← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گر سلیمانوار بودی حال تو — چون سلیمان گشتمی حمال تو
عاریهستم گشتمی ملک کفت — کردمی بر راز خود من واقفت
لیک چون تو یاغیی من مستعار — میکنم خدمت ترا روزی سه چار
پس چو عادت سرنگونیها دهم — ز اسپه تو یاغیانه بر جهم
تا به غیب ایمان تو محکم شود — آن زمان که ایمانت مایهٔ غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند — آن زمان خود سرکشان بر سر دوند
آن زمان زاری کنند و افتقار — همچو دزد و راهزن در زیر دار
لیک گر در غیب گردی مستوی — مالک دارین و شحنهٔ خود توی
شحنگی و پادشاهی مقیم — نه دو روزه و مستعارست و سقیم
رستی از بیگار و کار خود کنی — هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان — خاک خوردی کاشکی حلق و دهان
این دهان خود خاکخواری آمدست — لیک خاکی را که آن رنگین شدست
این کباب و این شراب و این شکر — خاک رنگینست و نقشین ای پسر
چونک خوردی و شد آن لحم و پوست — رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست
هم ز خاکی بخیه بر گل میزند — جمله را هم باز خاکی میکند
هندو و قفچاق و رومی و حبش — جمله یک رنگاند اندر گور خوش
تا بدانی کان همه رنگ و نگار — جمله روپوشست و مکر و مستعار
رنگ باقی صبغة الله است و بس — غیر آن بر بسته دان همچون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین — تا ابد باقی بود بر عابدین
رنگ شک و رنگ کفران و نفاق — تا ابد باقی بود بر جان عاق
چون سیهرویی فرعون دغا — رنگ آن باقی و جسم او فنا
برق و فر روی خوب صادقین — تن فنا شد وان به جا تا یوم دین
زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس — دایم آن ضحاک و این اندر عبس
خاک را رنگ و فن و سنگی دهد — طفلخویان را بر آن جنگی دهد
از خمیری اشتر وشیری پزند — کودکان از حرص آن کف میگزند
شیر و اشتر نان شود اندر دهان — در نگیرد این سخن با کودکان
کودک اندر جهل و پندار و شکیست — شکر باری قوت او اندکیست
طفل را استیزه و صد آفتست — شکر این که بیفن و بیقوتست
وای ازین پیران طفل ناادیب — گشته از قوت بلای هر رقیب
چون سلاح و جهل جمع آید به هم — گشت فرعونی جهانسوز از ستم
شکر کن ای مرد درویش از قصور — که ز فرعونی رهیدی وز کفور
شکر که مظلومی و ظالم نهای — آمن از فرعونی و هر فتنهای
اشکم تی لاف اللهی نزد — که آتشش را نیست از هیزم مدد
اشکم خالی بود زندان دیو — کش غم نان مانعست از مکر و ریو
اشکم پر لوت دان بازار دیو — تاجران دیو را در وی غریو
تاجران ساحر لاشیفروش — عقلها را تیره کرده از خروش
خم روان کرده ز سحری چون فرس — کرده کرباسی ز مهتاب و غلس
چون بریشم خاک را برمیتنند — خاک در چشم ممیز میزنند
چندلی را رنگ عودی میدهند — بر کلوخیمان حسودی میدهند
پاک آنک خاک را رنگی دهد — همچو کودکمان بر آن جنگی دهد
دامنی پر خاک ما چون طفلکان — در نظرمان خاک همچون زر کان
طفل را با بالغان نبود مجال — طفل را حق کی نشاند با رجال
میوه گر کهنه شود تا هست خام — پخته نبود غوره گویندش به نام
گر شود صدساله آن خام ترش — طفل و غورهست او بر هر تیزهش
گرچه باشد مو و ریش او سپید — هم در آن طفلی خوفست و امید
که رسم یا نارسیده ماندهام — ای عجب با من کند کرم آن کرم
با چنین ناقابلی و دوریی — بخشد این غورهٔ مرا انگوریی
نیستم اومیدوار از هیچ سو — وان کرم میگویدم لا تیاسوا
دایما خاقان ما کردست طو — گوشمان را میکشد لا تقنطوا
گرچه ما زین ناامیدی در گویم — چون صلا زد دست اندازان رویم
دست اندازیم چون اسپان سیس — در دویدن سوی مرعای انیس
گام اندازیم و آنجا گام نی — جام پردازیم و آنجا جام نی
زانک آنجا جمله اشیا جانیست — معنی اندر معنی اندر معنیست
هست صورت سایه معنی آفتاب — نور بیسایه بود اندر خراب
چونک آنجا خشت بر خشتی نماند — نور مه را سایهٔ زشتی نماند
خشت اگر زرین بود بر کندنیست — چون بهای خشت وحی و روشنیست
کوه بهر دفع سایه مندکست — پاره گشتن بهر این نور اندکست
بر برون که چو زد نور صمد — پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر کفش زد قرص نان — وا شکافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد این — از میان چرخ برخیز ای زمین