمنتها — در میان خرگهی چندین فضا
گه چو کابوسی نماید ماه را — گه نماید روضه قعر چاه را
قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال — دم به دم چون میکند سحر حلال
زین سبب درخواست از حق مصطفی — زشت را هم زشت و حق را حقنما
تا به آخر چون بگردانی ورق — از پشیمانی نه افتم در قلق
مکر که کرد آن عمادالملک فرد — مالکالملکش بدان ارشاد کرد
مکر حق سرچشمهٔ این مکرهاست — قلب بین اصبعین کبریاست
آنک سازد در دلت مکر و قیاس — آتشی داند زدن اندر پلاس