☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

امرء القیس از ممالک خشک‌لب — هم کشیدش عشق از خطهٔ عرب

تا بیامد خشت می‌زد در تبوک — با ملک گفتند شاهی از ملوک

امرء القیس آمدست این‌جا به کد — در شکار عشق و خشتی می‌زند

آن ملک برخاست شب شد پیش او — گفته او را ای ملیک خوب‌رو

یوسف وقتی دو ملکت شد کمال — مر ترا رام از بلاد و از جمال

گشته مردان بندگان از تیغ تو — وان زنان ملک مه بی‌میغ تو

پیش ما باشی تو بخت ما بود — جان ما از وصل تو صد جان شود

هم من و هم ملک من مملوک تو — ای به همت ملک‌ها متروک تو

فلسفه گفتش بسی و او خموش — ناگهان وا کرد از سر روی‌پوش

تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد — هم‌چو خود در حال سرگردانش کرد

دست او بگرفت و با او یار شد — او هم از تخت و کمر بیزار شد

تا بلاد دور رفتند این دو شه — عشق یک کرت نکردست این گنه

بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر — او بهر کشتی بود من الاخیر

غیر این دو بس ملوک بی‌شمار — عشقشان از ملک بربود و تبار

جان این سه شه‌بچه هم گرد چین — هم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چین

زهره نی تا لب گشایند از ضمیر — زانک رازی با خطر بود و خطیر

صد هزاران سر بپولی آن زمان — عشق خشم آلوده زه کرده کمان

عشق خود بی‌خشم در وقت خوشی — خوی دارد دم به دم خیره‌کشی

این بود آن لحظه کو خشنود شد — من چه گویم چونک خشم‌آلود شد

لیک مرج جان فدای شیر او — کش کشد این عشق و این شمشیر او

کشتنی به از هزاران زندگی — سلطنت‌ها مردهٔ این بندگی

با کنایت رازها با هم‌دگر — پست گفتندی به صد خوف و حذر

راز را غیر خدا محرم نبود — آه را جز آسمان هم‌دم نبود

اصطلاحاتی میان هم‌دگر — داشتندی بهر ایراد خبر

زین لسان الطیر عام آموختند — طمطراق و سروری اندوختند

صورت آواز مرغست آن کلام — غافلست از حال مرغان مرد خام

کو سلیمانی که داند لحن طیر — دیو گرچه ملک گیرد هست غیر

دیو بر شبه سلیمان کرد ایست — علم مکرش هست و علمناش نیست

چون سلیمان از خدا بشاش بود — منطق الطیری ز علمناش بود

تو از آن مرغ هوایی فهم کن — که ندیدستی طیور من لدن

جای سیمرغان بود آن سوی قاف — هر خیالی را نباشد دست‌باف

جز خیالی را که دید آن اتفاق — آنگهش بعدالعیان افتد فراق

نه فراق قطع بهر مصلحت — که آمنست از هر فراق آن منقبت

بهر استبقاء آن روحی جسد — آفتاب از برف یک‌دم درکشد

بهر جان خویش جو زیشان صلاح — هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح

آن زلیخا از سپندان تا به عود — نام جمله چیز یوسف کرده بود

نام او در نامها مکتوم کرد — محرمان را سر آن معلوم کرد

چون بگفتی موم ز آتش نرم شد — این بدی کان یار با ما گرم شد

ور بگفتی مه برآمد بنگرید — ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید

ور بگفتی برگها خوش می‌طپند — ور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند

ور بگفتی گل به بلبل راز گفت — ور بگفتی شه سر شهناز گفت

ور بگفتی چه همایونست بخت — ور بگفتی که بر افشانید رخت

ور بگفتی که سقا آورد آب — ور بگفتی که بر آمد آفتاب

ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اند — یا حوایج از پزش یک لخته‌اند

ور بگفتی هست نانها بی‌نمک — ور بگفتی عکس می‌گردد فلک

ور بگفتی که به درد آمد سرم — ور بگفتی درد سر شد خوشترم

گر ستودی اعتناق او بدی — ور نکوهیدی فراق او بدی

صد هزاران نام گر بر هم زدی — قصد او و خواه او یوسف بدی

گرسنه بودی چو گفتی نام او — می‌شدی او سیر و مست جام او

تشنگیش از نام او ساکن شدی — نام یوسف شربت باطن شدی

ور بدی دردیش زان نام بلند — درد او در حال گشتی سودمند

وقت سرما بودی او را پوستین — این کند در عشق نام دوست این

عام می‌خوانند هر دم نام پاک — این عمل نکند چو نبود عشقناک

آنچ عیسی کرده بود از نام هو — می‌شدی پیدا ورا از نام او

چونک با حق متصل گردید جان — ذکر آن اینست و ذکر اینست آن

خالی از خود بود و پر از عشق دوست — پس ز کوزه آن تلابد که دروست

خنده بوی زعفران وصل داد — گریه بوهای پیاز آن بعاد

هر یکی را هست در دل صد مراد — این نباشد مذهب عشق و وداد

یار آمد عشق را روز آفتاب — آفتاب آن روی را هم‌چون نقاب

آنک نشناسد نقاب از روی یار — عابد الشمس است دست از وی بدار

روز او و روزی عاشق هم او — دل همو دلسوزی عاشق هم او

ماهیان را نقد شد از عین آب — نان و آب و جامه و دارو و خواب

هم‌چو طفلست او ز پستان شیرگیر — او نداند در دو عالم غیر شیر

طفل داند هم نداند شیر را — راه نبود این طرف تدبیر را

گیج کرد این گردنامه روح را — تا بیابد فاتح و مفتوح را

گیج نبود در روش بلک اندرو — حاملش دریا بود نه سیل و جو

چون بیابد او که یابد گم شود — هم‌چو سیلی غرقهٔ قلزم شود

دانه گم شد آنگهی او تین بود — تا نمردی زر ندادم این بود

← Önceki 980 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı