☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف — حکم داری تیغ برکش از غلاف

هرچه گویی من ترا فرمان برم — در بد و نیک آمدِ آن ننگرم

در وجود تو شوم من منعدم — چون محبم حب یعمی و یصم

گفت زن آهنگ بِرَّم می‌کنی — یا بحیلت کشف سِرَّم می‌کنی

گفت والله عالمَ الْسِرَّ الْخَفی — کآفرید از خاک آدم را صفی

در سه گز قالب که دادش وا نمود — هر چه در الواح و در ارواح بود

تا ابد هرچه بود او پیش‌پیش — درس کرد از علَّمَ الْاَسماء خویش

تا مَلَکْ بی‌خود شد از تدریس او — قدس دیگر یافت از تقدیس او

آن گشادیشان کز آدم رو نمود — در گشاد آسمانهاشان نبود

در فراخی عرصهٔ آن پاک‌جان — تنگ آمد عرصهٔ هفت آسمان

گفت پیغامبر که حق فرموده است — من نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز — من نگنجم این یقین دان ای عزیز

در دل مؤمن بگنجم ای عجب — گر مرا جویی در آن دلها طلب

گفت اُدْخُل فی عِبادی تَلتَقی — جَنَّةً مِن رُویَتی یا مُتَّقی

عرش با آن نورِ با پهنای خویش — چون بدید آنرا، برفت از جای خویش

خود بزرگی عرش باشد بس مدید — لیک صورت کیست چون معنی رسید

هر مَلَکْ می‌گفت ما را پیش ازین — الفتی می‌بود بر روی زمین

تخم خدمت بر زمین می‌کاشتیم — زان تعلق ما عجب می‌داشتیم

کین تعلق چیست با این خاکمان — چون سرشت ما بُدَست از آسمان

اُلْفِ ما انوارْ، با ظُلْمات چیست؟ — چون تواند نور با ظُلْمات زیست؟

آدما آن اُلفْ از بوی تو بود — زانک جسمت را زمین بُد تار و پود

جسم خاکت را ازینجا بافتند — نور پاکت را درینجا یافتند

این که جان ما ز روحت یافتست — پیش‌پیش از خاک آن می‌تافتست

در زمین بودیم و غافل از زمین — غافل از گنجی که در وی بُد دفین

چون سفر فرمود ما را زان مقام — تلخ شد ما را از آن تحویل کام

تا که حجتها همی گفتیم ما — که به جای ما کی آید ای خدا

نورِ این تسبیح و این تهلیل را — می‌فروشی بهر قال و قیل را

حکم حق گسترد بهر ما بساط — که بگویید ازطریق انبساط

هرچه آید بر زبانتان بی‌حذر — همچو طفلان یگانه با پدر

زانک این دمها چه گر نالایقست — رحمت من بر غضب هم سابقست

از پی اظهار این سبقْ ای مَلَک — در تو بنهم داعیهٔ اشکال و شک

تا بگویی و نگیرم بر تو من — منکر حِلْمم نیارد دم زدن

صد پدر صد مادر اندر حلمِ ما — هر نفس زاید در افتد در فنا

حلم ایشان کف بحر حلم ماست — کف رَوَد آید، ولی دریا بجاست

خود چه گویم پیش آن دُرّ این صدف — نیست الا کف کف کف کف

حق آن کف، حق آن دریای صاف — کامتحانی نیست این گفت و نه لاف

از سر مهر و صفا است و خضوع — حق آنکس که بدو دارم رجوع

گر به پیشت امتحانست این هوس — امتحان را امتحان کن یک نفس

سِر مپوشان تا پدید آید سِرم — امر کن تو، هرچه بر وی قادرم

دل مپوشان تا پدید آید دلم — تا قبول آرم هر آنچ قابلم

چون کنم در دست من چه چاره است — درنگر تا جان من چه کاره است

← Önceki 127 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı