← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت پیغامبر که نفحتهای حق — اندرین ایام میآرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را — در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت — هر که را میخواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش — تا ازین هم وانمانی خواجهتاش
جان آتش یافت زو آتش کشی — جان مرده یافت از وی جنبشی
جان ناری یافت از وی انطفا — مرده پوشید از بقای او قبا
تازگی و جنبش طوبیست این — همچو جنبشهای حیوان نیست این
گر در افتد در زمین و آسمان — زهرههاشان آب گردد در زمان
خود ز بیم این دم بیمنتها — باز خوان فابین ان یحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدی — گرنه از بیمش دل که خون شدی
دوش دیگر لون این میداد دست — لقمهٔ چندی درآمد ره ببست
بهر لقمه گشته لقمانی گرو — وقت لقمانست ای لقمه برو
از هوای لقمهٔ این خارخار — از کف لقمان همی جویید خار
در کف او خار و سایهش نیز نیست — لیکتان از حرص آن تمییز نیست
خار دان آن را که خرما دیدهای — زانک بس نانکور و بس نادیدهای
جان لقمان که گلستان خداست — پای جانش خستهٔ خاری چراست
اشتر آمد این وجود خارخوار — مصطفیزادی برین اشتر سوار
اشترا تنگ گلی بر پشت تست — کز نسیمش در تو صد گلزار رست
میل تو سوی مغیلانست و ریگ — تا چه گل چینی ز خار مردریگ
ای بگشته زین طلب از کو بکو — چند گویی کین گلستان کو و کو
پیش از آن کین خار پا بیرون کنی — چشم تاریکست جولان چون کنی
آدمی کو مینگنجد در جهان — در سر خاری همی گردد نهان
مصطفی آمد که سازد همدمی — کلمینی یا حمیرا کلمی
ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل — تا ز نعل تو شود این کوه لعل
این حمیرا لفظ تانیثست و جان — نام تانیثش نهند این تازیان
لیک از تانیث جان را باک نیست — روح را با مرد و زن اشراک نیست
از مؤنث وز مذکر برترست — این نی آن جانست کز خشک و ترست
این نه آن جانست کافزاید ز نان — یا گهی باشد چنین گاهی چنان
خوش کنندهست و خوش و عین خوشی — بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
چون تو شیرین از شکر باشی بود — کان شکر گاهی ز تو غایب شود
چون شکر گردی ز تاثیر وفا — پس شکر کی از شکر باشد جدا
عاشق از خود چون غذا یابد رحیق — عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود — گرچه بنماید که صاحبسر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست — تا فرشته لا نشد آهرمنیست
او بقول و فعل یار ما بود — چون بحکم حال آیی لا بود
لا بود چون او نشد از هست نیست — چونک طوعا لا نشد کرها بسیست
جان کمالست و ندای او کمال — مصطفی گویان ارحنا یا بلال
ای بلال افراز بانگ سلسلت — زان دمی کاندر دمیدم در دلت
زان دمی کادم از آن مدهوش گشت — هوش اهل آسمان بیهوش گشت
مصطفی بیخویش شد زان خوب صوت — شد نمازش از شب تعریس فوت
سر از آن خواب مبارک بر نداشت — تا نماز صبحدم آمد بچاشت
در شب تعریس پیش آن عروس — یافت جان پاک ایشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستیر — گر عروسش خواندهام عیبی مگیر
از ملولی یار خامش کردمی — گر همو مهلت بدادی یکدمی
لیک میگوید بگو هین عیب نیست — جز تقاضای قضای غیب نیست
عیب باشد کو نبیند جز که عیب — عیب کی بیند روان پاک غیب
عیب شد نسبت به مخلوق جهول — نی به نسبت با خداوند قبول
کفر هم نسبت به خالق حکمتست — چون به ما نسبت کنی کفر آفتست
ور یکی عیبی بود با صد حیات — بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را یکسان کشند — زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند
پس بزرگان این نگفتند از گزاف — جسم پاکان عین جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان — جمله جان مطلق آمد بی نشان
جان دشمندارشان جسمست صرف — چون زیاد از نرد او اسمست صرف
آن به خاک اندر شد و کل خاک شد — وین نمک اندر شد و کل پاک شد
آن نمک کز وی محمد املحست — زان حدیث با نمک او افصحست
این نمک باقیست از میراث او — با توند آن وارثان او بجو
پیش تو شسته ترا خود پیش کو — پیش هستت جان پیشاندیش کو
گر تو خود را پیش و پس داری گمان — بستهٔ جسمی و محرومی ز جان
زیر و بالا پیش و پس وصف تنست — بیجهتها ذات جان روشنست
برگشا از نور پاک شه نظر — تا نپنداری تو چون کوتهنظر
که همینی در غم و شادی و بس — ای عدم کو مر عدم را پیش و پس
روز بارانست میرو تا به شب — نه ازین باران از آن باران رب