← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن دو گفتندش که اندر جان ما — هست پاسخها چو نجم اندر سما
گر نگوییم آن نیاید راست نرد — ور بگوییم آن دلت آید به درد
همچو چغزیم اندر آب از گفت الم — وز خموشی اختناقست و سقم
گر نگوییم آتشی را نور نیست — ور بگوییم آن سخن دستور نیست
در زمان برجست کای خویشان وداع — انما الدنیا و ما فیها متاع
پس برون جست او چو تیری از کمان — که مجال گفت کم بود آن زمان
اندر آمد مست پیش شاه چین — زود مستانه ببوسید او زمین
شاه را مکشوف یک یک حالشان — اول و آخر غم و زلزالشان
میش مشغولست در مرعای خویش — لیک چوپان واقفست از حال میش
کلکم راع بداند از رمه — کی علفخوارست و کی در ملحمه
گرچه در صورت از آن صف دور بود — لیک چون دف در میان سور بود
واقف از سوز و لهیب آن وفود — مصلحت آن بد که خشک آورده بود
در میان جانشان بود آن سمی — لیک قاصد کرده خود را اعجمی
صورت آتش بود پایان دیگ — معنی آتش بود در جان دیگ
صورتش بیرون و معنیش اندرون — معنی معشوق جان در رگ چو خون
شاهزاده پیش شه زانو زده — ده معرف شارح حالش شده
گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش — لیک میکردی معرف کار خویش
در درون یک ذره نور عارفی — به بود از صد معرف ای صفی
گوش را رهن معرف داشتن — آیت محجوبیست و حزر و ظن
آنک او را چشم دل شد دیدبان — دید خواهد چشم او عین العیان
با تواتر نیست قانع جان او — بل ز چشم دل رسد ایقان او
پس معرف پیش شاه منتجب — در بیان حال او بگشود لب
گفت شاها صید احسان توست — پادشاهی کن که بی بیرون شوست
دست در فتراک این دولت زدست — بر سر سرمست او بر مال دست
گفت شه هر منصبی و ملکتی — که التماسش هست یابد این فتی
بیست چندان ملک کو شد زان بری — بخشمش اینجا و ما خود بر سری
گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت — جز هوای تو هوایی کی گذاشت
بندگی تش چنان درخورد شد — که شهی اندر دل او سرد شد
شاهی و شهزادگی در باختست — از پی تو در غریبی ساختست
صوفیست انداخت خرقه وجد در — کی رود او بر سر خرقه دگر
میل سوی خرقهٔ داده و ندم — آنچنان باشد که من مغبون شدم
باز ده آن خرقه این سو ای قرین — که نمیارزید آن یعنی بدین
دور از عاشق که این فکر آیدش — ور بیاید خاک بر سر بایدش
عشق ارزد صد چو خرقه کالبد — که حیاتی دارد و حس و خرد
خاصه خرقهٔ ملک دنیا کابترست — پنج دانگ مستیش درد سرست
ملک دنیا تنپرستان را حلال — ما غلام ملک عشق بیزوال
عامل عشقست معزولش مکن — جز به عشق خویش مشغولش مکن
منصبی کانم ز رؤیت محجبست — عین معزولیست و نامش منصبست
موجب تاخیر اینجا آمدن — فقد استعداد بود و ضعف فن
بی ز استعداد در کانی روی — بر یکی حبه نگردی محتوی
همچو عنینی که بکری را خرد — گرچه سیمینبر بود کی بر خورد
چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل — نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل
در گلستان اندر آید اخشمی — کی شود مغزش ز ریحان خرمی
همچو خوبی دلبری مهمان غر — بانگ چنگ و بربطی در پیش کر
همچو مرغ خاک که آید در بحار — زان چه یابد جز هلاک و جز خسار
همچو بیگندم شده در آسیا — جز سپیدی ریش و مو نبود عطا
آسیای چرخ بر بیگندمان — موسپیدی بخشد و ضعف میان
لیک با باگندمان این آسیا — ملکبخش آمد دهد کار و کیا
اول استعداد جنت بایدت — تا ز جنت زندگانی زایدت
طفل نو را از شراب و از کباب — چه حلاوت وز قصور و از قباب
حد ندارد این مثل کم جو سخن — تو برو تحصیل استعداد کن
بهر استعداد تا اکنون نشست — شوق از حد رفت و آن نامد به دست
گفت استعداد هم از شه رسد — بی ز جان کی مستعد گردد جسد
لطفهای شه غمش را در نوشت — شد که صید شه کند او صید گشت
هر که در اشکار چون تو صید شد — صید را ناکرده قید او قید شد
هرکه جویای امیری شد یقین — پیش از آن او در اسیری شد رهین
عکس میدان نقش دیباجهٔ جهان — نام هر بندهٔ جهان خواجهٔ جهان
ای تن کژ فکرت معکوسرو — صد هزار آزاد را کرده گرو
مدتی بگذار این حیلت پزی — چند دم پیش از اجل آزاد زی
ور در آزادیت چون خر راه نیست — همچو دلوت سیر جز در چاه نیست
مدتی رو ترک جان من بگو — رو حریف دیگری جز من بجو
نوبت من شد مرا آزاد کن — دیگری را غیر من داماد کن
ای تن صدکاره ترک من بگو — عمر من بردی کسی دیگر بجو