← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون خلیفه دید و احوالش شنید — آن سبو را پر ز زر کرد و مزید
آن عرب را کرد از فاقه خلاص — داد بخششها و خلعتهای خاص
کاین سبو پر زر به دست او دهید — چونک واگردد سوی دجلهش برید
از ره خشک آمدهست و از سفر — از ره دجلهش بود نزدیکتر
چون به کشتی در نشست و دجله دید — سجده میکرد از حیا و میخمید
کای عجب لطف این شه وهاب را — وان عجبتر کاو ستد آن آب را
چون پذیرفت از من آن دریای جود؟ — آنچنان نقد دغل را زود زود؟
کل عالم را سبو دان ای پسر — کاو بود از علم و خوبی تا بهسر
قطرهای از دجلهٔ خوبی اوست — کان نمیگنجد ز پُری زیر پوست
گنج مخفی بُد ز پُری چاک کرد — خاک را تابانتر از افلاک کرد
گنج مخفی بد ز پری جوش کرد — خاک را سلطان اطلسپوش کرد
ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خدا — آن سبو را او فنا کردی فنا
آنک دیدندش همیشه بی خودند — بیخودانه بر سبو سنگی زدند
ای ز غیرت بر سبو سنگی زده — وان شکستت خود درستی آمده
خم شکسته آب ازو ناریخته — صد درستی زین شکست انگیخته
جزو جزو خم بهرقصست و بهحال — عقل جزوی را نموده این محال
نه سبو پیدا درین حالت نه آب — خوش ببین والله اعلم بالصواب
چون درِ معنی زنی بازت کنند — پرّ فکرت زن که شهبازت کنند
پر فکرت شد گلآلود و گران — زانک گِلخواری، ترا گِل شد چو نان
نان گلست و گوشت کمتر خور ازین — تا نمانی همچو گل اندر زمین
چون گرسنه میشوی سگ میشوی — تند و بد پیوند و بدرَگ میشوی
چون شدی تو سیر، مرداری شدی — بیخبر بیپا ، چو دیواری شدی
پس دمی مردار و دیگر دم سگی — چون کنی در راه شیران خوشتگی؟
آلت اشکار خود جز سگ مدان — کمترک انداز سگ را استخوان
زانک سگ چون سیر شد سرکش شود — کی سوی صید و شکار خوش دود
آن عرب را بینوایی میکشید — تا بدان درگاه و آن دولت رسید
در حکایت گفتهایم احسان شاه — در حق آن بینوای بیپناه
هرچه گوید مرد عاشق بوی عشق — از دهانش میجهد در کوی عشق
گر بگوید فقه، فقر آید همه — بوی فقر آید از آن خوش دمدمه
ور بگوید کفر، دارد بوی دین — آید از گفت ِ شکش بوی یقین
کفِ کژ کز بحر صدقی خاستهست — اصل صاف آن فرع را آراستهست
آن کفش را صافی و محقوق دان — همچو دشنام ِ لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او — خوش ز بهر عارض محبوب او
گر بگوید کژ، نماید راستی — ای کژی که راست را آراستی
از شکر گر شکل نانی میپزی — طعم قند آید نه نان، چون میمزی
ور بیابد مؤمنی زرین وثن — کی هِلَد آن را برای هر شمن؟
بلک گیرد اندر آتش افکند — صورت عاریتش را بشکند
تا نماند بر ذهب شکل وثن — زانک صورت مانع است و راهزن
ذات زرش دادِ ربانیت است — نقش بت بر نقد زر عاریت است
بهر کیکی تو گلیمی را مسوز — وز صداع هر مگس مگذار روز
بتپرستی چون بمانی در صوَر — صورتش بگذار و در معنی نگر
مرد حجی، همره ِ حاجی طلب — خواه هندو خواه ترک و یا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او — بنگر اندر عزم و در آهنگ او
گر سیاهست او همآهنگ توست — تو سپیدش خوان که همرنگ توست
این حکایت گفته شد زیر و زبر — همچو فکر عاشقان بی پا و سر
سر ندارد چون ز ازل بودهست پیش — پا ندارد با ابد بودهست خویش
بلک چون آبست هر قطره از آن — هم سرست و پا و هم بی هر دوان
حاش لله این حکایت نیست هین — نقد حال ما و تست این، خوش ببین
زانک صوفی با کرّ و با فر بود — هرچ آن ماضیست لا یذکر بود
هم عرب ما، هم سبو ما، هم مَلِک — جمله ما یؤفک عنه من افک
عقل را شو دان و زن این نفْس و طَمْع — این دو ظلمانی و منکِر، عقل شمع
بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست — زانک کل را گونهگونه جزوهاست
جزو کل نی جزوها نسبت به کل — نی چو بوی گل که باشد جزو گل
لطف سبزه جزو لطف گل بود — بانگ قمری جزو آن بلبل بود
گر شوم مشغول اشکال و جواب — تشنگان را کی توانم داد آب
گر تو اشکالی بکلی و حرج — صبر کن الصبر مفتاح الفرج
احتما کن احتما ز اندیشهها — فکر شیر و گور و دلها بیشهها
احتماها بر دواها سرورست — زانک خاریدنْ فزونیِ گَرست
احتما اصل دوا آمد یقین — احتما کن، قوّت جانت ببین
قابل این گفتهها شو گوشوار — تا که از زر سازمت من گوشوار