← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت مؤمنا یا رسول الله (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت پیغمبر صباحی زید را — کیف اصبحت ای رفیق با صفا
گفت عبداً مؤمنا باز اوش گفت — کو نشان از باغ ایمان گر شکفت
گفت تشنه بودهام من روزها — شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر کردم چنان — که ز اسپر بگذرد نوک سنان
که از آن سو جملهٔ ملت یکیست — صد هزاران سال و یک ساعت یکیست
هست ازل را و ابد را اتحاد — عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
گفت ازین ره کو رهآوردی بیار — در خور فهم و عقول این دیار
گفت خلقان چون ببینند آسمان — من ببینم عرش را با عرشیان
هشت جنت هفت دوزخ پیش من — هست پیدا همچو بت پیش شمن
یک به یک وا میشناسم خلق را — همچو گندم من ز جو در آسیا
که بهشتی کیست و بیگانه کیست — پیش من پیدا چو مار و ماهیست
این زمان پیدا شده بر این گروه — یوم تبیض و تسودالوجوه
پیش ازین هرچند جان پر عیب بود — در رحم بود و ز خلقان غیب بود
الشقی من شقی فی بطن الام — من سمات الجسم یعرف حالهم
تن چو مادر طفل جان را حامله — مرگ درد زادنست و زلزله
جمله جانهای گذشته منتظر — تا چگونه زاید آن جان بطر
زنگیان گویند خود از ماست او — رومیان گویند بس زیباست او
چون بزاید در جهان جان و جود — پس نماند اختلاف بیض و سود
گر بود زنگی برندش زنگیان — روم را رومی برد هم از میان
تا نزاد او مشکلات عالمست — آنک نازاده شناسد او کمست
او مگر ینظر بنور الله بود — کاندرون پوست او را ره بود
اصل آب نطفه اسپیدست و خوش — لیک عکس جان رومی و حبش
میدهد رنگ احسن التقویم را — تا به اسفل میبرد این نیم را
این سخن پایان ندارد باز ران — تا نمانیم از قطار کاروان
یوم تبیض و تسود وجوه — ترک و هندو شهره گردد زان گروه
در رحم پیدا نباشد هند و ترک — چونک زاید بیندش زار و سترگ
جمله را چون روز رستاخیز من — فاش میبینم عیان از مرد و زن
هین بگویم یا فرو بندم نفس — لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
یا رسول الله بگویم سر حشر — در جهان پیدا کنم امروز نشر
هل مرا تا پردهها را بر درم — تا چو خورشیدی بتابد گوهرم
تا کسوف آید ز من خورشید را — تا نمایم نخل را و بید را
وا نمایم راز رستاخیز را — نقد را و نقد قلبآمیز را
دستها ببریده اصحاب شمال — وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل
وا گشایم هفت سوراخ نفاق — در ضیای ماه بی خسف و محاق
وا نمایم من پلاس اشقیا — بشنوانم طبل و کوس انبیا
دوزخ و جنات و برزخ در میان — پیش چشم کافران آرم عیان
وا نمایم حوض کوثر را به جوش — کاب بر روشان زند بانگش به گوش
وان کسان که تشنه بر گردش دوان — گشتهاند این دم نمایم من عیان
میبساید دوششان بر دوش من — نعرههاشان میرسد در گوش من
اهل جنت پیش چشمم ز اختیار — در کشیده یکدگر را در کنار
دست همدیگر زیارت میکنند — از لبان هم بوسه غارت میکنند
کر شد این گوشم ز بانگ آه آه — از خسان و نعرهٔ واحسرتاه
این اشارتهاست گویم از نغول — لیک میترسم ز آزار رسول
همچنین میگفت سرمست و خراب — داد پیغامبر گریبانش بتاب
گفت هین در کش که اسبت گرم شد — عکس حق لا یستحی زد شرم شد
آینهٔ تو جست بیرون از غلاف — آینه و میزان کجا گوید خلاف
آینه و میزان کجا بندد نفس — بهر آزار و حیاء هیچکس
آینه و میزان محکهای سنی — گر دو صد سالش تو خدمتها کنی
کز برای من بپوشان راستی — بر فزون بنما و منما کاستی
اوت گوید ریش و سبلت بر مخند — آینه و میزان و آنگه ریو و پند
چون خدا ما را برای آن فراخت — که بما بتوان حقیقت را شناخت
این نباشد، ما چه اَرزیم ای جوان؟ — کی شویم آیین روی نیکوان
لیک در کش در نمد آیینه را — کز تجلی کرد سینا سینه را
گفت آخر هیچ گنجد در بغل — آفتاب حق و خورشید ازل
هم دغل را هم بغل را بر درد — نه جنون ماند به پیشش نه خرد
گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی — بیند از خورشید عالم را تهی
یک سر انگشت پردهٔ ماه شد — وین نشان ساتری شاه شد
تا بپوشاند جهان را نقطهای — مهر گردد منکسف از سقطهای
لب ببند و غور دریایی نگر — بحر را حق کرد محکوم بشر
همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل — هست در حکم بهشتی جلیل