☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه‌های تو چون تر نیست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مصطفی روزی به گورستان برفت — با جنازهٔ مردی از یاران برفت

خاک را در گور او آگنده کرد — زیر خاک آن دانه‌اش را زنده کرد

این درختانند همچون خاکیان — دستها بر کرده‌اند از خاکدان

سوی خلقان صد اشارت می‌کنند — وانک گوشستش عبارت می‌کنند

با زبان سبز و با دست دراز — از ضمیر خاک می‌گویند راز

همچو بطان سر فرو برده به آب — گشته طاووسان و بوده چون غراب

در زمستانشان اگر محبوس کرد — آن غرابان را خدا طاووس کرد

در زمستانشان اگر چه داد مرگ — زنده‌شان کرد از بهار و داد برگ

منکران گویند خود هست این قدیم — این چرا بندیم بر رب کریم

کوری ایشان درون دوستان — حق برویانید باغ و بوستان

هر گلی کاندر درون بویا بود — آن گل از اسرار کل گویا بود

بوی ایشان رغم آنف منکران — گرد عالم می‌رود پرده‌دران

منکران همچون جعل زان بوی گل — یا چو نازک مغز در بانگ دهل

خویشتن مشغول می‌سازند و غرق — چشم می‌دزدند ازین لمعان برق

چشم می‌دزدند و آنجا چشم نی — چشم آن باشد که بیند مامنی

چون ز گورستان پیمبر باز گشت — سوی صدیقه شد و همراز گشت

چشم صدیقه چو بر رویش فتاد — پیش آمد دست بر وی می‌نهاد

بر عمامه و روی او و موی او — بر گریبان و بر و بازوی او

گفت پیغامبر چه می‌جویی شتاب — گفت باران آمد امروز از سحاب

جامه‌هاات می‌بجویم در طلب — تر نمی‌یابم ز باران ای عجب

گفت چه بر سر فکندی از ازار — گفت کردم آن ردای تو خمار

گفت بهر آن نمود ای پاک‌جیب — چشم پاکت را خدا باران غیب

نیست آن باران ازین ابر شما — هست ابری دیگر و دیگر سما

← Önceki 99 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı