☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زن چو دید او را که تند و توسنست — گشت گریان گریه خود دام زنست

گفت از تو کی چنین پنداشتم — از تو من اومید دیگر داشتم

زن در آمد از طریق نیستی — گفت من خاک شماام نی ستی

جسم و جان و هرچه هستم آن تست — حکم و فرمان جملگی فرمان تست

گر ز درویشی دلم از صبر جست — بهر خویشم نیست آن بهر تو است

تو مرا در دردها بودی دوا — من نمی‌خواهم که باشی بی‌نوا

جان تو کز بهر خویشم نیست این — از برای تستم این ناله و حنین

خویش من والله که بهر خویش تو — هر نفس خواهد که میرد پیش تو

کاش جانت کش روان من فدا — از ضمیر جان من واقف بُدا

چون تو با من این چنین بودی بظن — هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن

خاک را بر سیم و زر کردیم چون — تو چنینی با من ای جان را سکون

تو که در جان و دلم جا می‌کنی — زین قدر از من تبرا می‌کنی

تو تبرا کن که هستت دستگاه — ای تبرای ترا جان عذرخواه

یاد می‌کن آن زمانی را که من — چون صنم بودم تو بودی چون شمن

بنده بر وفق تو دل افروخته‌ست — هرچه گویی پخت گوید سوخته‌ست

من سپاناخ تو با هرچه‌م پزی — یا ترش‌با یا که شیرین می‌سزی

کفر گفتم نک به ایمان آمدم — پیش حکمت از سر جان آمدم

خوی شاهانه‌یْ ترا نشناختم — پیش تو گستاخ خر درتاختم

چون ز عفو تو چراغی ساختم — توبه کردم اعتراض انداختم

می‌نهم پیش تو شمشیر و کفن — می‌کشم پیش تو گردن را بزن

از فراق تلخ می‌گویی سُخُن — هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

در تو از من عذرخواهی هست سر — با تو بی من او شفیعی مستمر

عذر خواهم در درونت خلق تست — ز اعتماد او دل من جرم جست

رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین — ای که خلقت به ز صد من انگبین

زین نسق می‌گفت با لطف و گشاد — در میانه گریه‌ای بر وی فتاد

گریه چون از حد گذشت و های های — زو که بی گریه بُد او خود دلربای

شد از آن باران یکی برقی پدید — زد شراری در دل مرد وحید

آنک بنده‌یْ روی خوبش بود مرد — چون بود چون بندگی آغاز کرد

آنک از کبرش دلت لرزان بود — چون شوی چون پیش تو گریان شود

آنک از نازش دل و جان خون بود — چونک آید در نیاز او چون بود

آنک در جور و جفااش دام ماست — عذر ما چه‌بْوَد چو او در عذر خاست

زین للناس حق آراسته‌ست — زانچ حق آراست چون دانند جست

چون پی یسکن الیهاش آفرید — کی تواند آدم از حوا برید

رستم زال ار بود وز حمزه بیش — هست در فرمان اسیر زال خویش

آنک عالم مست گفتش آمدی — کلمینی یا حمیرا می‌زدی

آب غالب شد بر آتش از لهیب — زآتش او جوشد چو باشد در حجیب

چونک دیگی حایل آمد هر دو را — نیست کرد آن آب را کردش هوا

ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی — باطنا مغلوب و زن را طالبی

این چنین خاصیتی در آدمیست — مهر حیوان را کمست آن از کمیست

← Önceki 118 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı