← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه (1/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کوچکین رنجور بود و آن وسط — بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
شاه دیدش گفت قاصد کین کیست — که از آن بحرست و این هم ماهیست
پس معرف گفت پور آن پدر — این برادر زان برادر خردتر
شه نوازیدش که هستی یادگار — کرد او را هم بدان پرسش شکار
از نواز شاه آن زار حنیذ — در تن خود غیر جان جانی بدیذ
در دل خود دید عالی غلغله — که نیابد صوفی آن در صد چله
عرصه و دیوار و کوه سنگبافت — پیش او چون نار خندان میشکافت
ذره ذره پیش او همچون قباب — دم به دم میکرد صدگون فتح باب
باب گه روزن شدی گاهی شعاع — خاک گه گندم شدی و گاه صاع
در نظرها چرخ بس کهنه و قدید — پیش چشمش هر دمی خلق جدید
روح زیبا چونک وا رست از جسد — از قضا بی شک چنین چشمش رسد
صد هزاران غیب پیشش شد پدید — آنچ چشم محرمان بیند بدید
آنچ او اندر کتب بر خوانده بود — چشم را در صورت آن بر گشود
از غبار مرکب آن شاه نر — یافت او کحل عزیزی در بصر
برچنین گلزار دامن میکشید — جزو جزوش نعره زن هل من مزید
گلشنی کز بقل روید یک دمست — گلشنی کز عقل روید خرمست
گلشنی کز گل دمد گردد تباه — گلشنی کز دل دمد وافر حتاه
علمهای با مزهٔ دانستهمان — زان گلستان یک دو سه گلدسته دان
زان زبون این دو سه گل دستهایم — که در گلزار بر خود بستهایم
آنچنان مفتاحها هر دم به نان — میفتد ای جان دریغا از بنان
ور دمی هم فارغ آرندت ز نان — گرد چادر گردی و عشق زنان
باز استسقات چون شد موجزن — ملک شهری بایدت پر نان و زن
مار بودی اژدها گشتی مگر — یک سرت بود این زمانی هفتسر
اژدهای هفتسر دوزخ بود — حرص تو دانهست و دوزخ فخ بود
دام را بدران بسوزان دانه را — باز کن درهای نو این خانه را
چون تو عاشق نیستی ای نرگدا — همچو کوهی بیخبر داری صدا
کوه را گفتار کی باشد ز خود — عکس غیرست آن صدا ای معتمد
گفت تو زان سان که عکس دیگریست — جمله احوالت به جز هم عکس نیست
خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران — شادی قواده و خشم عوان
آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد — که دهد او را به کینه زجر و درد
تا بکی عکس خیال لامعه — جهد کن تا گرددت این واقعه
تا که گفتارت ز حال تو بود — سیر تو با پر و بال تو بود
صید گیرد تیر هم با پر غیر — لاجرم بیبهره است از لحم طیر
باز صید آرد به خود از کوهسار — لاجرم شاهش خوراند کبک و سار
منطقی کز وحی نبود از هواست — همچو خاکی در هوا و در هباست
گر نماید خواجه را این دم غلط — ز اول والنجم بر خوان چند خط
تا که ما ینطق محمد عن هوی — ان هو الا بوحی احتوی
احمدا چون نیستت از وحی یاس — جسمیان را ده تحری و قیاس
کز ضرورت هست مرداری حلال — که تحری نیست در کعبهٔ وصال
بیتحری و اجتهادات هدی — هر که بدعت پیشه گیرد از هوی
همچو عادش بر برد باد و کشد — نه سلیمانست تا تختش کشد
عاد را با دست حمال خذول — همچو بره در کف مردی اکول
همچو فرزندش نهاده بر کنار — میبرد تا بکشدش قصابوار
عاد را آن باد ز استکبار بود — یار خود پنداشتند اغیار بود
چون بگردانید ناگه پوستین — خردشان بشکست آن بئس القرین
باد را بشکن که بس فتنهست باد — پیش از آن کت بشکند او همچو عاد
هود دادی پند که ای پر کبر خیل — بر کند از دستتان این باد ذیل
لشکر حق است باد و از نفاق — چند روزی با شما کرد اعتناق
او به سر با خالق خود راستست — چون اجل آید بر آرد باد دست
باد را اندر دهن بین رهگذر — هر نفس آیان روان در کر و فر
حلق و دندانها ازو آمن بود — حق چو فرماید به دندان در فتد
کوه گردد ذرهای باد و ثقیل — درد دندان داردش زار و علیل
این همان بادست کآمن میگذشت — بود جان کشت و گشت او مرگ کشت
دست آن کس که بکردت دستبوس — وقت خشم آن دست میگردد دبوس
یا رب و یا رب بر آرد او ز جان — که ببر این باد را ای مستعان
ای دهان غافل بدی زین باد رو — از بن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشکها باران کند — منکران را درد اللهخوان کند
چون دم مردان نپذرفتی ز مرد — وحی حق را هین پذیرا شو ز درد
باد گوید پیکم از شاه بشر — گه خبر خیر آورم گه شوم و شر
ز آنک مامورم امیر خود نیم — من چو تو غافل ز شاه خود کیم