☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

از علی آموز اخلاص عمل — شیر حق را دان مُطهَّر از دغل

در غَزا بر پهلوانی دست یافت — زود شمشیری بر آورد و شتافت

او خَدو انداخت در روی علی — افتخار هر نبیّ و هر ولی

آن خدو زد بر رخی که روی ماه — سجده آرد پیش او در سجده‌گاه

در زمان انداخت شمشیرْ آن علی — کرد او اندر غزااَش کاهلی

گشت حیران آن مبارز، زین عمل — وز نمودن عفو و رحمتْ بی‌محل

گفت بر من تیغِ تیز افراشتی — از چه افکندی مرا بگذاشتی؟

آن چه دیدی بهتر از پیکار من؟ — تا شدی تو سست در اشکار من

آن چه دیدی که چنین خشمت نشست — تا چنان برقی نمود و باز جست

آن چه دیدی که مرا زان عکس دید — در دل و جان شعله‌ای آمد پدید

آن چه دیدی برتر از کون و مکان — که بِهْ از جان بود و بخشیدیم جان

در شجاعت شیر رَبّانیستی — در مُروَّت خود که داند کیستی؟

در مُرُوَّت، اَبْر موسیّی به تیه — کآمد از وی خوان و نانِ بی‌شبیه

ابرها گندم دهد کان را بجهد — پخته و شیرین کند مردم چو شهد

ابر موسی پَرّ رحمت برگشاد — پخته و شیرین بی زحمت بداد

از برای پخته‌خواران کرم — رحمتش افراخت در عالم علم

تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا — کم نشد یک روز زان اهل رجا

تا هم ایشان از خسیسی خاستند — گندنا و ترّه و خس خواستند

امت احمد که هستید از کرام — تا قیامت هست باقی آن طعام

چون اَبِیتُ عند ربّی فاش شد — یطعم و یسقی کنایت ز آش شد

هیچ بی‌تأویل این را درپذیر — تا درآید در گلو چون شهد و شیر

زانک تأویلست وا داد عطا — چونک بیند آن حقیقت را خطا

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست — عقلِ کُل مغزست و عقل جزو پوست

خویش را تأویل کن نه اخبار را — مغز را بد گوی نه گلزار را

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای — شمّه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد — آب علمت خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست — زانک بی شمشیر کشتن کار اوست

صانع بی آلت و بی جارحه — واهب این هدیه‌های رابحه

صد هزاران می چشاند هوش را — که خبر نبود دو چشم و گوش را

باز گو ای بازِ عرش خوش‌شکار — تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته — چشمهای حاضران بردوخته

آن یکی ماهی همی‌بیند عیان — وان یکی تاریک می‌بیند جهان

وان یکی سه ماه می‌بیند بهم — این سه کس بنشسته یک موضع نعم

چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز — در تو آویزان و از من در گریز

سحر عین است این عجب لطف خفیست — بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست

عالم ار هجده هزارست و فزون — هر نظر را نیست این هجده زبون

راز بگشا ای علی مرتضی — ای پس سؤ القضا حسن القضا

یا تو واگو آنچ عقلت یافتست — یا بگویم آنچ برمن تافتست

از تو بر من تافت چون داری نهان — می‌فشانی نور چون مه بی زبان

لیک اگر در گفت آید قرص ماه — شب روان را زودتر آرد به راه

از غلط ایمن شوند و از ذهول — بانگ مه غالب شود بر بانگ غول

ماه بی گفتن چو باشد رهنما — چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

چون تو بابی آن مدینهٔ علم را — چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب بر جویای باب — تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد — بارگاه ما له کفوا احد

هر هوا و ذره‌ای خود منظریست — نا گشاده کی گود کانجا دریست

تا بنگشاید دری را دیدبان — در درون هرگز نجنبد این گمان

چون گشاده شد دری حیران شود — مرغ اومید و طمع پران شود

غافلی ناگه به ویران گنج یافت — سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت

تا ز درویشی نیابی تو گهر — کی گهر جویی ز درویشی دگر

سالها گر ظن دَوَد با پای خویش — نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش

تا ببینی نایدت از غیب بو — غیر بینی هیچ می‌بینی بگو

← Önceki 166 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı