☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در بخارا خوی آن خواجیم اجل — بود با خواهندگان حسن عمل

داد بسیار و عطای بی‌شمار — تا به شب بودی ز جودش زر نثار

زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود — تا وجودش بود می‌افشاند جود

هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌باز — آنچ گیرند از ضیا بدهند باز

خاک را زربخش کی بود آفتاب — زر ازو در کان و گنج اندر خراب

هر صباحی یک گره را راتبه — تا نماند امتی زو خایبه

مبتلایان را بدی روزی عطا — روز دیگر بیوگان را آن سخا

روز دیگر بر علویان مقل — با فقیهان فقیر مشتغل

روز دیگر بر تهی‌دستان عام — روز دیگر بر گرفتاران وام

شرط او آن بود که کس با زبان — زر نخواهد هیچ نگشاید لبان

لیک خامش بر حوالی رهش — ایستاده مفلسان دیواروش

هر که کردی ناگهان با لب سؤال — زو نبردی زین گنه یک حبه مال

من صمت منکم نجا بد یاسه‌اش — خامشان را بود کیسه و کاسه‌اش

نادرا روزی یکی پیری بگفت — ده زکاتم که منم با جوع جفت

منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت — مانده خلق از جد پیر اندر شگفت

گفت بس بی‌شرم پیری ای پدر — پیر گفت از من توی بی‌شرم‌تر

کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع — کان جهان با این جهان گیری به جمع

خنده‌اش آمد مال داد آن پیر را — پیر تنها برد آن توفیر را

غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو — نیم حبه زر ندید و نه تسو

نوبت روز فقیهان ناگهان — یک فقیه از حرص آمد در فغان

کرد زاری‌ها بسی چاره نبود — گفت هر نوعی نبودش هیچ سود

روز دیگر با رگو پیچید پا — ناکس اندر صف قوم مبتلا

تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راست — تا گمان آید که او اشکسته‌پاست

دیدش و بشناختش چیزی نداد — روز دیگر رو بپوشید از لباد

هم بدانستش ندادش آن عزیز — از گناه و جرم گفتن هیچ چیز

چونک عاجز شد ز صد گونه مکید — چون زنان او چادری بر سر کشید

در میان بیوگان رفت و نشست — سر فرو افکند و پنهان کرد دست

هم شناسیدش ندادش صدقه‌ای — در دلش آمد ز حرمان حرقه‌ای

رفت او پیش کفن‌خواهی پگاه — که بپیچم در نمد نه پیش راه

هیچ مگشا لب نشین و می‌نگر — تا کند صدر جهان اینجا گذر

بوک بیند مرده پندارد به ظن — زر در اندازد پی وجه کفن

هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو — هم‌چنان کرد آن فقیر صله‌جو

در نمد پیچید و بر راهش نهاد — معبر صدر جهان آنجا فتاد

زر در اندازید بر روی نمد — دست بیرون کرد از تعجیل خود

تا نگیرد آن کفن‌خواه آن صله — تا نهان نکند ازو آن ده‌دله

مرده از زیر نمد بر کرد دست — سر برون آمد پی دستش ز پست

گفت با صدر جهان چون بستدم — ای ببسته بر من ابواب کرم

گفت لیکن تا نمردی ای عنود — از جناب من نبردی هیچ جود

سر موتوا قبل موت این بود — کز پس مردن غنیمت‌ها رسد

غیر مردن هیچ فرهنگی دگر — در نگیرد با خدای ای حیله‌گر

یک عنایت به ز صد گون اجتهاد — جهد را خوفست از صد گون فساد

وآن عنایت هست موقوف ممات — تجربه کردند این ره را ثقات

بلک مرگش بی‌عنایت نیز نیست — بی‌عنایت هان و هان جایی مه‌ایست

آن زمرد باشد این افعی پیر — بی زمرد کی شود افعی ضریر

← Önceki 973 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı