☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای — سر همانجا نه که باده خورده‌ای

چونک از میخانه مستی ضال شد — تسخر و بازیچهٔ اطفال شد

می‌فتد او سو به سو بر هر رهی — در گل و می‌خنددش هر ابلهی

او چنین و کودکان اندر پیش — بی‌خبر از مستی و ذوق میش

خلق اطفالند جز مست خدا — نیست بالغ جز رهیده از هوا

گفت دنیا لعب و لهوست و شما — کودکیت و راست فرماید خدا

از لعب بیرون نرفتی کودکی — بی ذکات روح کی باشد ذکی

چون جماع طفل دان این شهوتی — که همی رانند اینجا ای فتی

آن جماع طفل چه بود بازیی — با جماع رستمی و غازیی

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان — جمله بی‌معنی و بی‌مغز و مهان

جمله با شمشیر چوبین جنگشان — جمله در لا ینفعی آهنگشان

جمله شان گشته سواره بر نیی — کین براق ماست یا دلدل‌پیی

حاملند و خود ز جهل افراشته — راکب و محمول ره پنداشته

باش تا روزی که محمولان حق — اسپ‌تازان بگذرند از نُه طبق

تعرج الروح الیه و الملک — من عروج الروح یهتز الفلک

همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار — گوشهٔ دامن گرفته اسپ‌وار

از حق ان الظن لا یغنی رسید — مرکب ظن بر فلکها کی دوید

اغلب الظنین فی ترجیح ذا — لا تماری الشمس فی توضیحها

آنگهی بینید مرکبهای خویش — مرکبی سازیده‌ایت از پای خویش

وهم و فکر و حس و ادراک شما — همچو نی دان مرکب کودک هلا

علمهای اهل دل حمالشان — علمهای اهل تن احمالشان

علم چون بر دل زند یاری شود — علم چون بر تن زند باری شود

گفت ایزد یحمل اسفاره — بار باشد علم کان نبود ز هو

علم کان نبود ز هو بی واسطه — آن نپاید همچو رنگ ماشطه

لیک چون این بار را نیکو کشی — بار بر گیرند و بخشندت خوشی

هین مکش بهر هوا آن بار علم — تا ببینی در درون انبار علم

تا که بر رهوار علم آیی سوار — بعد از آن افتد ترا از دوش بار

از هواها کی رهی بی جام هو — ای ز هو قانع شده با نام هو

از صفت وز نام چه زاید خیال — و آن خیالش هست دلال وصال

دیده‌ای دلال بی مدلول هیچ — تا نباشد جاده نبود غول هیچ

هیچ نامی بی حقیقت دیده‌ای — یا ز گاف و لامِ گُل، گُل چیده‌ای

اسم خواندی رو مسمی را بجو — مه به بالا دان نه اندر آب جو

گر ز نام و حرف خواهی بگذری — پاک کن خود را ز خود هین یکسری

همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو — در ریاضت آینهٔ بی زنگ شو

خویش را صافی کن از اوصاف خود — تا ببینی ذات پاک صاف خود

بینی اندر دل علوم انبیا — بی کتاب و بی معید و اوستا

گفت پیغمبر که هست از امتم — کو بود هم گوهر و هم همتم

مر مرا زان نور بیند جانشان — که من ایشان را همی‌بینم بدان

بی صحیحین و احادیث و روات — بلک اندر مشرب آب حیات

سر امسینا لکردیا بدان — راز اصبحنا عرابیا بخوان

ور مثالی خواهی از علم نهان — قصه‌گو از رومیان و چینیان

← Önceki 157 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı