☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

امردی و کوسه‌ای در انجمن — آمدند و مجمعی بد در وطن

مشتغل ماندند قوم منتجب — روز رفت و شد زمانه ثلث شب

زان عزب‌خانه نرفتند آن دو کس — هم بخفتند آن سو از بیم عسس

کوسه را بد بر زنخدان چار مو — لیک هم‌چون ماه بدرش بود رو

کودک امرد به صورت بود زشت — هم نهاد اندر پس کون بیست خشت

لوطیی دب برد شب در انبهی — خشتها را نقل کرد آن مشتهی

دست چون بر وی زد او از جا بجست — گفت هی تو کیستی ای سگ‌پرست

گفت این سی خشت چون انباشتی — گفت تو سی خشت چون بر داشتی

کودک بیمارم و از ضعف خود — کردم اینجا احتیاط و مرتقد

گفت اگر داری ز رنجوری تفی — چون نرفتی جانب دار الشفی

یا به خانهٔ یک طبیبی مشفقی — که گشادی از سقامت مغلقی

گفت آخر من کجا دانم شدن — که بهرجا می‌روم من ممتحن

چون تو زندیقی پلیدی ملحدی — می بر آرد سر به پیشم چون ددی

خانقاهی که بود بهتر مکان — من ندیدم یک دمی در وی امان

رو به من آرند مشتی حمزه‌خوار — چشم‌ها پر نطفه کف خایه‌فشار

وانک ناموسیست خود از زیر زیر — غمزه دزدد می‌دهد مالش به کیر

خانقه چون این بود بازار عام — چون بود خر گله و دیوان خام

خر کجا ناموس و تقوی از کجا — خر چه داند خشیت و خوف و رجا

عقل باشد آمنی و عدل‌جو — بر زن و بر مرد اما عقل کو

ور گریزم من روم سوی زنان — هم‌چو یوسف افتم اندر افتتان

یوسف از زن یافت زندان و فشار — من شوم توزیع بر پنجاه دار

آن زنان از جاهلی بر من تنند — اولیاشان قصد جان من کنند

نه ز مردان چاره دارم نه از زنان — چون کنم که نی ازینم نه از آن

بعد از آن کودک به کوسه بنگریست — گفت او با آن دو مو از غم بریست

فارغست از خشت و از پیکار خشت — وز چو تو مادرفروش کنک زشت

بر زنخ سه چار مو بهر نمون — بهتر از سی خشت گرداگرد کون

ذره‌ای سایهٔ عنایت بهترست — از هزاران کوشش طاعت‌پرست

زانک شیطان خشت طاعت بر کند — گر دو صد خشتست خود را ره کند

خشت اگر پرست بنهادهٔ توست — آن دو سه مو از عطای آن سوست

در حقیقت هر یکی مو زان کهیست — کان امان‌نامهٔ صلهٔ شاهنشهیست

تو اگر صد قفل بنهی بر دری — بر کند آن جمله را خیره‌سری

شحنه‌ای از موم اگر مهری نهد — پهلوانان را از آن دل بشکهد

آن دو سه تار عنایت هم‌چو کوه — سد شود چون فر سیما در وجوه

خشت را مگذار ای نیکوسرشت — لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت

رو دو تا مو زان کرم با دست آر — وانگهان آمن بخسپ و غم مدار

نوم عالم از عبادت به بود — آنچنان علمی که مستنبه بود

آن سکون سابح اندر آشنا — به ز جهد اعجمی با دست و پا

اعجمی زد دست و پا و غرق شد — می‌رود سباح ساکن چون عمد

علم دریاییست بی‌حد و کنار — طالب علمست غواص بحار

گر هزاران سال باشد عمر او — او نگردد سیر خود از جست و جو

کان رسول حق بگفت اندر بیان — اینک منهومان هما لا یشبعان

← Önceki 974 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı